جملات زیبای کتاب یادگاران: حسن طهرانی مقدم | طاقچه
تصویر جلد کتاب یادگاران: حسن طهرانی مقدم

کتاب یادگاران: حسن طهرانی مقدم

نوع کتاب
۴.۴ امتیاز(از ۴۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
فرزانه مردی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Sajadbobo Bobovieri
۴۷
«حیف زمین خدا نیست که آدم بدون وضو روش راه بره.»
.
۳۰
خوش لباس بود و شیک. روز شهادتش هم یک تی‌شرت خردلی با کاپشن قهوه‌ای پوشیده بود. خیلی خوش تیپ شده بود. بچه‌ها به شوخی می‌گفتند «حاجی چشمت می‌زنندها!»
.
۲۸
با این‌که ورزشکار بود و در چند رشته ورزشی مهارت داشت ولی بیش‌تر از همه کوه‌نوردی را دوست داشت. می‌گفت «کوه به من آرامش می‌ده. روحم رو بزرگ می‌کنه.»
.
۲۳
از طرح‌ها و ایده‌های همه با روی باز استقبال می‌کرد. طوری که حتی نگهبان یا راننده‌ی جزء هم می‌آمدند پیشش و طرح و ایده می‌دادند. همه را می‌شنید و هر کدام چشم‌گیر بود را بررسی می‌کرد و به نتیجه می‌رساند.
.
۲۲
از این‌که اینجانب را مورد عنایات مهربانانه خود قرار می‌دهید کمال تشکر و قدردانی را دارم و این است که در سایه الطاف شما حامی عزیز است که همچنان به زندگی خود با امیدواری و نشاط ادامه داده و می‌توانم نسبت به مسائل و اتفاقاتی که در اطراف خودم بروز می‌دهد کارایی لازم را انجام دهم. هم اکنون با عنایات شما و خداوند متعال و دعاهای مادرم توانستم در دانشگاه امام حسین (ع) تهران تحصیل کرده و راه پیشرفت خود را هموار گردانم. صحبت آخر این‌که چگونه تشکر کردن را نمی‌دانم ولی این‌که توسط یک نامه می‌توانم با شما رابطه برقرار کنم و تشکر کنم خدای خود را شکرگزارم و امیدوارم که خداوند متعال دعاهای بنده حقیر را واجب بداند و به شما و خانواده محترمتان سلامتی و توفیق عطا فرماید. ۹۱/۷/۹ او نمی‌دانست حسن طهرانی‌مقدمی که کفالت چندین فرزند یتیم از سادات را داشت همان طهرانی‌مقدم پدر موشکی ایران است.
م.ا
۲۱
تشکیل واحد موشکی کار سختی بود. بعضی‌ها دو دل بودند. انگار در تاریکی بودند و چیزی نمی‌دیدند. حسن می‌گفت «اونهایی که یاد گرفتن و حالا دارن موشک پرتاب می‌کنن از اون عالم که نیومدن. اهل این کره‌ی خاکی‌ان، این بچه‌هایی که من توی جنگ دیدم، اگه بهشون فرصت داده بشه خیلی از غیر ممکن‌ها رو ممکن می‌کنن. من به همشون ایمان دارم.»
Amirhossien Farahi
۲۱
هر وقت پروژه یا کاری را تمام می‌کرد به همکارهایش می‌گفت «باید از در پشتی بیرون برویم. حتی نباید بایستیم تشویق‌مان کنند چون به چیزی که می‌خواستیم رسیدیم. هدفمان شاد کردن دل آقا بود که دلش را شاد کردیم. ما یک بازوی آقا هستیم که هر چقدر خودمان را قوی کنیم ایشان را قوی کرده‌ایم.»
مهدی بخشی
۱۹
وقتی کاری را تمام می‌کرد راضی نمی‌شد. همیشه دو سه پله بالاتر را می‌دید و می‌گفت «این به درد نمی‌خوره ما باید بالاتر بریم.»
م.ا
۱۵
روز افتتاح مرکز موشکی به نیروهایش گفت «قرار نیست صبح بیاییم سر کار و شب بریم منزل با این‌جور کار و تلاش نمی‌تونیم جواب خون شهدا و کسایی که همه‌ی ‌هستی‌شون رو در راه دین فدا کردن، بدیم. مسئولیت ما سنگینه. پیش از این هم گفتم چشم امید خیلی ها توی کشور به این جمع دوخته شده.»
Amirhossien Farahi
۱۵
نماز اول وقتش ترک نمی‌شد. حتی وقتی توی برف‌های کوه یا در حال صخره‌ نوردی بود. یکبار در کوه‌های توچال، نزدیک پناهگاه شیر پلا و شروین صخره نوردی می‌کرد. جای خطرناکی بود. زیر پا را که نگاه می‌کردی چشم سیاهی می‌رفت. موقع اذان به همراهش گفت طناب را شل کن. خودش را به تخته سنگی رساند. راحت نمی‌شد نشست. همه ترسیده بودند. قلاب را باز کرد و نمازش را خواند.
کاربر ۱۶۳۱۵۹۸
۱۰
دائم الوضو بود. موقع اذان خیلی‌ها می‌رفتند وضو بگیرند ولی حسن اذان و اقامه‌اش را می‌گفت و نمازش را شروع می‌کرد. می‌گفت «حیف زمین خدا نیست که آدم بدون وضو روش راه بره.»
Yasin Heidari
۹
وقتی می‌شنید کشوری کاری پیچیده را انجام داده است خدا را شکر می‌کرد و می‌گفت «پس ما بهتر از اونا می‌تونیم همون کار رو انجام بدیم.» خیلی قرص و محکم می‌گفت «به دو دلیل این کار برای ما راحت‌تره. یکی اینکه خیالمون راحته این کار شدنیه. دوم اینکه ما شیعه‌ایم و نصرت الهی هم ما را یاری می‌کنه. نصرت الهی یعنی اینکه اگه یک غیر مسلمون بیست بار باید دستگاهی رو تست کنه تا ایرادش رو پیدا کنه برای ما که بچه شیعه هستیم دومین بار اون ایراد معلوم می‌شه.»
Amirhossien Farahi
۹
سوری‌ها برنامه شش ماهه‌ای برای آموزش موشک «اسکاد بی» تدارک دیده بودند. آموزش‌ قسمت‌های مختلف موشک هم احتیاج به ۳۴ نفر نیرو داشت در حالی‌که ایرانی‌ها سیزده نفر بودند. حسن می‌گفت «این زمان خیلی طولانی است باید دوره را فشرده کنید ما زمان نداریم اما این کار از نظر سوری‌ها غیر ممکن بود ولی بالاخره با اصرار حسن راضی شدند تا سه ماهه همه چیز را آموزش بدهند. حسن روی مترجم‌های گروه هم برای یادگیری حساب کرده بود. پانزده نفر نیرو سه ماهه باید آموزش می‌دیدند. روزهای سختی بود و هر کدام از بچه‌ها هم‌زمان چند نوع آموزش می‌دیدند.
م.ا
۶
بار امانتی که شهدا رو دوش ما گذاشتن باید به سرمنزل مقصود برسونیم. من به همه تون ایمان دارم و مطمُنم که انتخاب درستی کردم.
N
۶
دوست داشت با نابودی اسرائیل امپراتوری شیعه در جهان بر قرار شود. این یکی از آرزوهایش بود. به خانواده‌اش هم گفته بود «روی قبرم بنویسید این‌جا مدفن کسی است که می‌خواست اسرائیل را نابود کند.»
Amirhossien Farahi
۶
وقتی می‌شنید کشوری کاری پیچیده را انجام داده است خدا را شکر می‌کرد و می‌گفت «پس ما بهتر از اونا می‌تونیم همون کار رو انجام بدیم.» خیلی قرص و محکم می‌گفت «به دو دلیل این کار برای ما راحت‌تره. یکی اینکه خیالمون راحته این کار شدنیه. دوم اینکه ما شیعه‌ایم و نصرت الهی هم ما را یاری می‌کنه. نصرت الهی یعنی اینکه اگه یک غیر مسلمون بیست بار باید دستگاهی رو تست کنه تا ایرادش رو پیدا کنه برای ما که بچه شیعه هستیم دومین بار اون ایراد معلوم می‌شه.»
میثم
۵
شب و روزش شده بود سر و سامان دادن به اوضاع توپخانه، تربیت نیروی متخص، تعمیر و تجهیز توپخانه و.... می‌گفت «قلبم به درد می‌آید که ولی فقیه ما دستش مقابل صدام خالی باشد. ما باید دستش را پر کنیم.»
N
۴
هر وقت پروژه یا کاری را تمام می‌کرد به همکارهایش می‌گفت «باید از در پشتی بیرون برویم. حتی نباید بایستیم تشویق‌مان کنند چون به چیزی که می‌خواستیم رسیدیم. هدفمان شاد کردن دل آقا بود که دلش را شاد کردیم. ما یک بازوی آقا هستیم که هر چقدر خودمان را قوی کنیم ایشان را قوی کرده‌ایم.»
زهره
۴
وقتی می‌شنید کشوری کاری پیچیده را انجام داده است خدا را شکر می‌کرد و می‌گفت «پس ما بهتر از اونا می‌تونیم همون کار رو انجام بدیم.» خیلی قرص و محکم می‌گفت «به دو دلیل این کار برای ما راحت‌تره. یکی اینکه خیالمون راحته این کار شدنیه. دوم اینکه ما شیعه‌ایم و نصرت الهی هم ما را یاری می‌کنه. نصرت الهی یعنی اینکه اگه یک غیر مسلمون بیست بار باید دستگاهی رو تست کنه تا ایرادش رو پیدا کنه برای ما که بچه شیعه هستیم دومین بار اون ایراد معلوم می‌شه.»
زهره
۴
کوه که می‌رفتند گاهی غیبش می‌زد. سراغش را که می‌گرفتند می‌دیدند گوشه‌ای نماز می‌خواند. می‌گفت «به خاطر عظمت و بزرگی خدا رفتم گوشه‌ای و دو رکعت نماز شکر خواندم. نماز خواندم تا این مکان شهادت بدهد که من در اینجا شکر خدا را کردم.»
N
۳
هر وقت پروژه یا کاری را تمام می‌کرد به همکارهایش می‌گفت «باید از در پشتی بیرون برویم. حتی نباید بایستیم تشویق‌مان کنند چون به چیزی که می‌خواستیم رسیدیم. هدفمان شاد کردن دل آقا بود که دلش را شاد کردیم. ما یک بازوی آقا هستیم که هر چقدر خودمان را قوی کنیم ایشان را قوی کرده‌ایم.»
زهره
۳
سال‌ها بعد دخترش زینب یکی از نامه‌های بچه‌گی‌اش را دید که بالای آن نوشته بود بابای خوبم تقدیم به تو، همیشه منتظرت هستم که بیایی اما تو هیچ‌وقت نیستی، نیستی، نیستی! حسن همه‌ی آن نامه‌ها و نقاشی‌ها را نگه داشته بود.
UNKNOWN.........
۳
حکم فرماندهی توپخانه دستش بود. توپخانه‌ای که هنوز هیچ توپی نداشت. بهش می‌خندیدند که چه توپخانه بدون توپی. حسن با لبخند جبهه دشمن را نشان‌شان ‌داد و گفت «توپ‌های ما اون طرفه.»
Aseman📚🌿🌦
۳
هر وقت پروژه یا کاری را تمام می‌کرد به همکارهایش می‌گفت «باید از در پشتی بیرون برویم. حتی نباید بایستیم تشویق‌مان کنند چون به چیزی که می‌خواستیم رسیدیم. هدفمان شاد کردن دل آقا بود که دلش را شاد کردیم. ما یک بازوی آقا هستیم که هر چقدر خودمان را قوی کنیم ایشان را قوی کرده‌ایم.»
Amirhossien Farahi
۳
قولش قول بود، مردانه. کاری را که می‌گفت حتماً انجام می‌داد. مثل همان پروژه‌ای که همه فکر می‌کردند شاید ده سال طول بکشد ولی یکساله تمامش کرد. وقتی مقام معظم رهبری برای بازدید از پروژه آمده بودند دستی به شانه حاج حسن زدند و گفتند «حسن آقا به قول و وعده‌ای که به ما داده وفا کرده وندیده‌ام وعده‌ای بدهد و به آن عمل نکند.» بعد همان جا پیشانی حاج حسن را بوسیدند.
rainy day
۲
"ما با شهدا زنده‌ایم تا با شهدا محشور بشیم. اگر ما نسبت به ایشون غریب باشیم اون ور هم حتماً غریبیم. با این‌ها باش تا با این‌ها محشور بشی.
rainy day
۲
نصرت الهی یعنی اینکه اگه یک غیر مسلمون بیست بار باید دستگاهی رو تست کنه تا ایرادش رو پیدا کنه برای ما که بچه شیعه هستیم دومین بار اون ایراد معلوم می‌شه.»
N
۲
گاهی همدیگر را می‌دیدند. یکبار سوار ماشین بودند و درباره کارشان صحبت می‌کردند که باقر گفت «حسن باید با همان فرهنگ دفاع مقدس و به دور از بوروکراسی بایستم و کار را شروع کنیم.» حسن یک مرتبه به راننده گفت «نگه‌دار.» پیاده شدند و باقر را بغل کرد. گفت «باقر مردانه مثل روزهای جبهه و جنگ؟» باقر گفت «آره.» به هم قول دادند و دوباره همدیگر را بغل کردند.
Aseman📚🌿🌦
۲
موفقیتش را مدیون لطف خدا و پیروی از ولی‌الامرش می‌دانست و همیشه می‌گفت «اگر می‌خواهید در قیامت و سر پل صراط گرفتار نشوید در کنار ولایت و گوش به فرمان ولایت باشید.»
کاربر ۱۶۳۱۵۹۸
۱
دائم الوضو بود. موقع اذان خیلی‌ها می‌رفتند وضو بگیرند ولی حسن اذان و اقامه‌اش را می‌گفت و نمازش را شروع می‌کرد. می‌گفت «حیف زمین خدا نیست که آدم بدون وضو روش راه بره.»