جملات زیبای کتاب بیگانه | طاقچه
تصویر جلد کتاب بیگانه
off
٪۳۰

کتاب بیگانه

نوع کتاب
۴.۲ امتیاز(از ۳۳۷ رأی)
پدیدآورندگان: 
آلبر کامو، خشایار دیهیمی
انتشارات: 
نشر ماهی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
misbeliever
۲۲۵
می‌خواست دوباره از خدا با من حرف بزند. اما من رفتم طرفش و آخرين تلاشم را كردم كه برايش روشن كنم كه من ديگر فرصت كمی برايم مانده و نمی‌خواهم اين فرصتم را صرف خدا كنم.
Astronaut
۱۵۴
آدم هميشه تصورهای اغراق‌آميزی راجع به چيزهايی دارد كه چيزی درباره‌شان نمی‌داند.
plato
۸۶
همه‌ی آدم‌های معمولی گاهی آرزو می‌كنند كه كاش كسی كه دوستش دارند می‌مُرد.
aridasss
۸۲
اين عقيده‌ی مامان بود و عادت داشت مرتب آن را تكرار كند، كه آدم دست‌آخر به همه‌چيز عادت می‌كند.
عین خ
۷۲
می‌گويند من باهوش هستم. اما درست نمی‌فهميدم چه‌طور صفاتی كه برای يك آدم عادی صفت خوب است می‌تواند برای يك مجرم تبديل به اتهامی وحشتناك بشود. دست‌كم مرا به حيرت انداخت
عین خ
۶۷
بايد اقرار كنم كه لذت واداشتن آدم‌ها كه به حرفت گوش كنند خيلی دوام ندارد
amirh_s
۵۶
دروغ گفتن فقط اين نيست كه حرفی بزنيم كه راست نيست. دروغ گفتن درضمن، و علی‌الخصوص، گفتن چيزی بيش از آن است كه راست است و حقيقت دارد، و در مورد قلب آدمی، به‌زبان‌آوردن چيزی بيش از آنی است كه واقعآ احساس می‌كند.
miladan
۵۱
«در جامعه‌ی ما، هر كسی كه در مراسم تدفين مادرش گريه نكند می‌تواند محكوم به مرگ شود.»
Sima.zr
۵۰
نگاهش ثابت بود و لرزش نداشت. صدايش هم لرزش نداشت وقتی كه گفت، «هيچ اميدی نداری؟ و جدآ با اين فكر زندگی می‌كنی كه وقتی مردی، می‌ميری و تمام می‌شود؟» گفتم، «بله.» آن‌وقت سرش را پايين انداخت و نشست. گفت برايم متأسف است.
عین خ
۴۷
چند روز اول در خانه‌ی سالمندان فقط گريه می‌كرد. اما علتش اين بود كه هنوز عادت نكرده بود. چند ماه بعد، اگر از خانه‌ی سالمندان می‌آوردمش بيرون گريه می‌كرد. چون حالا به خانه‌ی سالمندان عادت كرده بود.
Astronaut
۲۶
فرقی نمی‌كند در سی‌سالگی بميری يا در هفتادسالگی، چون در هر حال آدم‌های ديگر همچنان زنده خواهند بود و زندگی خواهند كرد، شايد هزاران هزار سال.
hamid
۲۵
بعد گفت كه من يك‌جورهايی عجيب وغريب هستم، شايد هم برای همين از من خوشش می‌آيد و عاشقم شده، و البته شايد هم يك روز به همين دليل از من متنفر شود.
miladan
۲۴
هنوز مرگ كسی را باور نكرده بايد دنبال نعش‌كش بِدَوی.
Astronaut
۲۱
جايی خوانده بودم كه آدم در زندان بالاخره زمان را گم می‌كند. اما وقتی اين را خوانده بودم خيلی معنايش را نفهميده بودم. نفهميده بودم چه‌طور روزها می‌توانند در آنِ واحد هم كوتاه باشند هم طولانی. بی‌ترديد طولانی برای گذراندن، اما آن‌قدر كشدار كه دست‌آخر با هم قاطی می‌شوند. ديگر اسم ندارند
paniz
۲۱
«راستش هيچ‌وقت حرف زيادی ندارم كه بزنم برای همين ساكت می‌مانم.»
shariaty
۲۰
امروز اگر نميری، فردا خواهی مرد، يا پس‌فردا.
پریا
۱۸
هيچ‌وقت دوست نداشتم غافلگير بشوم. وقتی قرار است اتفاقی برايم بيفتد دوست دارم حضور ذهن داشته باشم.
mahshid
۱۸
درست نمی‌دانستم اميدم را بايد به چه چيز ديگری حفظ كنم.
Astronaut
۱۷
حتی وقتی در جايگاه متهم هستی، باز برايت جالب است كه ديگران راجع به تو حرف بزنند. بايد بگويم، در لابه‌لای صحبت‌های دادستان و وكيلم، حرف‌های زيادی راجع به من گفته شد، شايد بيش‌تر راجع به من تا راجع به جرمم
Pariya Ahmadi
۱۵
آن‌وقت بود كه متوجه شدم آدمی كه حتی فقط يك روز زندگی كرده باشد می‌تواند صد سال را راحت در زندان بگذراند. آن‌قدر ياد و خاطره خواهد داشت كه حوصله‌اش سر نرود. از جهتی اين خودش يك مزيت بود.
عین خ
۱۴
هرچيزی راست است هيچ چيزی هم راست نيست
کاربر ۷۵۹۵۱۹۱
۱۴
حتی نمی‌توانست بداند كه زنده است چون مثل مرده‌ها زندگی می‌كرد. شايد به نظر دست من خالی می‌آمد. اما من از خودم مطمئن بودم، مطمئن از همه‌چيز، خيلی مطمئن‌تر از او، مطمئن از زندگی‌ام و مطمئن از مرگم كه به‌زودی سراغم می‌آمد. بله، اين همه‌ی چيزی بود كه داشتم. اما دست‌كم درست همان‌قدر كه اين زندگی مرا در چنگش داشت من هم اين زندگی را در چنگ داشتم. حق داشتم، هنوز هم حق دارم، هميشه حق داشتم.
sam b
۱۴
راجع به سرنوشت من تصميم می‌گرفتند، اما كسی نظر خودم را نمی‌پرسيد. گاهی دلم می‌خواست بپرم وسط حرف همه و بگويم، «بالاخره اين وسط متهم كيه؟ بالاخره متهم‌بودن هم مهمه. من هم حرف دارم!» اما بعد كه فكر می‌كردم می‌ديدم واقعآ حرفی ندارم.
zara angel
۱۴
تمام‌قد ايستاده بود و می‌پرسيد آيا به خدا اعتقاد دارم. گفتم نه. با عصبانيت نشست. گفت اين محال است؛ همه‌ی آدم‌ها به خدا معتقدند، حتی آن‌هايی كه به خدا پشت می‌كنند. اين اعتقاد او بود و اگر در اين اعتقادش شك می‌كرد زندگی‌اش بی‌معنا می‌شد.
hamid
۱۲
برای آن‌كه احساس تنهايی نكنم، فقط يك آرزو داشتم بكنم، كه در روز اعدام من تماشاچی‌ها زياد باشند و با فريادهای سراپا نفرت از من استقبال كنند.
cat
۱۱
مثلا، يك‌دفعه بدجوری دلم می‌خواست در ساحل باشم و كنار دريا قدم بزنم.
zara angel
۱۰
آدم هميشه كمی احساس تقصير و گناه می‌كند.
negin
۱۰
زندگی ارزش زيستن ندارد.
zara angel
۹
داشتند راجع به سرنوشت من تصميم می‌گرفتند، اما كسی نظر خودم را نمی‌پرسيد.
عین خ
۸
نمی‌دانم چه‌طور قبلا متوجه نبودم كه هيچ چيز مهم‌تر از اعدام نيست و درواقع اعدام تنها چيزی است كه آدم جدآ بايد با توجه دنبالش كند!