
کتاب مجال سبز تماشا
پدیدآورندگان:
غضنفر برزگرقهفرخیانتشارات:
انتشارات اقلیما٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
sadeghi
۸
دخیل بستم و دیدم نگاه من جاریست
به سان رود روانی به سمت اقیانوس
شکست بغض گلو، رود اشک راه افتاد
اجازه میدهی آقا بیایمت پابوس؟
Rezvan
۴
مرا شکسته نوشتند خط به پیشانی
مرا شکسته نوشتند خط به پیشانی
شکستهای که عجین بود با پریشانی
کسی نخواند و ندانست رمز این خط را
تو نیز سعی مکن، چون تو هم نمیدانی
بخوان بخوان که درست است فاش میگویم
چه خوب درد دلم را به شروه میخوانی
شکسته پای قلم شرح کی تواند داد
حدیث خانهی دل را به وقت حیرانی؟
به شیو های که به شبنم نشسته غنچهی گل
گرفته چشم مرا ابرهای بارانی
چه خوب درد مرا گفته عادل سالم:
«نشسته بر دل سنگت غبار ویرانی»
یامهدی
۲
دارم به آفتاب سفر میکنم عزیز
دیگر مجو ز مردم خاکی نشانیام
3741
۱
دلا چگونه گرفتند بال و پر قوها
از آشیانه گذشتند بی خبر قوها
بیا بپرس که از چیست این همه اندوه؟
که بردهاند سر خویش زیر پر قوها
مگر چه بر سرشان آمده که از وحشت
دو پلک خویش نبندند تا سحر قوها
مباد اینکه ببینیم در حوالی خویش
کنند مرثیه خوانی به چشم تر قوها
هراسانند همیشه ملتهب و دائماً
شنیدهاند مگر بویی از خطر قوها
و بس که دام ز ما چیده شد برابرشان
شدند مثل من خسته دربهدر قوها
چقدر برکه ی ما بی صدا و خاموش است
خدا کند که بیایند از سفر قوها
f_altaha
۱
مرا محکوم ماندن در قفس هرگز مکن هرگز
نم یخواهم به چشم خویشتن بینم زوالم را
f_altaha
۱
گره بر سبزه خواهم زد دل امیدوارم را
که با تو نو کنم امسال عیدم را بهارم را
نسیم آسا بیا تا بشکفد گل از گلم امشب
بخندم بشکنم جام سکوت مر گبارم را
به گل پیوند شبنم میزنم از شوق دیدارت
وَ تقدیم تو خواهم کرد سبز سبزه زارم را
بیا و بیش از این مگذار دل را دیده در راهت
بیا آیینه کن حجم نگاه بیقرارم را
چه شیرین می شود این شعر وقتی می زنم با آن
شراب تلخ هر شب را و آهنگ سه تارم را
ز شوقت مثل ماهی در حباب خود نمیگنجم
که با تو نو کنم امسال عیدم را بهارم را
f_altaha
۱
ای شعر ای تجسم احساس غربتم
در پای بیت بیت تو دادم جوانیام
f_altaha
۱
تو را من دوست میدارم تو هم باید وگرنه من
به جادوی غزلهایم تو را مجبور خواهم کرد
وَ چشمی که نبیند این همه خوشبختی ما را
اگر حتی دو چشم خویش باشد کور خواهم کرد
f_altaha
۱
به سان مرغ در قفس شکسته است بالمان
نمیپرد به آسمان پرندهی خیالمان
ز بس زدند تیشهها به ریشههای بیشهها
نمیرسد در این زمین به شاخه سیب کالمان
سؤال میکند دلم به هر کجا که میرود
چرا نمیدهد کسی جواب این سؤالمان
دوباره این سؤال از شما: چرا چرا چنین
پریده است رنگمان گرفته است حالمان؟
نه بار غم به شانهای نه از وفا نشانهای
که داغ دل به سینه است و دست غم وبالمان
f_altaha
۱
چقدر دیده ببندیم و استخاره کنیم
چقدر گرد هم آییم و فکر چاره کنیم
ز بیم ساحل پست و ز ترس قله کوه
از این نکرده صعود و از آن کناره کنیم
شهاب سوخته در ما کند تداعی مرگ
ز ترس مرگ نگه کم به هر ستاره کنیم
برای گفتن تکبیر دیگری تا چند
نگه به مسجد و گلدسته و مناره کنیم
نه دیو شب به سفر میرود نه ما ز اینجا
چه سود گر که گریبان خویش پاره کنیم
ز هر چه فکر کنی لحظهها عزیزترند
چقدر مردنشان را به غم شماره کنیم
به دادمان برس ای وارث همیشهی آب
بگو چه با سر این قوم مفت خواره کنیم
سجاد
۰
چرا باید بخواهی خسته و بی ناله بنشینم
تویی که دست نابودی سپردی شور و حالم را
ندادی پاسخم را زین سبب در خویش حیرانم
برای بار آخر از تو میپرسم سؤالم را
چرا باید بخواهی در قفس بی ناله بنشینم
تویی که دست نابودی سپردی شور و حالم را
جوابی که نداری پس بیا ای دوست کاری کن
قفس را بشکن و بگشای بی اندیشه بالم را
سجاد
۰
تا نیندازد گره ابروی برابروی تو
میکنم محکم گره بازوی در بازوی تو
سخت دوری از من اما در شبم چشمک بزن
سخت لذت می برم از دیدن سوسوی تو
چون پلنگی پیر دائم پنجه بر شب میکشم
حیف مهتابم! نمیآید به چنگم موی تو
آه از دست تو دنیا خط نشانم دادی و
دیر فهمیدم که شیری خفته در آن سوی تو
دوریت آخر مرا از پای در می آورد
مرهمی بر دردهایم نیست جز داروی تو
سپهر
۰
بدا به حال من و خوش به حال ماهیها
Mahdi Esmaili
۰
دل به دشت و دره دادم، روح ناآرام بادم
کی به دنیا پا نهادم، این نمی آید به یادم
رهروی گم کرده راهم، سرکشم بی سر پناهم
گر به چاله گر به چاهم، تن به هر ذلت ندادم
عابری لبریز دردم، اشک گرم و آه سردم
با خودم آیا چه کردم، یکن چنین از پا فتادم
برگ سبز باورم کو، رنگ سرخ آذرم کو
افتخار لشکرم کو، گر زنسل کی قبادم
درزمان تیره بختی، در دیار رنج و سختی
ای دلم اندیشه لختی، دیده ای کی لحظه شادم
بی خبر از حال خویشم دل پریشم دل پریشم
سینهی از درد ریشم جستجو کن در نهادم