در یک روز بارانی مادرم با لباس چیما چگوری برای آوردن چتر به مدرسه آمد. من او را نادیده گرفتم و تنها به خانه رفتم. میترسیدم بیشتر توسط همکلاسیهایم مورد توهین قرار بگیرم. وقتی به خانه رسیدم از او عذرخواهی کردم. هیچگاه صورت ناراحت مادرم را فراموش نمیکنم که میگفت: "اینها تنها لباسهایی هستند که دارم."