جملات زیبا از متن کتاب کتاب سیاه | طاقچه
تصویر جلد کتاب کتاب سیاهsubscriptionAvailable

کتاب کتاب سیاه

نوع کتاب
۲.۸ امتیاز(از ۲۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
اورهان پاموک، عین‌له غریب
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
matbuat
۴
«همهٔ روان‌شناسا متفق‌القولن که هیچ‌کسی مرتکب هیچ جنایتی نمی‌شه مگه این‌که تو لحظهٔ جنایت خودش رو تو نقش یکی دیگه تصور کنه، یعنی نقش یکی دیگه رو بازی کنه
novelist
۴
هیچ‌چیزی در زندگی به اندازهٔ خود زندگی شگفت‌انگیز نیست، جز نوشته‌ها
novelist
۴
لحظه‌ای بعد به خواب می‌روید و همه‌چیز را فراموش می‌کنید، از یاد می‌برید، می‌خوابید. همه‌چیز را فراموش می‌کنید، از یاد می‌برید؛ قدرت اقویا و ثروت اغنیا، حرف‌های صدتایک‌غاز و آدم‌های یک‌لاقبا، کارهایی که سر وقت رساندید و کارهایی که سر وقت نرساندید و کارهایی که هیچ‌وقت نمی‌توانید سر وقت برسانید، تفاهم و عکسش، خیانت و ضدش، زمانی که مثل برق‌وباد می‌گذرد، زمانی که هیچ نمی‌گذرد
zeynab
۳
بدون تقلید هیچ‌کسی قادر به یادگیری هیچ‌چیزی نخواهد بود، فقط چیزی که این وسط خیلی مهم است ادا درنیاوردن است
پویا پانا
۲
«یعنی امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم هنوز همان آدم دیشبی بودم؟ اگر نه، محض رضای خدا بگویید من کی هستم پس؟» لوییس کارول
Violette
۲
از دست دادن هر خاطره آن هم با آگاهی از این نکته که دیگر هرگز به یاد نمی‌آوری‌اش مثل گم کردن یک معشوقه است آن هم بدون هیچ رد و نشانه‌ای.
Violette
۱
می‌خواهم خودم باشم «اگر می‌خواهی غم و شادی و حزن و سرور، یا جلفی و وقار و غرور را واقعاً درک کنی فقط کافی است تک‌تک آن‌ها را با تمام جزئیاتش بازی کنی، همین.» پاتریشیا های اسمیت
novelist
۱
و به این ترتیب تا آخرِ سالْ شش هزار و پانصد کلهٔ دیگر به اسم عبدی‌پاشا روانهٔ دربار می‌شوند که هیچ‌کدامش هم به تأیید بستگان مرحوم نمی‌رسد تا این قصه در خاطر همهٔ شاهدان ماجرا برای همیشه حک شود؛ قصهٔ جلاد و چهرهٔ گریان.
mitrasoly
۱
«برف بعضاً می‌بارید اما تاریکی همیشه بود.»
mitrasoly
۱
«چیزهای وحشتناک را وحشتناک دوست دارم.»
مهرنوش
۱
جانم، عزیزم، مخمور محزونم، زمان زمان حادثه است و دهشت و وحشت، بازآی، هر آن‌چه هستی بازآی، هر کجا که هستی بازآی، اگر در یک وکالت‌خانه هستی که از دود و بوی سیگار نمی‌شود آن‌جا نفس کشید، اگر در آشپزخانهٔ آپارتمانی هستی که از بوی رخت‌چرک‌ها و روغن‌سوخته و پیاز سرخ‌شده نمی‌شود آن‌جا چشم باز کرد، اگر در یک تخت‌خواب پخش‌وپلا هستی که زیر آن لحاف آبی‌اش نمی‌شود رویا دید، اگر... هر کجا که هستی برگرد، برگرد که وقت تمام است، برگرد که آن حادثهٔ دهشتناک در راه است، برگرد که زمان، زمان مرگ است، برگرد تا در آن اتاق سوت‌وکورمان پشت آن پنجره‌های بسته و پرده‌های کشیده همدیگر را در آغوش بکشیم و از هیچ مرگ و حادثه‌ای نهراسیم.
مهرنوش
۱
«زمانی که یک نفر یک نفر را ترک می‌کند باید دلیلی داشته و این دلیل را به طرف مقابل هم توضیح بدهد تا طرف مقابل هم بتواند از خودش دفاع کند که لابد او هم توضیحی دارد. بدون هیچ دلیل و هیچ توضیحی نمی‌شود یک نفر را ترک کرد. بچه که نیستیم.» ‫مارسل پروست
مهرنوش
۱
می‌ترسه با کسی رفیق شه چون می‌ترسه که طرف تنهاش بذاره. از دست دادن براش اِن‌قدر ترسناکه که نمی‌خواد چیزی به دست بیاره اصلاً.
مهرنوش
۱
‫«خوش‌تر آن باشد که سر دلبران ‫گفته آید در حدیث دیگران» ‫مولوی
مهرنوش
۱
«زهی مشکل که تو خود سو نداری ‫ و من در جستن تو سوبه‌سویم ‫تو اندر هیچ کویی درنگنجی ‫ و من اندر پی تو کوبه‌کویم» ‫مولوی
Violette
۰
«زمانی که یک نفر یک نفر را ترک می‌کند باید دلیلی داشته و این دلیل را به طرف مقابل هم توضیح بدهد تا طرف مقابل هم بتواند از خودش دفاع کند که لابد او هم توضیحی دارد. بدون هیچ دلیل و هیچ توضیحی نمی‌شود یک نفر را ترک کرد. بچه که نیستیم.» مارسل پروست
ehsan
۰
"جماعت مغموم، جماعت مغلوب، جماعت همه‌چیزباخته، جماعت باهمه‌چیزساخته، از چی می‌ترسین؟ از این‌که دارین نقش بازی می‌کنین؟ از این‌که جای خودتون نیستین؟ نترسین که همه همین‌طورن، همهٔ اونایی که می‌خواین جاشون باشین، شاه و شیخ و شوریده و شاعر هیچ‌کی جای خودش نیست
ehsan
۰
اصل اساسی برا هر آدمی تو این خلاصه می‌شه که به هر طریق ممکن یاد بگیره که چه‌جوری می‌تونه خودش باشه و تا تو این مسئله به جوابی نرسه کلاً از هستی ساقطه و مغلوب و مغموم، هر فردی که نتونه خود خودش باشه در اصل برده و غلام و اسیر یه خود دیگه‌ست، ملتی که نتونه اصل‌ونسب خودش رو به‌وضوح روشن کنه در اصل بی‌اصل‌ونسبه و بی‌رگ‌وریشه، جامعه‌ای که نتونه اساس خودش رو به روشنی روز تعیین کنه قطع یقین رو به زواله
مهرنوش
۰
منم درست مثل اون برا این آرتیستا، همین شعرا و... بیشتر از همه هم این بازیگرای سینما که نه می‌تونن خودشون باشن نه خود یه خود دیگه، بدجوری دلم می‌سوزه. حالا فکر کن اینا که بدبخت‌تر از اونا من یکی لااقل هیچ سراغ ندارم الگوی نصف بیشتر این ملتن!
مهرنوش
۰
: "بیشتر و بیشتر چند از این ره زنی / چون تو منی من توام چند تویی و منی"
مهرنوش
۰
دیگه نه علایقم با علایقت فرقی داشت نه سلایقم با سلایقت. دیگه منم از اون خیل جمعیتی که گوسفندوار از این سینما به اون تئاتر، از این نمایشگاه به اون جشنواره، از این گردهمایی به اون همایش هجوم می‌بردن و جملاتی عاریه‌ای از جزوات و مقالات و کتب دم‌دستی هنر رو یه‌ریز نشخوار و برا همدیگه بلغور می‌کردن متنفر بودم، دلم براشون می‌سوخت، برا بلاهت‌شون، برا سفاهت‌شون، برا این‌که هیچ‌وقت توان کندن از اون طویله‌ها رو نداشتن، برا این‌که به‌رغم همهٔ اینا از اعتمادبه‌نفس بالا خدا رو بنده نبودن، برا این‌که به‌نظر من... به‌نظر من حتا مظلوم‌ترین‌شون هم مجرم یا لااقل شریک جرم بودن. دیگه حالم ازشون به‌هم می‌خورد، از همه‌چی‌شون، از اون سینما رفتناشون، از اون دموکراسی دموکراسی کردناشون که از بع‌بع گوسفندا هیچی کم نداشت
مهرنوش
۰
جماعت مغموم، جماعت مغلوب، جماعت همه‌چیزباخته، جماعت باهمه‌چیزساخته، از چی می‌ترسین؟ از این‌که دارین نقش بازی می‌کنین؟ از این‌که جای خودتون نیستین؟ نترسین که همه همین‌طورن، همهٔ اونایی که می‌خواین جاشون باشین، شاه و شیخ و شوریده و شاعر هیچ‌کی جای خودش نیست و هر کسی تو نقش یکی دیگه‌ست.
مهرنوش
۰
اصلاً راز نهایی همینه، همین که همه دربه‌دریم، همین که هیچ‌کدوم‌مون خودمون نیستیم. راز نهایی اینه که چون دنبال یه راز نهایی هستیم نمی‌تونیم خودمون باشیم." می‌بینی؟ از هر طرف که بریم مقصد همون تناقضه و همون پارادوکس.