اینجا فُک مادری هست به همراه تولهاش بر تودهای یخ شناور. سرعت باد سی مایل در ساعت، دما سی درجه زیر صفر. به چشمهاش نگاه کن، شکافمانند، زرد، خشمگین، دیوانه، غمگین و ناامید. در انتهای سیارهای بیحاصل. نمیتواند به خودش دروغ بگوید، نمیتواند هیچ کلامی حاکی از خودستایی رقتانگیز نثار خود کند. همین است، به همراه تولهاش بر این تودهٔ یخ شناور. هیکل پانصدپوندیاش را جابهجا میکند تا بتواند شیر بدهد. تولهای که شانهاش را یکی از نرها از هم دریده. احتمالاً زنده نمیماند. همگیشان باید به سمت دانمارک بروند، هزار و پانصد مایل. چرا؟ فکها نمیدانند چرا. باید به دانمارک برسند. همگی باید به دانمارک برسند.