یک قاره به محض اینکه ما پا به آن میگذاریم زود پیر میشود. بومیها در هماهنگی با آن زندگی میکنند؛ امّا خارجی ویران میکند، درختها را قطع میکند، آب را میخشکاند، جوری که منابع آب تغییر میکنند و بعد از مدت کوتاهی، زمین یک بار که چمنزار زیر و رو و قلوهکن شد، آخرین محصولش را میدهد؛ بعد مانند هرزمین کهنسال دیگری که فرسوده شده است، فرسوده میشود؛ همانگونه که من شروع این فرسودگی را در کانادا دیده بودم. زمین از بهرهبرداری خسته میشود. سرزمین زود فرسوده میشود مگر اینکه انسان بقایای خود و حیوانهای زمین را دوباره به آن برگرداند. وقتی انسان دیگر از حیوان استفاده نکند و به جایش ماشین را به کار بیندازد، زمین زود مغلوبش میکند. ماشین نمیتواند تکثیر کند و زمین را هم بارور نمیکند و آنچه را که نمیتواند بپروراند، میبلعد و تمام میکند. یک سرزمین درست شده تا آن طور که بوده، بماند. ما مداخلهگریم و وقتی هم مُردیم شاید نابودش کرده باشیم؛ امّا پابرجا خواهد ماند، و نمیدانیم دگرگونیهای بعدی چیست.