
naqme
۷
یادت میآید یک بار که من و تو هیزم برده بودیم، توی سینهٔ من چیزی تکانتکان میخورد و من ترسیدم و خیال کردم قابلمهها دارند جرینگجرینگ به هم میخورند؟ تو به من خندیدی و گفتی این قلب توست که دارد میزند. حالا دیگر این را میدانم.
هفتهٔ قبل که با نِوین هیزم جمع میکردیم، پرسیدم: «قلب تو هم میزند؟» نِوین گفت: «قلب همه میزند، اما قلب بعضیها روشن است و قلب بعضیها تاریک.»
اینجی، چطور میشود از بیرون فهمید که قلب کی روشن است و قلب کی تاریک؟ این را از نِوین هم پرسیدم. گفت: «این یکی از سختترین کارهای دنیاست.»
Leantigone
۵
مادرم میگوید که دیگر از بابام خوشش نمیآید.
مادرم به زنها میگفت: «حالا که من را نمیخواهد، برود به جهنم!»
اما شب که شد، دوباره گریه کرد.
Leantigone
۳
آبجیسلما همینطوری که تعریف میکند، میخندد و میگوید: «خنده باید کرد بر این حال زار!»
Leantigone
۲
زینب دستی به پشت ننهکلثوم کشید و گفت: «مادرجان، نمیخواهم سرزنشتان کنم، اما هر ظلمی که به ما میکنند به همین دلیل است.
تا وقتی که با هم نباشیم، خیلی بلاها سرمان میآورند.»
sadafi
۲
امروز روز ملاقات بود. اما پرندهها هیچچیز برایم نیاوردند. نه بابام را، نه تو را. مگر نمیگفتی اگر دلت چیزی را خیلی میخواست، به پرندهها بگو، آنها برایت میآورند؟
چند روز است دارم به پرندهها التماس میکنم. به همهٔ پرندههای توی حیاط گفته بودم روز ملاقات از تو و بابام برایم خبر بیاورند. حتی از لای میلههای زندان داد زدم. اما امروز برای همه نامه آمد جز من. تازه آنها هیچکدامشان به پرندهها چیزی نگفته بودند. شاید هم پرندهها صدای من را نشنیدند. نکند هنوز با من قهر باشند؟ یادت هست که یک بار به یک پرنده سنگ انداختم و تو گفتی: «نکن، وگرنه قهر میکنند.»؟ به نظر تو پرندهها با من قهرند؟ اما من که دیگر بعد از آن روز به آنها سنگ نینداختهام!
sadafi
۲
نِوین هم منتظر نامه بود. اما برای او هم مثل من نامه نیامد.
او دلواپس نامزدش است. از نِوین پرسیدم چرا نامزدش به ملاقاتش نمیآید؟ گفت که نمیتواند بیاید، چون او هم مثل ما توی قفس است.
نِوین گفت: «فقط پرندهها میتوانند از او خبر بیاورند.»
گفتم: «نامزدت برای چی توی قفس است؟»
گفت: «برای اینکه آدمها را دوست دارد.»
از نِوین پرسیدم: «تو چرا اینجایی؟»
گفت: «به خاطر اینکه من هم آدمها را دوست دارم.»
اینجی، من وقتی بزرگ بشوم، آدمها را دوست نخواهم داشت، چون هرکس که از آدمها خوشش بیاید میاندازندش توی قفس.
مهری
۲
«کسی چه میداند؟ ناگهان میبینی آنکه دوستش داری دیگر تو را نمیخواهد. نگو چیز مهمی نیست. برای یک زندانی این یعنی شکستن شاخهای سرسبز!»
naqme
۰
آخرِ کارتپستالت حال من را پرسیدهای و گفتهای آیا تو را فراموش کردهام یا نه.
من فراموشت نکردهام. خیلی هم برایت نامه نوشتهام، اما نامههایم به دستت نمیرسند. یعنی از در آهنی رد نمیشوند. اگر این نامه هم به دستت نرسید، به من خبر بده! باشد؟
Leantigone
۰
ما با همهٔ اینها، باز هر صبح وشب ما را به حیاط میآورند و میشمارند.
البته من را نمیشمارند. معمولا من یا توی بغل نِوین هستم یا بغل فیلیز. وقتی تو بودی، بغل تو میآمدم. اینجی، تو بچههای دیگر را هم بغل میکنی؟ بهتر نیست بغل نکنی؟
