قهوههایشان که تمام شد نادیا از سعید پرسید که آیا بالاخره به بیایانهای شیلی سفر کرده، ستارههای آسمان آنجا را دیده و آیا همه چیز همانطور که او تصور میکرده بوده است یا نه. سعید سرش را به نشانهٔ تأیید تکان داد و گفت اگر نادیا یک شب وقت داشته باشد، او را با خود خواهد برد و آسمان بیابانهای شیلی منظرهای است که ارزش یک بار دیدن را دارد. نادیا با چشمهایی بسته گفت که خیلی دوست دارد این اتفاق بیافتد و آن دو بلند شدند، باهم خداحافظی کردند، از هم جدا شدند و هیچکدام نمیدانستند آن شب خواهد آمد یا نه.
Armin Fattani
بود. بنگاهداران همیشه به موقعیت مکانی محل زندگی تأکید میکنند و مورخین پاسخشان را چنین میدهند که جغرافیا سرنوشت انسان است.
شمع
انگار جنگ زمان را سرعت میدهد. آنچه جنگ در یک روز میفرساید، بیشتر از تخریبی دهساله است.
شمع
سعید تاحدودی در برابر فرورفتن در تلفنش مقاومت میکرد. او فهمیده بود که گیرندههای تلفن خیلی قویاند و جادویی هیپنوتیزمکننده دارند. انگار آدم در ضیافتی از غذاهای بیحدوحصر میخورد و میخورد و میخورد تا سرگیجه و تهوع او را از خوردن بازمیدارد. به همین دلیل بیشتر برنامهها را پاک یا از دسترس خارج کرده بود.
شمع
بهاستثنای یک ساعت در اوایل هر شب که مرورگر تلفنش را فعال میکرد و در هزارتوی اینترنت ناپدید میشد. اما این یک ساعت هم بهشدت برنامهریزی شده بود و تمامشدن آن را زنگ هشداری همچون صدای ناقوسی آرام و ممتد، برخواسته از سیارهٔ شاد و سرزندهٔ راهبههای خیالی با نوری آبی خبر میداد و سعید قفل الکترونیکی مرورگر وب را فعال میکرد و تا بعدازظهر روز بعد سراغ اینترنت نمیرفت.
شمع
دوری همیشگی، اشتیاق کنار هم بودن را بیشتر میکند، همانطور که روزه بر قدردانی ما نسبت به غذا میافزاید.
شمع