
masih
۱۷
من که میگویم این روح و روان ما آدمهاست که همواره به جسممان نیرو میبخشد و بزرگترین حمایت کنندهی روح ما همان خداوند مهربان خودمان است
Fateme Najarloo
۱۶
"این بار که آمدی، دستهایم را عاشقانهتر در دستهایت بگیر، فردا دست من در دست تقدیر، با هزاران بهانه، بارها از تو دورتر شدهام".
masih
۱۰
"این بار که آمدی، دستهایم را عاشقانهتر در دستهایت بگیر، فردا دست من در دست تقدیر، با هزاران بهانه، بارها از تو دورتر شدهام".
Alireza.Mir
۹
ساعت ۲ نیمه شب بود که با دلی سرشار از آرزومندی و شور جوانی روی تختم ولو شدم، انگار بیخوابی به سرم زده بود، شاید هم از خواص عشق بود که تا آن وقت شب توی اتاقم قدم زده و به او فکر کرده بودم
•سآرا •
۹
وقتی چیزی را نمیخواهی راحت تر به دستش میآوری.
•سآرا •
۸
وقتی چیزی را نمیخواهی راحت تر به دستش میآوری.
فاطمه
۸
"این بار که آمدی، دستهایم را عاشقانهتر در دستهایت بگیر، فردا دست من در دست تقدیر، با هزاران بهانه، بارها از تو دورتر شدهام".
Nana
۸
براستی که مادر چه نعمت بزرگی است
Narges
۴
احساس ناراحتی و ناامیدی وجودم را فرا گرفته بود
کاربر ۳۵۵۷۳۷۴
۴
براستی که مادر چه نعمت بزرگی است! از همان آغاز اولین گریههای کودکانه تا واپسین لحظات زندگی، با هر قطرهی اشکی که بر گونههایمان سرازیر
صابر
۳
کتاب حافظ را از قفسهی کتابخانه برداشتم و با خودم تکرار کردم: ای حافظ شیرازی! تو محرم هر رازی! تو را به خدا و به شاخ نباتت قسم میدهم که هر چه صلاح و مصلحت میبینی برایم آشکار و آرزوی مرا برآورده سازی:
fatemehjooon
۲
"رفت! "، چند ثانیهای به حسام خیره شدم، مردد بودم که بمانم یا بروم، اما درخشش الماس گونهی چشمهای آبی حسام، که در آن ژرفای آرامش، "پژواک عشق" را برایم به تصویر کشیده بود، متقاعدم کرد که بمانم، لب باز کردم تا به حسام بگویم که از دیدن دوبارهی او خیلی احساس خوشبختی میکنم، اما حسام دستش را روی لبهایش گذاشت و گفت: "هیس! بیا اجازه بدیم که اینبار عشق تصمیم بگیره".
m.gh.t
۲
رودخانهی شب جاری بود و روشنایی چراغ مهتاب، ترنم نسیم، صدای آواز جیرجیرک و آیینهبندان ستارگان احساسی ناشناخته و لطیف را در من پدیدار کرده بود و من که دیگر نمیفهمیدم کجا هستم، تمام آن شب را در مه غلیظی، مابین دو عالم خواب و بیداریام شناور بودم.
ýǾи̃̾₳₷.₷3773
۲
به نظر شما آدمی با آن جسم شکنندهاش چگونه بار سنگین ناملایمات زندگی را تاب میآورد؟ من که میگویم این روح و روان ما آدمهاست که همواره به جسممان نیرو میبخشد و بزرگترین حمایت کنندهی روح ما همان خداوند مهربان خودمان است
Nana
۲
ببین مردا وقتی کسیو دوست دارن کارایی میکنن که طرف متوجه علاقهی اونا بشه
r.k(Roma :)
۲
"بگذار تا روزگار بگذرد، ولی من هرگز تو را از یاد نخواهم برد و پرتو خوشرنگ ماهتاب عشقت را فراموش نخواهم کرد. هر بار که تو به نرمی و لطافت قطرههای باران از سرانگشتانم میگریزی و من را با دلی مایوس، تنها و غمگین بر جای میگذاری، من دیگر امیدی برای نفس کشیدن نمییابم و با خودم میگویم که شاید تو تصور میکنی که من لایق آن پیشانی مهتابی و گیسوان شبدیزت نیستم. کاش ذرهای دوستم میداشتی و با مهربانیت، ابدیت را به روحم هدیه میکردی".
Fariba Alishirzad
۱
به نظر شما آدمی با آن جسم شکنندهاش چگونه بار سنگین ناملایمات زندگی را تاب میآورد؟ من که میگویم این روح و روان ما آدمهاست که همواره به جسممان نیرو میبخشد و بزرگترین حمایت کنندهی روح ما همان خداوند مهربان خودمان است
عشق یعنی کتاب
۱
پردهی توری و قدیمی اتاقم را کنار زدم و خودم را درون قاب پنجره قرار دادم، خورشید داشت نور بیحالش را روی زمین خوابآلود میپاشید و تکههای پراکندهی ابرهای سپید با سرعتی آهسته روی پهنهی آسمان در حال حرکت بودند. دستهایم را روی شیشهی پنجره قرار دادم، نوعی خیسینگی سرد روی سرانگشتانم سر خورد، نمیدانم چرا در همان زمان به یاد قصهی لیلی و مجنون افتادم و از تصور آنکه در طول تاریخ چقدر عشق نافرجام وجود داشته است، دلم آکنده از غم و اندوه شد و گریستم.
عشق یعنی کتاب
۱
ساعت ۲ نیمه شب بود که با دلی سرشار از آرزومندی و شور جوانی روی تختم ولو شدم، انگار بیخوابی به سرم زده بود، شاید هم از خواص عشق بود که تا آن وقت شب توی اتاقم قدم زده و به او فکر کرده بودم
عشق یعنی کتاب
۱
رودخانهی شب جاری بود و روشنایی چراغ مهتاب، ترنم نسیم، صدای آواز جیرجیرک و آیینهبندان ستارگان احساسی ناشناخته و لطیف را در من پدیدار کرده بود و من که دیگر نمیفهمیدم کجا هستم
shiva.shahmarvandi78
۱
خوشبختی و یا بدبختی به طرز نگاه یک انسان به دنیای دور و برش بستگی دارد.
rima
۱
"پژواک عشق" را برایم به تصویر کشیده بود، متقاعدم کرد که بمانم، لب باز کردم تا به حسام بگویم که از دیدن دوبارهی او خیلی احساس خوشبختی میکنم، اما حسام دستش را روی لبهایش گذاشت و گفت: "هیس! بیا اجازه بدیم که اینبار عشق تصمیم بگیره".
Nana
۰
من که میگویم این روح و روان ما آدمهاست که همواره به جسممان نیرو میبخشد و بزرگترین حمایت کنندهی روح ما همان خداوند مهربان خودمان است
Narges
۰
"این بار که آمدی، دستهایم را عاشقانهتر در دستهایت بگیر، فردا دست من در دست تقدیر، با هزاران بهانه، بارها از تو دورتر شدهام".
Narges
۰
من به روشنی درخشش خورشید امیدواری و شادمانی را در کرانهی آرام وجود نادر می دیدم.
Mrs-Mahdis
۰
"این بار که آمدی، دستهایم را عاشقانهتر در دستهایت بگیر، فردا دست من در دست تقدیر، با هزاران بهانه، بارها از تو دورتر شدهام".
zahra
۰
حس میکردم که یک سبداستکان لب به لب با سر و صدا توی دلم تکان میخورد
zahra
۰
تلقی خوشبختی و یا بدبختی به طرز نگاه یک انسان به دنیای دور و برش بستگی دارد.