شاید در هر رابطهای همین موضوع مطرح باشد. اینکه فکر میکنیم با شخص دیگری متحد و یکی شدهایم، درحالیکه در حقیقت، مثلثی تشکیل دادهایم که فقط یک طرف آن حقیقت دارد.
Mari
حالا میدانم که مبارزه با برخی دردها شکنجهآور است. فقط باید درون آن غوطهور شوی و صبر کنی تا آن موج اندوه از تو بگذرد
حدیث بانو
فهمیده بودم که ازدواج همیشه مثل داستانهای افسانهای پیش نمیرود. کلمات و جملات زیبای آن مانند کتابها در خاطر نمیمانند، اما آیا قرار نبود این روابط صمیمی مکانی امن برای ما باشند؟ جایی که وقتی شخص مقابل به رازها و خطاهایت پی برد، باز هم عاشقانه دوستت بدارد؟!
Helia
میدانستم که با گفتن آن حرف، خط بطلانی روی رابطهام با او کشیدهام.
چیزی که مرا متعجب ساخت این بود که از گفتن آن حس خوبی داشتم. ازدواج ما هم مانند هر ازدواج دیگری قوانین نانوشتهای داشت و من یکی از مهمترین آنها را نقض کرده بودم: هیچوقت با ریچارد مبارزه نکن.
اکنون متوجه میشوم تبعیت من از آن قانون، مرا از پرسیدن این بازمیداشت که چرا بدون پرسیدن از من، خانهای در بیرون شهر خریده است و اینکه چرا هرگز نمیخواست درمورد کودکیاش صحبت کند و خیلی سؤالهای دیگ
حدیث بانو