
کتاب نطلبیده؛ جلد اول
پدیدآورندگان:
م. بهارلوییانتشارات:
انتشارات سخن٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Butterfly
۱۱
آدمها اندازهٔ خودشونن و نه اندازهٔ دید چشم شما!
Yasi
۱۱
حرف نزده رو میشه همیشه زد اما زده رو نمیشه جمع کرد...
Yasi
۵
مثل کسی که در مسابقهای صد نفره، نفر صد و یکم شده است
دردونه
۴
دل تنگ شده بود برای حفرههای کنده شده در دل کوهها که یادگار پیش از دورهٔ مادها بودند. همان حفره هایی که فرضیهها برای کاربردش زیاد بود و همه هم قابل تائید و یا رد. حتی در میان عشایر سینه به سینه بود که پیرزن و پیرمردهای طائفه را با آب و غذا در آن حفره ها می گذاشتند تا ایل برود و برگردد. پیرها دست و پا گیر بودند و مانع حرکت آسان ایل به سمت ییلاق و قشلاق. عدهای میگفتند این فرضیه برای حفرههای کوههای غربی فلات ایران قابل تائید است و حفره کوههای شمالی بیشتر کاربرد نظامی و مقبرهای داشته اند...
در حال حاضر، دیبا خود را بیشتر همان پیرزنی میدانست که جا مانده و باید تا برگشتن ایل با غذا و آب کم، تاب بیاورد. تاب بیاورد تا ایل برگردد و ببینند اشتباه کردهاند و او هنوز آن قدرها پیر و فرتوت نشده است. باید می جنگید و بر نا امیدی پیروز میشد.
حُمی
۴
اینو آویزهٔ گوش کن که آدمها اندازهٔ خودشونن و نه اندازهٔ دید چشم شما!
Yasi
۳
چه قدر زشت بود کسی خبر دار بشود که او نزدیک به سی سال سن دارد اما هنوز از مادرش حساب می برد! بحث ترس نبود بحث احترام بود.
Yasi
۲
زنها راحت تر از مردها اشتباهشان را می پذیرند.
Yasi
۱
تنها کاری که از دستش برمی آمد کشیدن دو نفس عمیق بود و گرم کردن سر خودش برای گذشتن زمان
Yasi
۱
دنیا رو آب میبره امروز، پاشو، پاشو، پاشو از خواب
Yasi
۱
خوان اول را پشت سر گذاشته بود و بعد به سراغ مجید رفت تا سوئیچ موتور را بگیرد. مجید ابتدا، کار و سفارش مشتری را بهانه کرد و وقتی دید زورش به او نمی رسد صاف توی چشم رضا زل زد که اگر منیر همین حالا هم وقت زایمانش باشد، سوئیچ را به او نمیدهد! یک کلام تمام شد و رفت!
Yasi
۱
گفته بود که جوانهای خوش آب و رنگ مشتریها را بهتر جلب میکنند.
Yasi
۱
طلعت خانم در جواب اهل نمازه و روزه بودن دیبا گفته بود که روزه خوردنش را دیده و نماز خواندنش را ندیده.
Yasi
۱
ــ هیس آروم، یه جوری رفتار کن انگار یه قرارداد معمولی مثل تمام قراردادای قبلیمون بوده. کلاس کاریمونو فراموش نکن!
دیبا با شادی به سمت در رفت و آهسته، از سر آبروداری گفت:
ــ کدوم قرارداد قبلی؟ مگه "رفیع چوب" به جز دفتر آقای کریمی قرارداد مهمی هم داشته؟!
ــ ما میدونیم اونا که نمیدونن. کلاس بذار!
Yasi
۰
بعد از یک حساب سرانگشتی ساده به این نتیجه رسید که در افتادن با صمد چاقو کش و دار و دسته اش، می ارزد به تاب نگاه مادر زنش.
Yasi
۰
ندزد و نترس؛ چی دزدیدی که میترسی؟
Yasi
۰
مرداد بود اما عرقش، عرق سرد!
Yasi
۰
اَ که هی ما رو باش که از شر بارون پناه آوردیم به ناودون... شما خونوادگی همه تون مشکل دارید... یکی از یکی دیگه نوبر تر... اون از عمو مش علی که بچهشو با این همه استعداد ناک اوتش کرد و فرستاده بره سراغ حرفهٔ خودش... اون از سه تا داداش گردن کلفتت که تبر گردنشون رو نمیزنه و هنوز برای چندرغاز میراثشون دارن له له میزنن... اون از ماه منیر که اگه عقل داشت زن یه آدم یه لاقبا نمیشد و براش دوتا، دوتا نمیزایید... اونم از عمه طلعت که سر ظهر تابستون، وسط گرما، هوس آش رشته پختن کرده... اینم از تو... هی با تو ام کجا میری...
مجید از جا بلند شده و عزم رفتن کرده بود که در جواب او گفت:
ــ اگه اجازه بدید میرم بیرون تا سر درد نگرفتم...
Yasi
۰
چون شبیه من نیست قرار نیست که بد باشه.
Yasi
۰
میخواست زودتر از این جا برود قبل از این که درشتی بار عظیم کند!
Yasi
۰
زیر لب برای خود ژکید که:
ــ شیطونه میگه خونه رو بفروش، اول دیهٔ اینو بذار کنار بعد بزن ناکارش کن
Yasi
۰
هر وقت مجید این چهره را به خود میگرفت یعنی تا جایی که میشود از او دور خوابید وگرنه خواب آشفته که سهل است، نمیگذارد اصلا خواب به چشمت برود!
Yasi
۰
پول داری بشین روی سبیل شاه و نقاره بزن، نداری برو کپهٔ مرگت رو بذار زمین و بمیر.
Yasi
۰
تاریخ انقضای ضرب المثل هایی مثل بیگناه پای چوبهٔ دار میره تموم شده داداش، تا به خودت بیای و سر بجنبونی میبینی سرت رفته رو دار و لنگات داره تو هوا باد میخوره...
Yasi
۰
سعی میکرد از شدت هیجان منفی صدایش نلرزد و بیهوده هم به رضا نتوپد اما نتوانست. با لحنی که ناخواسته تند شده بود گفت:
Yasi
۰
و صدای بوق بوق بلند شد. بفرما این معضل! این همه معضل هست و فرزاد گیر داده به شب گرسنه خوابیدن! مردم خودشان کم درد و غصه ندارند که حالا بنشینند فیلمهای پر غصه نگاه کنند!
Yasi
۰
ــ شنیدید میگن گراهام بل میخواسته یه دستگاه اختراع کنه که ناشنواها بشنون، اشتباهی زده تلفنو اختراع کرده...
Yasi
۰
دیدم انگار روی این آدم کانال عزاداری خیلی جواب نمیده، زدم اون کانال و رفتم روی فاز طلبکاری، اگه قرار بود همه ش اون طلبکار باشه که دُممو میگرفت و می نداختم بیرون. با یه نرمش کوچیک، یه چرخش صد و هشتاد درجهای زدم که " اوه چه خبرشه حالا؟! این همه راه اومده برای این که چند تا کوفته تند شده"!... دیدی اسفند روی آتیشو؟!...
Yasi
۰
مجبور شد کمی خودش را بالا بکشد و صاف و شق و رق تر بنشیند شاید اندکی خواب از چشمهایش رخت بربندد. نیم نگاهی به همراهش انداخت، از فکر این که بعضیها از دیدن چنین نمایش هایی لذت می برند هم خوابش میگرفت!
Yasi
۰
ــ چرا چشمات سرخه؟
ضایع بود بگوید " خب پدر صلواتی این دیگه چه نمایشیه؟! مردونگی کردم خروپفم هوا نرفت." برای ماستمالی کردن گفت:
ــ چشام به تاریکی و نورهای نورافکن حساسه و دچار آب ریزش و سرخی میشه، اما نگران نباش یه هوایی عوض کنیم خوب میشه.
ژینا با صدایی نازک و دلنشین گفت:
ــ چه بد؟! من میخواستم این هفته به یه کنسرت هم دعوتت کنم این طوری که نمیشه!
مجید در خروجی را باز کرد و او را قدمی پیش فرستاد. کنسرت رفتن از برنامههای مورد علاقهاش بود و نمیشد به راحتی ازش گذشت.
ــ سالنها با هم فرق دارند. این جا خیلی تاریک بود و انعکاس نور افکن هام درست توی چشمم بود.
Yasi
۰
نگاه تیز ژینا باریک شد و ابروهایش به هم نزدیک و نزدیک تر، آن قدر نزدیک که چینی هم بین آنها افتاد:
ــ خب راست میگی، خیلیها هستند که منو به خاطر موقعیت اون ور آبم میخوان و میخوان از من پلهای برای رسیدن به هدفهاشون درست کنند.
مجید که دیگر سیر و پر شده بود. دست از خوردن کشید و در حینی که دستمال را برای پاک کردن کنج لبهایش برمی داشت با بیقیدی خاصی گفت:
ــ اگه منظورت منم، اشتباه میکنی لیدی. من خودم پیش از این، موقعیت های عالی برای رفتن داشتم. محض اطلاع بگم این جانب لیسانس و فوق لیسانسمو از صنعتی شریف گرفتم. کلی دعوتنامه و مزایا دارم که دارن توی کشو خاک میخورند.