
بریدههایی از کتاب دخترم ناهید
۴٫۷
(۴۷)
ـ اسمت چیست؟
ـ ناهید.
ـ کجایی هستی؟
ـ سنندجی.
ـ تو که کردی، غریب نیستی، پس جرمت چه بوده؟
ناهید گفت: «دینداری.» گفت که به خاطر شرکت در کلاس قرآن و حمایت از امام دستگیرش کردند. گفت که از او خواستند به امام توهین کند و نکرد. گفت: «بمیرم هم این کار را نمیکنم. این آرزو را باید به گور ببرند.»
zaraakra
ناهید گفت: «من از مرگ نمیترسم. راه من همین است.»
تهمینه گفت: «چگونه میشود راضیشان کنم آزادت کنند؟»
ناهید گفت: «راهی ندارد.»
تهمینه گفت: «چرا؟»
گفت: «چند ماه است که شکنجهام میکنند. تن به خفت ندادم. حاضر نیستم برای زندهماندن ذلیل بشوم.»
شهیده ناهید فاتحی
دوست داشت پدر و مادرش را صدا بزند اما از ته دل نالید: «خدااااا!»
roshana
خودش را رو به قبله فرض کرد و یادش آمد که عاشق این آیه بود که «وَ لِلّه المشرقُ و المغربُ فَأینَما تُوَلّوا فَثَمّ وَجهُالله». گفت: «پس هر طرف رو کنم سمت خداست.» زیر لب آیهالکرسی خواند که آن روزها ورد زباناش شده بود. آیه کمک میکرد طاقت بیاورد؛ که جلوی اینها بایستد؛ کم نیاورد؛ که حرف خودش را بزند و به امام توهین نکند.
roshana
آرزو به دلشان میگذارم. به شما توهین کنم؟ به پسر پیغمبر؟ هرگز. اگر تکه تکهام کنند، به شما توهین نمیکنم. امام! میدانی چه بلایی سرم آمده؟ خبر داری که چهقدر کتکام زدند؟ میدانی زندهام نمیگذارند؟ من خیلی شما را دوست دارم. حاضرم بمیرم و دشمن را شاد نکنم. میمیرم؛ به خاطر شما میمیرم. فقط دعا کن پاک بمیرم. دعا کن باایمان از دنیا بروم. دعا کن...
roshana
فانوس که به پتپت افتاد، نماز صبحاش را همانجور درازکش خواند. از کجا میفهمید وقت و ساعت را؟ گفت: «خدایا تو ارحمالراحمین هستی. من را ببخش.» به هر زحمتی نشست و دوباره نمازش را خواند. باز هم در رکعت دوم سوره والعصر را خواند.
roshana
التماس؟ داغاش را به دلشان میگذارم. نباید خردشدنام را ببینند. آنها فکر کردند با بچه طرفاند. فکر نمیکردند همین بچه عاشق امام است و عشق امام او را مثل کوه استوار نگه داشته است. استوار؟ کوه؟ هه! خوب است کسی نیست اینها را بشنود. مگر استواربودن به چیست؟ مگر من نایستادم؟ هنوز نتوانستند یک کلمه توهین به امام از دهنام بشنوند. اگر تکه تکهام هم بکنند... .
roshana
امام گفت: «دخترم! ناهید!»
زبان ناهید بند آمده بود. این امام بود که صدایاش میزد؟ امام باز صدایاش زد: «دخترم ناهید! بیا این سیب را بگیر.»
چشمهایاش را باز کرد، دستهایاش را بویید، بوی سیب میدادند، هی دستهایاش را بو کرد و اشک ریخت و برای سلامتی امام هفت بار آیهالکرسی خواند.
Fatemeh Akbarnejad24
یکی بالش آورد و دیگری پتوی آبی، با نقش پلنگ، حالا شده بودند دو پلنگ از پاافتاده و در حال جانکندن
roshana
رفیق نیمهراه! دوست دارم بیایم پیش تو. مگر از خدا نخواستی نجاتم بدهد؟ مگر...؟ چه بگویم؟ تو خودت بهتر از من میدانی. هر چه خدا بخواهد. نه. نه دیگر شکایت نمیکنم. نمیخواهم اجر خودم را کم کنم. نمیخواهم جزو ناسپاسها باشم. فقط از خدا بخواه توانم بدهد. نکند کم بیاورم
roshana
حجم
۱۳۳٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۱
تعداد صفحهها
۱۹۲ صفحه
حجم
۱۳۳٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۱
تعداد صفحهها
۱۹۲ صفحه
قیمت:
۵۰,۰۰۰
تومان