ــ باز هم همون برنامهٔ همیشگی دختر من دختر تو دیگه! تو و بابا چرا نمی خواین دست از سر من و ژینا بردارید... اصلا امشب حوصله شو... رفتن ژینا چه ربطی... باشه باشه، اصلا هر چی شما میگید... کادو؟!... من یه بار یه غلطی کردم و کادو تولد شما رو... ول کنید تو رو خدا، اصلا نمی خوام درست حرف بزنم، من همینم مامان! بعضی وقتها بد دهن و لا ابالی...
مجید با نوک انگشتها از روی شال تلنگری به سر دیبا زد و با این کار توجه او را به خود جمع کرد و با اخم در هم پیچیده ای گفت:
ــ درست با مادرت صحبت کن!