از جا که بلند میشود و راه میافتیم، آسودگی خیال را دروجودش میبینم، گرچه در گفتگویمان به نتیجهای نرسیدیم. او بار دیگر بار خود را با دیگری قسمت کرده. به گمانم زندگی همهمان همینطور است... دردهایمان را با هم تقسیم میکنیم تا کمرنگ شود. آنقدر رشتهٔ درد را میکشیم تا پاره شود و از نظرها محو.