دل تنگ شده بود برای حفرههای کنده شده در دل کوهها که یادگار پیش از دورهٔ مادها بودند. همان حفره هایی که فرضیهها برای کاربردش زیاد بود و همه هم قابل تائید و یا رد. حتی در میان عشایر سینه به سینه بود که پیرزن و پیرمردهای طائفه را با آب و غذا در آن حفره ها می گذاشتند تا ایل برود و برگردد. پیرها دست و پا گیر بودند و مانع حرکت آسان ایل به سمت ییلاق و قشلاق. عدهای میگفتند این فرضیه برای حفرههای کوههای غربی فلات ایران قابل تائید است و حفره کوههای شمالی بیشتر کاربرد نظامی و مقبرهای داشته اند...
در حال حاضر، دیبا خود را بیشتر همان پیرزنی میدانست که جا مانده و باید تا برگشتن ایل با غذا و آب کم، تاب بیاورد. تاب بیاورد تا ایل برگردد و ببینند اشتباه کردهاند و او هنوز آن قدرها پیر و فرتوت نشده است. باید می جنگید و بر نا امیدی پیروز میشد.