جملات زیبای کتاب بیگانه | طاقچه
تصویر جلد کتاب بیگانه

بریده‌هایی از کتاب بیگانه

۴٫۲
(۲۸۱)
می‌خواست دوباره از خدا با من حرف بزند. اما من رفتم طرفش و آخرين تلاشم را كردم كه برايش روشن كنم كه من ديگر فرصت كمی برايم مانده و نمی‌خواهم اين فرصتم را صرف خدا كنم.
misbeliever
آدم هميشه تصورهای اغراق‌آميزی راجع به چيزهايی دارد كه چيزی درباره‌شان نمی‌داند.
Astronaut
همه‌ی آدم‌های معمولی گاهی آرزو می‌كنند كه كاش كسی كه دوستش دارند می‌مُرد.
plato
می‌گويند من باهوش هستم. اما درست نمی‌فهميدم چه‌طور صفاتی كه برای يك آدم عادی صفت خوب است می‌تواند برای يك مجرم تبديل به اتهامی وحشتناك بشود. دست‌كم مرا به حيرت انداخت
عین خ
اين عقيده‌ی مامان بود و عادت داشت مرتب آن را تكرار كند، كه آدم دست‌آخر به همه‌چيز عادت می‌كند.
aridasss
بايد اقرار كنم كه لذت واداشتن آدم‌ها كه به حرفت گوش كنند خيلی دوام ندارد
عین خ
دروغ گفتن فقط اين نيست كه حرفی بزنيم كه راست نيست. دروغ گفتن درضمن، و علی‌الخصوص، گفتن چيزی بيش از آن است كه راست است و حقيقت دارد، و در مورد قلب آدمی، به‌زبان‌آوردن چيزی بيش از آنی است كه واقعآ احساس می‌كند.
amirh_s
نگاهش ثابت بود و لرزش نداشت. صدايش هم لرزش نداشت وقتی كه گفت، «هيچ اميدی نداری؟ و جدآ با اين فكر زندگی می‌كنی كه وقتی مردی، می‌ميری و تمام می‌شود؟» گفتم، «بله.» آن‌وقت سرش را پايين انداخت و نشست. گفت برايم متأسف است.
Sima.zr
چند روز اول در خانه‌ی سالمندان فقط گريه می‌كرد. اما علتش اين بود كه هنوز عادت نكرده بود. چند ماه بعد، اگر از خانه‌ی سالمندان می‌آوردمش بيرون گريه می‌كرد. چون حالا به خانه‌ی سالمندان عادت كرده بود.
عین خ
«در جامعه‌ی ما، هر كسی كه در مراسم تدفين مادرش گريه نكند می‌تواند محكوم به مرگ شود.»
miladan
جايی خوانده بودم كه آدم در زندان بالاخره زمان را گم می‌كند. اما وقتی اين را خوانده بودم خيلی معنايش را نفهميده بودم. نفهميده بودم چه‌طور روزها می‌توانند در آنِ واحد هم كوتاه باشند هم طولانی. بی‌ترديد طولانی برای گذراندن، اما آن‌قدر كشدار كه دست‌آخر با هم قاطی می‌شوند. ديگر اسم ندارند
Astronaut
فرقی نمی‌كند در سی‌سالگی بميری يا در هفتادسالگی، چون در هر حال آدم‌های ديگر همچنان زنده خواهند بود و زندگی خواهند كرد، شايد هزاران هزار سال.
Astronaut
هنوز مرگ كسی را باور نكرده بايد دنبال نعش‌كش بِدَوی.
miladan
امروز اگر نميری، فردا خواهی مرد، يا پس‌فردا.
shariaty
هرچيزی راست است هيچ چيزی هم راست نيست
عین خ
حتی وقتی در جايگاه متهم هستی، باز برايت جالب است كه ديگران راجع به تو حرف بزنند. بايد بگويم، در لابه‌لای صحبت‌های دادستان و وكيلم، حرف‌های زيادی راجع به من گفته شد، شايد بيش‌تر راجع به من تا راجع به جرمم
Astronaut
آن‌وقت بود كه متوجه شدم آدمی كه حتی فقط يك روز زندگی كرده باشد می‌تواند صد سال را راحت در زندان بگذراند. آن‌قدر ياد و خاطره خواهد داشت كه حوصله‌اش سر نرود. از جهتی اين خودش يك مزيت بود.
Pariya Ahmadi
«راستش هيچ‌وقت حرف زيادی ندارم كه بزنم برای همين ساكت می‌مانم.»
paniz
بعد گفت كه من يك‌جورهايی عجيب وغريب هستم، شايد هم برای همين از من خوشش می‌آيد و عاشقم شده، و البته شايد هم يك روز به همين دليل از من متنفر شود.
hamid
درست نمی‌دانستم اميدم را بايد به چه چيز ديگری حفظ كنم.
mahshid
برای آن‌كه احساس تنهايی نكنم، فقط يك آرزو داشتم بكنم، كه در روز اعدام من تماشاچی‌ها زياد باشند و با فريادهای سراپا نفرت از من استقبال كنند.
hamid
هيچ‌وقت دوست نداشتم غافلگير بشوم. وقتی قرار است اتفاقی برايم بيفتد دوست دارم حضور ذهن داشته باشم.
پریا
حتی نمی‌توانست بداند كه زنده است چون مثل مرده‌ها زندگی می‌كرد. شايد به نظر دست من خالی می‌آمد. اما من از خودم مطمئن بودم، مطمئن از همه‌چيز، خيلی مطمئن‌تر از او، مطمئن از زندگی‌ام و مطمئن از مرگم كه به‌زودی سراغم می‌آمد. بله، اين همه‌ی چيزی بود كه داشتم. اما دست‌كم درست همان‌قدر كه اين زندگی مرا در چنگش داشت من هم اين زندگی را در چنگ داشتم. حق داشتم، هنوز هم حق دارم، هميشه حق داشتم.
کاربر ۷۵۹۵۱۹۱
بعد آن‌قدر كتكش زده بود كه خونين و مالين شده بود. پيش‌تر هيچ‌وقت كتكش نزده بود. «گاهی می‌زدمش، اما با محبت. يه كم جيغ می‌كشيد. پنجره‌ها رو می‌بستم و هميشه به همين‌جا ختم می‌شد. اما اين دفعه فرق داشت. تازه فكر می‌كنم هنوز حقش رو كف دستش نذاشتم.»
رابرت
آدمی كه حتی فقط يك روز زندگی كرده باشد می‌تواند صد سال را راحت در زندان بگذراند. آن‌قدر ياد و خاطره خواهد داشت كه حوصله‌اش سر نرود. از جهتی اين خودش يك مزيت بود.
کاربر ۲۲۷۹۳۳۸
راجع به سرنوشت من تصميم می‌گرفتند، اما كسی نظر خودم را نمی‌پرسيد. گاهی دلم می‌خواست بپرم وسط حرف همه و بگويم، «بالاخره اين وسط متهم كيه؟ بالاخره متهم‌بودن هم مهمه. من هم حرف دارم!» اما بعد كه فكر می‌كردم می‌ديدم واقعآ حرفی ندارم.
sam b
تمام‌قد ايستاده بود و می‌پرسيد آيا به خدا اعتقاد دارم. گفتم نه. با عصبانيت نشست. گفت اين محال است؛ همه‌ی آدم‌ها به خدا معتقدند، حتی آن‌هايی كه به خدا پشت می‌كنند. اين اعتقاد او بود و اگر در اين اعتقادش شك می‌كرد زندگی‌اش بی‌معنا می‌شد.
zara angel
مثلا، يك‌دفعه بدجوری دلم می‌خواست در ساحل باشم و كنار دريا قدم بزنم.
cat
نمی‌دانم چه‌طور قبلا متوجه نبودم كه هيچ چيز مهم‌تر از اعدام نيست و درواقع اعدام تنها چيزی است كه آدم جدآ بايد با توجه دنبالش كند!
عین خ
آدمی كه حتی فقط يك روز زندگی كرده باشد می‌تواند صد سال را راحت در زندان بگذراند. آن‌قدر ياد و خاطره خواهد داشت كه حوصله‌اش سر نرود.
Astronaut

حجم

۹۳٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۶

تعداد صفحه‌ها

۶۵ صفحه

حجم

۹۳٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۸۶

تعداد صفحه‌ها

۶۵ صفحه

قیمت:
۴۰,۰۰۰
تومان