جملات زیبای کتاب دختری کنار شط؛ زندگی و خاطرات شهید مریم فرهانیان | طاقچه
تصویر جلد کتاب دختری کنار شط؛ زندگی و خاطرات شهید مریم فرهانیان

بریده‌هایی از کتاب دختری کنار شط؛ زندگی و خاطرات شهید مریم فرهانیان

انتشارات:فاتحان
دسته‌بندی:
امتیاز
۴.۴از ۲۹ رأی
۴٫۴
(۲۹)
او با خود تصمیم گرفت که به هیچ یک از زخارف دنیا، دلبستگی نشان ندهد. این کار را یک تمرین خودسازی بر می شمرد. مریم آنقدر در این کار از خود مراقبت نموده بود که حتی به ابتدائی ترین وسایل، دلبستگی نشان نمی داد. اعتقاد داشت دل کندن از دنیا همیشه از چیزهای کوچک شروع می شود. برای اینکه این خصوصیت اخلاقی، دوستانش به اشتباه نیفتند، عموماً پاسخ می داد علاقه داشتن با دلبستگی دو چیز از هم جداست. نه اینکه من به چیزی علاقه نداشته باشم و یا حداقل بی تفاوت باشم بلکه همواره سعی می کنم به آنچه که دوست دارم، دلبسته نشوم.
کتاب
اعتقادی راسخ به اخلاص در کارها، همواره او را در وسعتی از خدمت قرار داده بود که خداوند را ناظر اعمال خود می دید. مثال مسافری را می مانست که از قافله ای عقب مانده باشد. او با این دیدگاه تلاش می نمود حداکثر استفاده را از زمان برده و در کوتاه مدت، خدماتی فراوان را به انجام برساند.
کتاب
قرآن بخوانید، زیرا قرآن تمام دستورات زندگی را به شما می گوید. نهج البلاغه و صحیفه سجادیه هم همین طور. مادر! اگر من سعادت شهادت را داشتم و شهید شدم، اصلا ناراحت نباش. ما همه امانت هستیم و همه ما از دنیا می رویم، زیرا این دنیا آزماشگاهی است که خداوند بندگان خود را در آن، مورد آزمایش قرار می دهد. این ما هستیم که باید سعی کنیم و از این امتحان که بالاترین امتحان هاست سربلند بیرون بیاییم و در قیامت پیش خدا سرافکنده نباشیم. یادم هست که در آخرین جلسه گفتگویی که با برادر شهیدم داشتم. درباره معاد برایم صحبت می کرد و می گفت: «در فکر آخرت باشید.» و بعد از این جلسه بود که مقام شهادت را به دست آورد. از صمیم قلب به او تبریک می گویم و از خدا می خواهم صداقتی همانند شهیدان به من عطا کند و سعادت این را بدهد که تنها و تنها در راه او قدم برداریم و برای رضای او کار کنیم. شهید کسی است که به آخرین مرحله کمال خود رسیده است و راهش را با آگاهی، ایمان و خلوص می پیماید و همیشه پیروز و جاوید است.
قریشی
قله را که فتح می کردیم، پرچم الله اکبر را روی آن نصب می کردیم. معمولاً در این اردوها صعودمان سه روز طول می کشید ولی برگشتمان چیزی در حدود یک صبح تا عصر بود. یکی از اهداف آقای مطهر این بود که به ما بگوید، صعود چقدر سخت و سقوط چقدر آسان است و زندگی هم از چنین قانونی پیروی می کند.
📚☕
مهدی معتقد بود که ابتدا باید باورهای قلبی و بنیاد های فکری تقویت شود و سپس وارد فعالیت های سیاسی – انقلابی شد. چرا که اگر یک انقلابی نتواند زیر شکنجه های ساواک دوام بیاورد، می تواند ضربه سهمگینی به انقلاب و نیروهای آن وارد آورد. از طرفی خطر کردن در این مسیر پر فراز و نشیب که ناملایمات و سختی های فراوانی را در پیش رو دارد، انگیزه ای قوی و متصل به قدرت الهی نیاز دارد. مهدی ابتدا ترجیح داد که اعضا مشتاق خانواده مثل مریم، فاطمه، عقیله، رساله و علی را با مطالعه کتب مذهبی و انقلابی آشنا نماید. او هر بار کتاب تازه ای که آن روزها جزء کتب ممنوعه بحساب می آمد را به خانه می آورد و زمینه مطالعه آن را بین خواهران و برادران فراهم می آورد. از دیگر ابتکارات مهدی، برگزاری جلسه بحث و گفتگو بر روی آموزه هایی بود که از مطالعه همان کتب بدست می آمد.
سما
«وصیتم را با نام خدا، این بزرگ ترین بزرگ ها، این یگانه مطلق، این فریاد رس مستضعفان، این در هم کوبنده کاخ ستمگران و یزیدیان، این منجی حق و عدالت، این فرستاده قرآن، این شنونده غم ها، این مشکل گشای دردها و... شروع می کنم. اول از هر چیز از انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی، به اندازه فهم خودم و وظایفی که بر دوش داریم بگویم. انقلابی که با دادن خون هزاران شهید و هزاران معلول به اولین مرحله پیروزی خود رسید. انقلابی که مردم در آن، اسلام را، این کامل ترین دین را مبنای کار خود قرار دادند و از آن الهام گرفتند و وحدتی را که به دست آورده بودند، با توجه به دین اسلام و رهبری قاطع امام آن را حفظ کردند. قدر این رهبر را بدانید و همواره پشت سر او باشید. از امام پیروی کنید.
قریشی
مریم هم خیلی روزه می گرفت. وقتی می پرسیدند: چرا این کار را می کنی؟ گفته بود: می خواهم خودم پیشاپیش برای خودم خیرات بفرستم. ۵»
حُسنیه'
مریم هم خیلی روزه می گرفت. وقتی می پرسیدند: چرا این کار را می کنی؟ گفته بود: می خواهم خودم پیشاپیش برای خودم خیرات بفرستم. ۵»
hanane sadat
به پیام ها و فرمان ها و دستورات اسلامی امام توجه کنید و سعی کنید که از هر کلمه امام درس بگیرید. امام را تنها نگذارید، این هوای نفسی را که امام از آن صحبت و سعی می کند که آن را از وجود ما بزداید، شما هم سعی کنید که در این راه موفق شوید. سعی کنید خود را بشناسید که اگر خود را بشناسید خدا را شناخته اید. در هیچ کاری خدا را از یاد نبرید. همواره به یاد خدا باشید و با هم به مهربانی رفتار کنید. امام زمان را از یاد نبرید. همواره در فکر امام زمان باشید. همواره در راه اسلام باشید و برای تحقق بخشیدن به آرمان اسلام بکوشید و به قدرت الهی توجه داشته باشید که بالاتر و با عظمت تر از تمام قدرت هاست. هیچ وقت قدرت خدا را از یاد نبرید و سعی کنید که هر چه بهتر تزکیه نفس کنید. چیزی را که امام این قدر درباره اش تکیه می کنند که تزکیه نفس کنید و در بین خطراتی که ما را تهدید می کند، هیچ خطری بالاتر از این نفس نیست که گاه انسان را به انحراف می کشاند و خود انسان متوجه نمی شود.
قریشی
حاج لطیف با زیر نظر داشتن تک تک اعضا خانواده، همواره تلاش می نمود با رفتار، حرکات و گفته هایش فرزندان را افرادی مسئولیت پذیر و مفید برای جامعه بار آورد. او حساسیت خاصی روی شئونات اسلامی خصوصا رفتار دخترانش داشت
بسیار بسیار عالی
"خاطره محور" می باشد. اما احساس من بر آن است که خاطره ها به تنهایی نمی توانند گویای واقعیت کلی زندگی مریم و زوایای روحی- رفتاری آن شهید بزرگوار باشند؛ چرا که خاطره ها هر کدام به موقعیت و شرایط زمانی و مکانی خاصی تعلق دارند که مخاطب امروز فقط تصویری کلی اما ناقص از رویداد شگرف سالهای دفاع مقدس را در ضمیر خود دارد. با این نگرش تلاش من بر این است که ضمن بیان موقعیت ها و شرایط در ظرف زمانی و مکانی خود کمکی به وسعت دید مخاطب در تحلیل خاطره ها بنمایم، از این منظر شاید بتوان این کتاب را زندگی نامه ای تحلیلی نیز نامید.
amina
مریم از همان کودکی طوری در نگاه خانواده و اطرافیان جلوه کرده بود که با بقیه فرق می نمود. ویژگی های ثابت اخلاقی مریم چیزی نبود که در سال های پایانی عمرش به یکباره بوجود آیند بلکه اخلاق، رفتار و منش او فرایندی را می مانست که در کودکی پدید آمده و همراه رشد و نموش، هم شاخ و هم برگ می گرفت و هم ریشه می دوانید. شاید به همین دلیل بود که مادرش، مریم را مسافری می پنداشت که خیلی زود سفر خواهد کرد.
Fatemeh Akbarnejad24
بین راه مریم زل زده بود به اشغال ها، بعد به من گفت: جوشی! نگاه کن اگر آدم ایمان و تقوا نداشته باشد. اگر آدم شعور و معرفت نداشته باشد. از این آشغال ها هم کم ارزش تر است. این اشغال ها بالاخره کود می شوند. ولی ما بعداً به چه کاری می آئیم. اگر همه اش بچسبیم به این دنیا و فقط به خوردن و خوابیدن بیندیشیم و بپردازیم به دروغ گفتن و غیبت کردن از این آشغال هم کمتر می شویم. ما لحظاتی نمی توانیم بوی تعفن زباله ها را تحمل کنیم. بعداً چه کسی بوی تعفن ما را تحمل می کند؟
Fatemeh Akbarnejad24
به مریم گفتم: مریم در درس خواندن سهل انگاری نکن و درسهایت را خوب بخوان؛ اما او در جوابم می گفت: من فکر می کنم جنگ بزرگترین درس را به ما می دهد. این درس ها مرا راضی نمی کند. این دو دو تای ریاضی، این جغرافیای طبیعی و... چه بدردمان می خورد. ما در جنگ جغرافیای شهادت و... یاد می گیریم او یک مشت از این حرف ها، جوابم می داد که دیگر پشیمان می شدم او را نصیحت کنم.
Fatemeh Akbarnejad24
مریم گفت: وقتی رسیدیم امیدیه خواهر کوچکم بتول را برداشته و رفتم طرف لوله های نفت جاده امیدیه که روی آن ها راه بروم. من اصلاً فکرم راه نداد که چه می گوید، پرسیدم: برای چی راه بروی؟ مریم گفت: حقیقتش، مدتی بود احساس کردم که خیلی از خدا دور شده ام. فکر جهنم را همیشه می کردم. ولی این کارها، شلوغ پلوغی رسیدگی به مجروحین و... داشت مرا از اصل مطلب که خداوند باشد دور می کرد. من تازه فهمیدم که چه اتفاقی افتاده است. وقتی فکرم مرا به طرف لوله های نفتی که در تابستان ۵۰ درجه جنوب داغ می شوند برد، وحشت کردم. لوله ها آنقدر داغ داغ می شوند که اگر کنارشان رد شوی نیز حرارتشان صورتت را می سوزاند. مریم جلوی خواهر کوچکش روی آن لوله های داغ با پای برهنه راه رفته بود، تصورش هم برای من وحشت آور بود.
Fatemeh Akbarnejad24
خانم رشتی بچه کوچک و زیبایی داشت. تصیم گرفتیم چند عکس یادگاری بگیریم. بچه کوچک بغل من بود که خانم رشتی گفت: تا حالا این رضیه ما بغل هر که بوده و عکس گرفته آن فرد شهید شده است. یهو مریم پرید که بچه را از بغلم بقاپد. هر چه به مریم اصرار می کردم، ول کن بچه نبود. همینطور به طرف خود می کشید و می گفت: باید بغل من باشد. توی این کش واکش، اشک بچه داشت در می آمد که او را ول کردم. مریم محکم آن را در بغل گرفت و در حالی که لبخندی روی لب داشت؛ عکس گرفت
Fatemeh Akbarnejad24
معمولاً در این اردوها صعودمان سه روز طول می کشید ولی برگشتمان چیزی در حدود یک صبح تا عصر بود. یکی از اهداف آقای مطهر این بود که به ما بگوید، صعود چقدر سخت و سقوط چقدر آسان است و زندگی هم از چنین قانونی پیروی می کند. من همیشه آقای مطهر را دعا می کنم به خاطر درس هایی که به ما داد و احساس می کنم بعد از حضرت امام (ره) هر چه دارم از آقای مطهر دارم.
Fatemeh Akbarnejad24
خواهرها نظرتان را اعلام کنید، ما امروز قله را فتح بکنیم یا نه؟ تا اینجا آمده ایم. از حالا به بعد تصمیم با خودتان است. هر کسی چیزی می گفت؛ بعضی حتی گفتند، اگر خانواده هایمان بدانند در چه مسیرخطرناکی بالا آمده ایم، دعوایمان می کنند. یکی می گفت: اگر پرت شویم پایین کوه، چه کسی جواب خانواده هایمان را می دهد؟. مریم که جزء مسئولین به حساب می آمد، از من اجازه خواست تا حرف بزند. او بر خلاف دیگران گفت: «اگر قرار باشد در مقابل این قله، کم بیاوریم، چطور می توانیم برمشکلات دیگرغلبه کنیم به نظر من اگر کسی نتواند قله های مادی را فتح کند، نمی تواند قله های معنوی را فتح کند. ما تا اینجا آمده ایم به اینجا رسیده ایم، اگر تا هدف نرویم، ضرر کرده ایم.»
Fatemeh Akbarnejad24
رزمندگان مجروح در کنار پرستاران محجبه و باوقاری چون مریم تعدادی از خانم هایی را مشاهده می کردند که بدون توجه به اعتقادات مذهبی و حساسیت های دینی مجروحان رزمنده، شئونات اسلامی را رعایت نمی کردند. این موضوع فشار روحی زیادی را بر مریم و دوستانش تحمیل می کرد. اما مریم در مقابل پیشنهاد برخورد حذفی با این گونه افراد، محتاط تر از بقیه بود و معتقد بود که این موضوع ریشه در بی اطلاعی این نوع پرستاران و امدادگران دارد و کمتر مربوط به هوای نفس آنهاست و به نظر می رسد نمی تواند اقدامی عمدی محسوب شود. مریم به دوستانش پیشنهاد می داد که با اعمال و رفتار اسلامی خود می توانیم بر حرکات و رفتار آنها تاثیر بگذاریم. او همیشه این جمله را تکرار می کرد که حضرت رسول (ص) می فرمایند: دین تان را با رفتارتان تبلیغ کنید.
Fatemeh Akbarnejad24
مریم در عمر کوتاهش لحظه ای آرام و قرار نداشت و همیشه به دنبال حرکت و پویایی بود او دقیقاً می دانست از زندگی چه می خواهد. او اگر پس از اندیشیدن عمیق درباره موضوعی به این نتیجه می رسید که انجام کاری ضرورت دارد، به هر قیمتی و حتی زیر توپ و خمپاره هم آن کار را انجام می داد.
Fatemeh Akbarnejad24
از بین اعضای خانواده این مریم بود که نگاهش به شهادت مهدی عمیقاً نگاهی متفاوت بود از همان نگاههایی که دین به پیروانش توصیه کرده است. مریم واقعا شهادت را سعادت می دانست و تبریک گفتن این موفقیت را عینی می پنداشت اما همین حالات و حرکاتش برای دیگران هرگز عادی نمی نمود. برخی حتی احساس می کردند که شدت مصیبت مهدی، ضربه ای روحی به مریم وارد کرده که او این گونه رفتار از خودش نشان می دهد. مریم برعکس تمام اعضای خانواده که در مصیبتی شگرف فرو رفته بودند و گرد ماتم در خانه حاج لطیف پاشیده بودند، بسیار خوشحال و مسرور بود و مرتب شهادت برادرش مهدی را تبریک و تهنیت می گفت، اصلاً نمی توانست این موضوع را هضم کند که چرا دیگران از شهادت مهدی ناراحت و غمبار هستند!
Fatemeh Akbarnejad24
به نظر می رسد نگاه متفاوت مریم به شهادت مهدی ریشه ای در نزدیک شدن مریم به رویای همیشگی اش شهادت نیز باشد. او احساس می کرد با شهادت مهدی، خود نیز گامی بزرگ به سوی شهادت نزدیک تر شده است چرا که پیش از این از مهدی قول گرفته بود در صورت شهادت، حتما از خداوند بخواهد که او را نیز به فیض شهادت برساند. روز تشییع جنازه مهدی که غریبانه به سوی مزار برده می شد. تنها کسی که پشت سر تابوت گریه نمی کرد مریم بود. او در حالی که پا برهنه بود، فقط مهدی را صدا می کرد. فاطمه خودش چند بار شنید که مریم آرام آرام می گفت: مهدی جان، قولت فراموش نشود، من منتظرم. مهدی جان! بدقولی نکنی. من منتظر می مانم.
Fatemeh Akbarnejad24
حاج لطیف علی رغم خواهش و تمنا و التماس های دختران خانواده، خصوصاً مریم، کوتاه نیامد و همه را مجبور کرد که از او تبعیت کنند و شهر را ترک نمایند. شهادت زود هنگام فرزند خانواده، مهدی، نیز دلیل محکم تری بود که حاج لطیف را بر آن داشت که بر تصمیم خود پافشاری کند. حتی ننه هادی هم زیر بار نمی رفت. چرا که او ترک شهر را دوری از مزار فرزندش مهدی می دانست. مریم وقتی از تصمیم پدر مطلع شد زار زار به گریه افتاد و مرتب با خود تکرار می کرد: «شهر من عزیز بود و حالا عزیز تر از جانم نیز در این شهر خوابیده است و من هیچ وقت این شهر را ترک نخواهم کرد »
Fatemeh Akbarnejad24
در عالم خود نامه هایی برای مهدی نوشت که هرگز به جایی پست نکرد. او خود بارها آن ها را می خواند و تکرار می کرد: «... در آغاجاری بسر می برم در میان انبوهی از کوه ها و دردها. همیشه صدای رسایت را در گوشم حس می کنم و از خدا می خواهم که این سعادت را به ما بدهد، که راهت را ادامه بدهم. راه تمام شهیدانی که برای خدا جان خود را در طبق اخلاص نهادند و رفتند و شهید شدند. فقط از خدا می خواهم که این بنده ناچیزش را به مرگ طبیعی نمیراند. خدایا کمکم کن که همواره در راه تو قدم بردارم. بنده لایقی باشم و شهادت هم نصیبم بگردد. انشاءالله.»
Fatemeh Akbarnejad24
به قدری مقید حجابش بود که من گاهی سر به سرش می گذاشتم و به او می گفتم: از صورت تو فقط یک مثلث برمودا پیداست. یک عکس داده بود برای گواهی نامه رانندگی. نوشته بودند قابل شناسایی نیست. گفتم: مریم! ببین صدای راهنمایی و رانندگی را هم درآوردی. دخترجان! برای گواهینامه باید گردی صورتت پیدا باشد.
Fatemeh Akbarnejad24
«مریم خواستگار زیاد داشت و مادرم هم خیلی اصرار داشت که زودتر ازدواج کند. مریم می گفت: فعلا که قصد ازدواج ندارم. روزی هم اگر خواستم ازدواج کنم با یک جانباز نابینا ازدواج می کنم. مادرم می گفت: چرا این حرف را می زنی؟ فکر و منش مریم این طور بود. خواهرهایش و دوستانش را به ازدواج تشویق می کرد ولی در مورد خودش می گفت که باید حتماً همسر یک جانباز شود. »
Fatemeh Akbarnejad24
به غیر ما دوستانش کسی صورتش را ندیده بود. او آنقدر صورتش را می پوشاند که فقط دماغ و چشم هایش پیدا بود. حتی یک بار به من گفت: نمی دانم چرا، پشه ها همه جا را ول کرده و روی دماغ من می نشینند. با خنده به او گفتم: خب معلوم است چون از صورتت، فقط دماغت پیداست.
Fatemeh Akbarnejad24
اگر چه یکی از آرزوهای مریم، دیدار با حضرت امام خمینی (ره) بود ولی روحیه گذشت و ایثارش باعث شد که تنها فرصت پیش آمده را نیز از دست بدهد. بنیاد شهید آبادان برای خانواده شهدا دیداری با حضرت امام ترتیب داده بود. مریم ننه هادی را تا جلوی بنیاد مشایعت کرده اما هرگز سوار اتوبوس نشد. سنیه دوستش به او می گوید: تو هم سوار شو. اما مریم جواب می دهد: این حق من نیست. من از این دیدار سهمی ندارم و اجازه ندارم، صندلی اتوبوس را اشغال کنم.
Fatemeh Akbarnejad24
او می گفت: دیگر جمع را دوست ندارم و دوست دارم تنها باشم. آدم در جمع مجبور است از کارهایی که دوست دارد، احتراز جوید و یا مجبور است به چیزی که دوست ندارد، تظاهر بکند. شاید من دوست دارم نمازم را با حال بخوانم و یا به نماز شب مشغول شوم ولی در جمع نمی توانم. دقیقا فقط به خاطر عباداتش بود که از جمع دوری می جست.
Fatemeh Akbarnejad24
دستهایش را نگاه کردم و با حیرت پرسیدم: چی شده؟ دستهایش قرمز شده و انگار تاول زده بود، گفت: آن قدر به دستهایم زدم که دیگر حس ندارند. گفتم: دیوانه شده ای چرا به دستهایت زدی؟ گفت: من به دستهایم زدم و گفتم شما چه کاری برای خدا کردید. به پاهایم گفتم شما چه قدمی برای خدا برداشته اید؟ شما دست کی را گرفتید؟ من زدمشان که دیگر گناه نکنند.
Fatemeh Akbarnejad24

حجم

۲٫۰ مگابایت

سال انتشار

۱۳۸۹

تعداد صفحه‌ها

۳۱۲ صفحه

حجم

۲٫۰ مگابایت

سال انتشار

۱۳۸۹

تعداد صفحه‌ها

۳۱۲ صفحه

قیمت:
۷۰,۰۰۰
تومان