پل روی تنت ایستاده باشد
زیر پاهایت خالی شده است
خودت دستهای خودت را میگیری
دلت میخواهد پوستت آفتاب را بسوزاند
ماه تو را بگیرد
و زرد کند کبودی دور چشمهایت
یکبار هم که شده
وسط حرف دیوارها بپریم
سیر کنار هم بمانیم
و من کم حواس را فریاد بزنی
کافی ست کمیسرت را برگردانی
من و زندگی از خیر هم گذشته ایم...