مفاتیح میخواند. «عزیزٌ عَلَی أَنْ أَرَی الْخَلْقَ وَ لا تُری.» یله میشوم روی یک دست و برمیگردم و سرم را از در خانه میکشم تو و میگویم: «مشدعلی اینجاش رو دوباره میخونی؟» میخواند. میگویم: «چقدر قشنگه.» میگوید: «یعنی چی بابام جان؟» با او همیشه در صلحم و هرگز سربهسرش نمیگذارم و پاپیچش نمیشوم وگرنه جواب کم ندارم اما به جای همهشان میگویم: «یعنی عزیزم خاک بر سرِ من که باید همه را ببینم و تو را نبینم.»