
𝙛𝙯𝙞𝙖𝙖𝙙𝙙𝙞𝙣𝙞
۳۱
خوشا به حال آنکه دوستی مییابد که قلب و ذهنش با قلب و روح او همنواست، دوستی که بهواسطهٔ شباهت سلیقه، احساس و دانستههایش به او میپیوندد، دوستی که در بند جاهطلبی یا منافع شخصی نیست، موجودی که سایهسار درختی را به دبدبه و کبکبهٔ دربار ترجیح میدهد! خوشا به حال کسی که دوستی دارد!
Sayeh
۲۱
بزرگترین هنر انسان نابغه این است که حیوان وجود خویش را خوب تربیت کند، چنانکه او بتواند بهتنهایی از عهدهٔ کار خود برآید. در کنار آن، اگر روح موفق شود خود را از بار این ملازم دردسرساز رها کند، میتواند تا آسمانهای برین بالا رود.
zohreh_in_dark
۱۴
بگریز دختر چوپان، شتابان گلهات را به پیش بران، خود را در متروکترین و دوردستترین دخمهها نهان کن. بر این زمین غمزده دیگر نشانی از آسایش نیست.
نازنین بنایی
۱۳
بهراستی آیا میتوان موجودی را یافت چنان بیچاره و منزوی که حتی آلونکی هم نداشته باشد تا در آن عزلت گزیند و از چشم مردمان پنهان شود؟
Sayeh
۱۳
خوشا به حال آن نقاشی که عشق به چشماندازها او را یکه و تنها راهی گشت وگذار میکند، نقاشی که میداند چگونه حس اندوهی را که جنگلی دلگیر یا گذرگاهی متروک بر دلش میاندازد به روی بوم ترسیم کند! مخلوقات او از طبیعت تقلید میکنند و آن را بازمیآفرینند. او دریاهایی نو و غارهایی تاریک و بیگانه با آفتاب خلق میکند.
به فرمان او، بیشهزارانی سرسبز از هیچ سربرمیآورند و تصویر لاجورد آسمان در آینهٔ تابلوهایش میافتد. او به هنرِ آشفتن بادها آراسته است و میداند چگونه توفانها را به غرش درآورد.
AS4438
۱۰
کاش آینهای اخلاقی ابداع شود تا همهٔ آدمیان بتوانند خود را با تمام معایب و محاسن خویش درونش ببینند.
tafazzolian
۶
بزرگترین هنر انسان نابغه این است که حیوان وجود خویش را خوب تربیت کند،
faezehaa
۵
شما در هرلحظه از زندگیتان لذتی را از کف میدهید، بیآنکه حکمتی به کف آرید. پس مرحمت کنید و در این سفر همراهم شوید. ما گلچینگلچین پیش میرویم و در مسیر سفرمان به ریش مسافرانی میخندیم که رم و پاریس را دیدهاند. هیچ مانعی نمیتواند متوقفمان کند. و ما شادمانه تسلیم قوهٔ خیال خویش میشویم و تا هرجا که خوش داشته باشد از پیاش میرویم.
faezehaa
۵
کدام نمایش بیش از بستر من، که گاه در آن خود را به دست فراموشی میسپارم، قوهٔ خیال را بیدار میکند و اندیشههای دلنشین را در ذهن برمیانگیزد؟ جناب خوانندهٔ معمولی، هیچ هراسی به دل راه ندهید، اما آیا میتوانم از کامگاری آن عاشقی بگویم که برای نخستین بار همسری خوددار را در همین بستر در آغوش میفشرد؟ لذتی وصفناپذیر که بنده از بخت گمراه هرگز آن را نچشیدهام! آیا در بستری مثل این نیست که مادری، مست از شادی زایش پسر خویش، دردهایش را از یاد میبرد؟ در همین بستر است که لذایذ شگفت، میوههای خیال و امید به سراغمان میآیند تا ما را منقلب کنند. باری، ما نیمی از زندگی خود را در همین فراغتگاه دلپذیر میگذرانیم تا رنجهای نیمهٔ دیگر زندگی را از یاد ببریم.
رقیه بهرمن
۳
مگر حظی گواراتر از این هم هست که آدمی هستی خویش را چنین بگستراند و زمین و آسمان را به تسخیر خود درآورد و کم وبیش وجود خویشتن را مضاعف کند؟
مــریم
۳
اگر تو دیوانگیهای گاه به گاه و ناخواستهام را بر من ببخشایی، از تمام خُردهگیران عالم نیز پروایی نخواهم داشت.
مــریم
۳
هم به مرگ خویش میمیرد و هم به مرگ فرزندانش، با بار سنگینترین رنجهای بشری بر دوش.
مــریم
۳
تو در کدام گوشهٔ خوشبخت زمین خانه داری؟ سحرگاهان، پس از دمیدن سپیده، از کدام آغل دوردست به راه افتادهای؟ نمیشود من هم با تو به آنجا بیایم و در کنارت روزگار بگذرانم؟
مــریم
۳
خود را در متروکترین و دوردستترین دخمهها نهان کن. بر این زمین غمزده دیگر نشانی از آسایش نیست.
AS4438
۲
بگریز دختر چوپان، شتابان گلهات را به پیش بران، خود را در متروکترین و دوردستترین دخمهها نهان کن. بر این زمین غمزده دیگر نشانی از آسایش نیست.
AS4438
۲
ای کسانی که به زیر سلطهٔ امپراتوری عشق میروید یا پیش از این رفتهاید، بدانید که او نیزههای خود را در برابر همین آینه تیز میکند و اندیشهٔ ستمپیشگیهای خویش را همانجا در سر میپرورد.
Shakiba
۲
خوشا به حال آن نقاشی که عشق به چشماندازها او را یکه و تنها راهی گشت وگذار میکند، نقاشی که میداند چگونه حس اندوهی را که جنگلی دلگیر یا گذرگاهی متروک بر دلش میاندازد به روی بوم ترسیم کند! مخلوقات او از طبیعت تقلید میکنند و آن را بازمیآفرینند. او دریاهایی نو و غارهایی تاریک و بیگانه با آفتاب خلق میکند.
به فرمان او، بیشهزارانی سرسبز از هیچ سربرمیآورند و تصویر لاجورد آسمان در آینهٔ تابلوهایش میافتد. او به هنرِ آشفتن بادها آراسته است و میداند چگونه توفانها را به غرش درآورد.
مــریم
۱
شما در هرلحظه از زندگیتان لذتی را از کف میدهید، بیآنکه حکمتی به کف آرید.
کاربر نیوشک
۱
خوشا به حال آنکه دوستی مییابد که قلب و ذهنش با قلب و روح او همنواست، دوستی که بهواسطهٔ شباهت سلیقه، احساس و دانستههایش به او میپیوندد، دوستی که در بند جاهطلبی یا منافع شخصی نیست، موجودی که سایهسار درختی را به دبدبه و کبکبهٔ دربار ترجیح میدهد! خوشا به حال کسی که دوستی دارد!
کاربر نیوشک
۱
هرگاه به بررسی یک مسأله میپردازیم، معمولا لحنی تعصبآلود به کار میبریم، زیرا ما پیشتر در خفا تصمیم خود را گرفتهایم، چنانکه من پیشاپیش جانب نقاشی را گرفته بودم، گرچه متظاهرانه ادای آدمهای بیطرف را درمیآوردم. با اینهمه، بحث درباب یک موضوع همواره مخالفتهایی را برمیانگیزد و سرانجام همهچیز با تردید به پایان میرسد.
مــریم
۱
آیا بهواقع برای آنکه احساس خوشبختی کنم، حتمآ باید لذتهایی همچون لذتهای مادرجدم را تجربه کنم؟
مــریم
۱
نباید بیدرنگ فضیلت یک هنر را مساوی فضیلت هنرمندی بدانیم که به آن هنر آراسته است.
مــریم
۱
بحث درباب یک موضوع همواره مخالفتهایی را برمیانگیزد و سرانجام همهچیز با تردید به پایان میرسد.
مــریم
۱
آن صحنه که میتوان پیش چشم شما آورد و یقینآ پسندتان خواهد افتاد چیست جز بازنمایی دقیقی از خود شما؟
مــریم
۱
چرا باید به کسانی بیندیشم که در موقعیتی دلپذیرتر از بنده هستند، حال آنکه جهان پر است از مردمانی تیرهروز که در شرایطی ناگوارتر از شرایط من به سر میبرند؟
یاسمین
۱
خوشا به حال آنکه دوستی مییابد که قلب و ذهنش با قلب و روح او همنواست، دوستی که بهواسطهٔ شباهت سلیقه، احساس و دانستههایش به او میپیوندد، دوستی که در بند جاهطلبی یا منافع شخصی نیست، موجودی که سایهسار درختی را به دبدبه و کبکبهٔ دربار ترجیح میدهد! خوشا به حال کسی که دوستی دارد!
mom urgen
۱
آه، ای پدرم! آیا اکنون که پای به اقلیم سعادت گذاشتهای، از سرنوشت خانوادهٔ پرشمارت خبر داری؟
هیچ میدانی که فرزندانت از این سرزمین، که تو شصت سال با غیرت و شرافت بدان خدمت کردی، تبعید شدهاند؟ هیچ میدانی که ایشان را از زیارت آرامگاه تو منع کردهاند؟ اما ظالمان نتوانستند فرزندانت را از گرانبهاترین بخش میراثت محروم کنند، یعنی خاطرهٔ پارساییها و سرمشقهای درخشانی که از خود بهجا گذاشتی. فرزندانت، در کشاکش سیلاب خروشان جنایت که دیار و داراییشان را به مغاک نیستی میکشاند، بر خطی که تو برایشان ترسیم کردی ثابتقدم و متحد ماندهاند. و اگر روزی آنان بتوانند بر خاکستر مقدست سر سجده بسایند، خاکستر تو آنها را بازخواهد شناخت.
هستی
۰
ای سرزمین دلفریب خیال، ای که خداوندگارِ نیکیهای تمام وکمال به دست آدمیانت سپرد تا به مدد تو از هجوم واقعیت تسکینشان دهد، باید تو را ترک کنم.
یاسمین
۰
خوشا به حال آن نقاشی که عشق به چشماندازها او را یکه و تنها راهی گشت وگذار میکند، نقاشی که میداند چگونه حس اندوهی را که جنگلی دلگیر یا گذرگاهی متروک بر دلش میاندازد به روی بوم ترسیم کند! مخلوقات او از طبیعت تقلید میکنند و آن را بازمیآفرینند. او دریاهایی نو و غارهایی تاریک و بیگانه با آفتاب خلق میکند.
به فرمان او، بیشهزارانی سرسبز از هیچ سربرمیآورند و تصویر لاجورد آسمان در آینهٔ تابلوهایش میافتد. او به هنرِ آشفتن بادها آراسته است و میداند چگونه توفانها را به غرش درآورد.
