
بریدههایی از کتاب مدار بدون باد
۳٫۱
(۸)
تاریخ و سال و ماه به چه دردِ آدم میخورند
n re
دوباره زنگ میزنند که بیا، پیرمرد صدات میکند. پشت صدای پرستار، میشنوی که پیرمرد فریاد میزند و تهماندهٔ جانش را با اسم تو تلف میکند تا برسی. که نَرسی. تا برسی و ببینی که نرسیدهای و پیرمرد جوابت را نمیدهد، تا همیشهٔ عمرت را نرسیده بمانی از آن به بعد.
n re
نهفقط آن دستنوشتههای بیقابلیت، که ده هزار صفحه تاریخ و یادداشت و خاطره هم زورشان نمیرسد حتا برای ثانیهای کارِ ماشینِ مُردهکِشی را عقب بیندازند. تمام.
n re
توی سر تمام ما، همیشه یک چمدان هست که درش باز مانده و راه دارد که هر وقت خواستی به قاعدهٔ سی کیلو از تمام زندگیات را جدا کنی و بگذاری توش و درش را ببندی و بزنی بهچاک.
Niko
کاش بفهمم این تخم لق را کی، کِی توی دهن این جماعت شکسته که تا تقّی به توقی میخورَد، نانِ بُلکی پیدا نمیشود، پشت چراغقرمز معطل میمانند، گواهینامهٔ رانندگیشان دیر میرسد، شیر آب حمام چکه میکند یا هر اتفاق بیقابلیت دیگری میافتد، زرتی عزم جلای وطن میکنند؟ تُف. حال آدم بد میشود.
Niko
