جملات زیبای کتاب مو قرمز | طاقچه
تصویر جلد کتاب مو قرمزsubscriptionAvailable

کتاب مو قرمز

نوع کتاب
۳.۰(از ۸۵ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
اورهان پاموک، عین‌له غریب
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
زیبای پاییز 🍁
۲۰
پس شما هم جنون کتاب خواندن دارید
moonajaat
۱۵
بیست و پنج سال از انقلاب آیت‌الله خمینی می‌گذشت و ایران هنوز به آن حدی از توسعه که دنبالش بود دست نیافته بود.
Mary gholami
۱۰
از دید پدرم بزرگ‌ترین خوشبختی برای یک مرد این بود که با دختری ازدواج کند که پیش‌ترها و در ایام جوانی با نهایت هیجان همراه با او و برای درک آرمانی مشترک یک کتاب مشترک را خوانده باشد.
Mary gholami
۷
«کاش وقتی بزرگ شد هیچ‌وقت گریه نکنه.»
kamran kelarestaghi
۷
دیگر خوب می‌دانستم که چرا حتا بی‌عارترین، بی‌ادب‌ترین و بی‌حیاترین مردها هم حتا هنگام مستی مقابل زنی که های‌های گریه می‌کند متأثر می‌شوند؛ منطقِ زندگی و وجود بر گریهٔ مادران ساخته شده بود و اکنون من صرفاً بابت همین امر فلسفی گریه می‌کردم. فارغ از تمام این‌ها، من گریه کردن را دوست داشتم، برای این‌که وقتی گریه می‌کردم فرصتی پیش می‌آمد تا دور از هر چیزی فکر کنم و برای همین بود که برای هر چیزی گریه می‌کردم.
میمی
۶
آن روزها گمان می‌کردم که من، در زمانی که هیچ‌کس نمی‌بیندم، بیش از هر زمان دیگری تبدیل به من می‌شوم. این اولین‌باری بود که این فکر در من شکل می‌گرفت، یا بهتر بگویم، این نخستین‌باری بود که این اندیشه را در خودم کشف می‌کردم. اگر هیچ‌کس کنار شما نباشد، کسی نبیندتان، آن وقت خود واقعی شما، آن شمای دوم که همواره در پشت شمای اول پنهان است، آشکار می‌شود و دست به کارهایی می‌زند که بسیار خوشایندتان است.
Mary gholami
۵
تنوع کتاب‌های کتاب‌فروشی‌های خیابان انقلاب بی‌نهایت حیرت‌انگیز بود.
Mozhgan
۴
این نخستین‌باری بود که این اندیشه را در خودم کشف می‌کردم. اگر هیچ‌کس کنار شما نباشد، کسی نبیندتان، آن وقت خود واقعی شما، آن شمای دوم که همواره در پشت شمای اول پنهان است، آشکار می‌شود و دست به کارهایی می‌زند که بسیار خوشایندتان است. اما اگر در آن نزدیکی‌ها فردی حاضر باشد، مثلاً پدرتان شما را زیر نظر گرفته باشد، شمای دوم جوری پشتِ شمای اول پنهان می‌شود که حتا خودتان هم از دیدنش عاجز می‌شوید.
کاربر ۴۹۹۲۰۰۰
۴
؛ «زیبایی درونی مهم‌تر است از زیبایی ظاهری.»
فتاحی
۳
«اشتباه می‌کنید. کتاب نمی‌تواند جای زندگی، جای جهان را بگیرد. محال است. هر چیزی در زندگی معنا و مقصودی دارد که هیچ‌چیز دیگری نمی‌تواند یکسره جانشین آن شود. مثلاً نمی‌توانی با واسطهٔ شخصی دیگر تجربه به دست بیاوری. این قضیه در مورد کتاب هم صادق است.
میمی
۲
این‌که آدمی خُرده‌ریزهایی را که بسیار دوست‌شان دارد و برایش ارزش مادی یا معنوی بسیاری دارند داخل چاهی پنهان کند و بعد فراموش‌شان کند، نشانهٔ چیست؟
Dot
۲
«زندگی امروز ما تکرارِ افسانه‌ها و اسطوره‌های قدیمیه.
miracle mordad
۲
«شاعر اول باید به دار کشیده شود، بعدش زیر چوبهٔ دار برای او گریست.»
آوا
۲
من گریه کردن را دوست داشتم، برای این‌که وقتی گریه می‌کردم فرصتی پیش می‌آمد تا دور از هر چیزی فکر کنم و برای همین بود که برای هر چیزی گریه می‌کردم.
مدوسا
۲
از دید پدرم بزرگ‌ترین خوشبختی برای یک مرد این بود که با دختری ازدواج کند که پیش‌ترها و در ایام جوانی با نهایت هیجان همراه با او و برای درک آرمانی مشترک یک کتاب مشترک را خوانده باشد.
مدوسا
۲
تنوع کتاب‌های کتاب‌فروشی‌های خیابان انقلاب بی‌نهایت حیرت‌انگیز بود.
moonajaat
۱
بسیاری از چیزها را جذاب و جالب می‌یافتم. حرکات اغلب «دستی» مردانی که به‌نظر بی‌جهت در پیاده‌روها بالاوپایین می‌شدند، حالتی که در صورت داشتند، زبان بدن، شیوهٔ احوال‌پرسی، این‌که تعارفِ دمِ در را شکلی از احترام می‌دانستند، این‌که ساعت‌ها بی‌هیچ کاری جایی می‌ایستادند، این‌که خیلی اهل کار نبودند، این‌که در قهوه‌خانه‌ها می‌نشستند و سیگار می‌کشیدند و عملاً وقت‌کُشی می‌کردند، چه‌قدر شبیه ما ترک‌ها بود. ترافیک تهران هم درست مثل ترافیک استانبول دیوانه‌کننده بود. ما ترک‌ها تا رو به غرب کردیم ایران را به‌کل از یاد بردیم. تنوع کتاب‌های کتاب‌فروشی‌های خیابان انقلاب بی‌نهایت حیرت‌انگیز بود.
Dot
۱
هر چه با این اسطوره‌ها و افسانه‌ها بیشتر خو بگیریم و به آن‌چه پشت آن‌هاست ایمان داشته باشیم بیشتر و عمیق‌تر دچارشان می‌شویم. اصلاً ما برای این به داستان‌های قدیمی افسانه می‌گوییم که قرار است تقدیر ما را رقم بزنند.
Dot
۱
آشنایی با این حکایت‌ها، درک اسطوره‌ها و افسانه‌های کهن و آگاهی از این نکته که زندگی در واقع تکرار همان‌هاست و حیات تقلیدی از آن‌ها
Mahsa Bi
۱
فکرها گاهی با کلمات در ذهن ما مجسم می‌شوند و گاهی با تصاویر. بعضی وقت‌ها فکری به سرم می‌زد که تجسمش با کلمه‌ها ممکن نبود، درحالی‌که تصویرش واضح بود... مثلاً احساسی که از دویدن زیر باران به من دست می‌داد، بارانی که انگار با سطل بر سرم ریخته می‌شد، در یک تصویر یکپارچه مقابل چشمانم جان می‌گرفت، درحالی‌که اندیشیدن به آن در قالب کلمات برایم بی‌نهایت دشوار بود. البته گاهی هم افکاری داشتم که فقط با کلمات قابل اندیشیدن بودند، و هرگز نمی‌توانستم تصویری از آن‌ها بسازم، مثلاً نورِ سیاه، امری که بی‌انتها باشد، اصلاً خود بی‌کرانگی، یا مثلاً تصور مرگ مادرم.
Parinaz
۱
«زیبایی درونی مهم‌تر است از زیبایی ظاهری.»
kamran kelarestaghi
۱
«وقتی آدم دور از پدر، بی‌پدر، بزرگ می‌شه اون وقت کل عالم واسش هیچ مرکزیتی نداره، دیگه مرزی برای اون آدم نیست، برا همین احساس می‌کنه که هیچ محدودیتی نداره و می‌تونه هر کاری که دلش خواست بکنه درحالی‌که بعد از مدتی... می‌فهمه که اصلاً از این خبرها نیست، خیلی از کارها هست که اون از عهدهٔ انجامش برنمی‌آد و اون وقت چی‌کار می‌کنه؟ شروع می‌کنه به گشتن دنبال یه معنا، یه مفهوم، یه مرکز، یه آدم که گاهی جلوش قد عَلَم کنه و با صدای بلند سرش فریاد بکشه و بگه نه، نه، نه.»
کاربر ۳۷۰۲۸۳۶
۱
نمی‌دانم چرا اقتدار و خشونتی که از تابلو نقاشی بیرون می‌زد و ندامتی که در صورتِ پدر موج می‌زد و این‌که این تابلو به ساده‌ترین و صریح‌ترین شکل ممکن صرفاً به یک موضوع خاص می‌پرداخت، به شکلی غریب مرا یاد قدرت مهارنشدنی و بی‌رحمانهٔ دولت در مفهوم عامش می‌انداخت.
R.HALK
۱
«شاعر اول باید به دار کشیده شود، بعدش زیر چوبهٔ دار برای او گریست.»
R.HALK
۱
«زندگی امروز ما تکرارِ افسانه‌ها و اسطوره‌های قدیمیه
مدوسا
۱
از دید پدرم بزرگ‌ترین خوشبختی برای یک مرد این بود که با دختری ازدواج کند که پیش‌ترها و در ایام جوانی با نهایت هیجان همراه با او و برای درک آرمانی مشترک یک کتاب مشترک را خوانده باشد.
moonajaat
۰
مراد که دنبال ساخت‌وساز در ایران بود و فروش تجهیزات مخصوصِ سونداژ و حفاری و غیره به این کشور نفت‌خیز، اختلاف میان ایران و غرب را فرصتی عالی می‌دانست. شاید هم حق با او بود، اما من می‌ترسیدم که اگر ما هم مثل بسیاری دیگر از شرکت‌های تُرک تحریم علیه ایران را رعایت نکنیم و با شرکت‌ها یا دولت ایران به تجارت بپردازیم قطعاً مأموران سیا و دیگر جاسوسان غربی ردمان را خواهند زد و.
Dot
۰
آن روزها گمان می‌کردم که من، در زمانی که هیچ‌کس نمی‌بیندم، بیش از هر زمان دیگری تبدیل به من می‌شوم. این اولین‌باری بود که این فکر در من شکل می‌گرفت، یا بهتر بگویم، این نخستین‌باری بود که این اندیشه را در خودم کشف می‌کردم. اگر هیچ‌کس کنار شما نباشد، کسی نبیندتان، آن وقت خود واقعی شما، آن شمای دوم که همواره در پشت شمای اول پنهان است، آشکار می‌شود و دست به کارهایی می‌زند که بسیار خوشایندتان است. اما اگر در آن نزدیکی‌ها فردی حاضر باشد، مثلاً پدرتان شما را زیر نظر گرفته باشد، شمای دوم جوری پشتِ شمای اول پنهان می‌شود که حتا خودتان هم از دیدنش عاجز می‌شوید.
Dot
۰
در واقع مثل همیشه خطر کسانی بودند که سکوت می‌کردند و منتظر فرصت مناسب می‌ماندند.
zargOl
۰
اصلاً همه‌چیز، زیبا بود و من خوب می‌دانستم که این زیبایی به لطف دیدن آن زن سرخ‌موی زیبا در جان من نشسته و بیش از آن‌که متعلق به چیزی باشد که به آن می‌نگرم از آنِ خودم است.