تو به استخوانخردکردههای لعنتی فکر میکنی که رهایت نمیکنند. به آنهایی که علناً به تو نیش میزنند و نیش. دوباره و دوباره. تو به همهٔ مخالفانت فکر میکنی. به همه جز یکی. یکی از خودت خیلی جوانتر. پسر نوزدهسالهٔ بلندبالایی که شبها در آموزشگاه خزائلی در رشتهٔ ادبی تحصیل میکند. پسری که فکروذکرش شده مخالفت با شاه و مردان شاه. پسری که تو را خواهد کشت. تو را از بین خواهد برد. حسنعلی منصور را.