جملات زیبای کتاب نطلبیده؛ جلد دوم | طاقچه
تصویر جلد کتاب نطلبیده؛ جلد دوم

کتاب نطلبیده؛ جلد دوم

نوع کتاب
۳.۵(از ۷۵ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
م. بهارلویی
انتشارات: 
انتشارات سخن
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
مری و راه های نرفته اش
۵
ــ نطلبیده به دنیا اومدم، نطلبیده بزرگ شدم، نطلبیده رشته دانشگاهی انتخاب کردم و متاسفانه نطلبیده هم سر تو هوار شدم. یادم نرفته که تو نمی خواستی من باشم و آقای اژدری اصرار کرد... ببخش که نطلبیدگی من، به ضرر تو هم تموم شد... میبخشی؟
Yasi
۵
گوشش میشنید که چه میگوید اما مغزش نمیفهمید.
Yasi
۳
شاید کم آورده، اما نبریده و امسال نشد سال بعد، دوباره سر پا میشه.
Yasi
۲
در واقع سه تا شریکیم که اگه یکیمون پاش بلنگه با سر میخوریم زمین!
Yasi
۱
تو واقعا ماهی، نه از اون ماهی‌ها از اون ماه ها!
Yasi
۱
مشکل من اینه که تو داری ادای مردا رو درمی آری و حاضر نیستی به تواناییهای مردی که کنار دستته اعتماد بکنی!
Yasi
۱
با تمام هیبت ظاهری که داشت مردی عاطفی بود که کوچکترین ضربه ای روحیهٔ شکننده‌اش را در هم میپاشید به خصوص اگر این ضربه از طرف افراد خانواده‌اش هم بوده باشد.
Yasi
۱
مجید آه سردی از سینه بیرون داد. باید دیهٔ رضا را یک روز بگذارد کنار و جماعتی را از شرش راحت کند.!
Yasi
۱
نذر دارم که خدا یه کله شقی رو سر راه بیاره و زودتر منو از سرکار بودن دربیاره.
Yasi
۱
ــ باز هم همون برنامهٔ همیشگی دختر من دختر تو دیگه! تو و بابا چرا نمی خواین دست از سر من و ژینا بردارید... اصلا امشب حوصله شو... رفتن ژینا چه ربطی... باشه باشه، اصلا هر چی شما میگید... کادو؟!... من یه بار یه غلطی کردم و کادو تولد شما رو... ول کنید تو رو خدا، اصلا نمی خوام درست حرف بزنم، من همینم مامان! بعضی وقتها بد دهن و لا ابالی... مجید با نوک انگشتها از روی شال تلنگری به سر دیبا زد و با این کار توجه او را به خود جمع کرد و با اخم در هم پیچیده ای گفت: ــ درست با مادرت صحبت کن!
Yasi
۱
پوف حسرت باری کشید و او هم زیر لب خطاب به خود گفت: ــ چه رسم بدی دارید که مثل امشب چهارتایی دور هم جمع میشید! کاش میتونستیم یه جشن تولد دونفره میگرفتیم... فقط من و تو... وقتی مطمئن شدم که چهارگوشهٔ دلت به اسم خودم سند خورده دیگه نمی ذارم کسی، حتی پدر و مادرت، این شب رو ازم بگیرند.
Yasi
۱
صدای دیبا را شنید که زیر لبی گفت: ــ بچه پر رو! خنده‌اش بلند شد و از در دوستی گفت: ــ اگه پارسال مثل چنین روزی که اومدی خواستگاریم برای "رفیع چوبت"، میدونستم این قدر برام دوستداشتنی و خواستنی میشی همون موقع ازت خواستگاری میکردم. دیبا درسته که مجید توانا آدم زبون بازیه اما توی بیان احساسش ناتوانه از زبون بازی، همین اولین روز میگم که شاید انتظاراتت رو کلامی نتونم برآورده کنم، اما مطمئن باش همون طور که بلد نیستم بگم دوست دارم، بلدم نشون بدم. هیچ وقت کاری به زبونم نداشته باش نگاه کن به عملم... از امروز صبح، تا لحظه ای که نفس میکشم دلت بهم قرص باشه... میشنوی چی میگم؟
Yasi
۱
ــ اگه دلم بهت قرص نبود که امروز کنارت نبودم. باشه تو نگو، اما من می گم، خیلی برام عزیزی شریک... مجید لبهٔ تخت نشست و یک دور قلبش در سینه آفتاب بالانس زد و با صدای دو رگه ای گفت: ــ این جوری یه بارکی بهم از این حرفا نزن دختر، جنبه شو ندارم دیدی از خوشی ذوق مرگ شدم ها!... روانیتم رفیق...
Yasi
۱
ــ داری میری خونهٔ دیبا جون اینا، منم تا در خونهٔ عمه شکر می رسونی؟ ــ کجا؟! شورش رو درنیارآ! وثوق بدبخت نامزد کرده قلاده که گردن نبسته هی راه به راه بهش آویزونی!
پریسا همانی
۱
ــ من به هنرمند زنده اعتقاد ندارم.
ن
۰
پایان چهارشنبه ساعت ۲۰ هشتم امرداد ۱۳۹۳
Yasi
۰
اگر این چند سال اخیر، با خودش و وصیت پدرش لج نمی کرد و یکی از آن دعوتنامه‌های آن ور آب را قبول میکرد و میرفت، شاید امروز و امشب وضعش زمین تا آسمان فرق میکرد... دیر فهمیده بود... دیر جنبیده بود... امشبی فهمیده بود که هیچ کاری از دستش برنمی‌امد.
Yasi
۰
سرو شکلش با وجود باری به هر جهت بودن، به قول آیناز فقط یک "اوپس" کم داشت!
Yasi
۰
رو به موتور آبی کاربنی‌اش ادامه داد: ــ میگی من چه مرگم شده سالار؟... مسخره بازی در نیار دارم باهات جدی حرف میزنم... آقا بذار یه چیزی رو بهت اعتراف کنم... این دختر بد جور زده تو پوزم... تو غلط اومدی که میگی دلتو... میگم گوش کن، پس زیپ دهنتو بکش و اظهار نظر نکن خواهشا... همه ش داری زر مفت می زنی، ایراد از تو نیست من نزدم تو راه تهویه مطبوعت که برام شاخ شدی... لی لی زیاد به لالای کسی گذاشتن این میشه که بیاد روی سرم بشینه و اظهار نظر بکنه... کی محل میده به عقل آهنی تو پلاس... من برات کلاس گذاشتم و بهت میگم پالسی، تو جفتک ننداز سر جدت، هیچکی این جا نیست و با هم رودرواسی نداریم... آ باریک، گوش کن و حرف مفت دیگه نزن... البته اون جایی که گفتی سوختی حق داشتی... خب بفهمی نفهمی... میفهمی که چی میگم، یه کمَکی هم سوختم، این بشر اگه یه ذره منو میدید میمرد انگار!
Yasi
۰
انگشتهایش را روی چشمهای خسته‌اش کشید و با همان خستگی و آشفتگی فکری که از دیشب گریبانش را گرفته بود، طوری که انگار با خودش صحبت میکند توضیح داد: ــ توی مغزم همهمه است و سرسام گرفتم. راه فرار ندارم، باید چند طرح پیاده کنم تا امواج مغزیم آزاد بشه و بتونم آروم بگیرم.
Yasi
۰
انندهٔ پارس کمربند ایمنی‌اش را باز کرد و با نگاهی ترسان قدمی بیرون گذاشت. اول نگاهش رفت سمت سپر ماشین خودش و گلگیر ماشین سیاهرنگ، هنوز نفسش یک به دو میزد که نگاه شرمنده و مقهورش رفت سمت رانندهٔ ماشین لکسوس. همین که دختری را پشت فرمان دید یک دفعه گویا شیر ژیان شود، ترسش جای خود را به جسارت داد و هوارش بلند شد: ــ مگه کوری خانوم...
Yasi
۰
اگر می خواست مودب ترین مرد روی زمین بود! اگر میخواست لفظ قلم صحبت کردنش رقیب میشد برای فردوسی! اگر میخواست همه بر سر خوب و صادق بودنش قسم میخوردند... اگر میخواست... اگر می خواست... فقط اگر میخواست...
Yasi
۰
مگر چه قدر مهم... حتما مهم بوده که... نمیدانست، هیچ نمیدانست فقط میدانست که حتی اگر پست ترین موجود روی زمین هم باشد باز هم روح و احساس دیبا را می خواهد، برای خود خودش و نه هیچ کس دیگری
Yasi
۰
یک طرف صورتش بر آمده بود اما محال که بتوان قطره اشکی را در چشمش دید! همین کارها را میکرد که محکوم میشد به مرد بودن! سرسختی‌اش مردانه بود و جسارتش مردانه تر!
Yasi
۰
خوب شد کسی، رو به مرگ نبود و گرنه تا تو به دادش برسی توی قبرم گذاشته بودنش!
Yasi
۰
ــ آدم توی لحظات بحرانی به کسی زنگ میزنه که براش قابل اعتمادتره!
Yasi
۰
مگه همه چیزو باید گفت؟
Yasi
۰
ــ خوبه سنی ازتون گذشته و هنوز از حساسیت خانما بی‌خبرید!
Yasi
۰
مجید بدش نمیامد یکی از همان کوسه هایی که نامدار در لا به لای خاطرات دریایی‌اش از آنها دم میزد، او را می‌خورد تا هیچ وقت پایش به دبی نمیرسید.
Yasi
۰
جواب نامدار را داد که "بحث زندگیه" و باز سرش رفت توی گوشی اش... "منیر جان، خانوم خانومای من، میگم خودم تا سه روز بچه تو برات نگه میدارم و تر و خشکش میکنم فقط تو آشتی کن. زنگ بزنم حالا قربونت برم؟" و همزمان که پیام را میفرستاد زیر لب با خود گفت "داغت به دلم نمونه منیر! بذار امشب خطر از بیخ گوشم رد شه همچین با پنبه سرتو ببرم..."