آن چشمهای قشنگ را در عمرش ندیده بود.
لا إله إلا أنت... در جادوی نگاهش، برق شهوت نبود، زلال پاکی و محبت بود.
سرش را انداخت پایین.
سُبحانکَ... انگار آن چشمهای زیبا التماسش میکردند.
اِنی کُنتُ... اینبار از سمت چپش آمد. آن اندام زیبا و بلورین را هیچ پیکرتراشی نمیتوانست بسازد. دوباره سرش را برگرداند.
نه! چشمهایش اشتباه نمیکردند. هیچ یک از نشانههای زنان دنیایی را نداشت، اما...
کُنتُ مِنَ الظّالِمین...
سفارش استاد یادش آمد: «اگر در میان اذکارتان چیزهایی از غیب دیدید، توجه نکنید...».