
negar
۹
اگر به اندازهٔ کافی روی یک تکه پارچه سخت و طولانی اشک بریزید، صرف نظر از این که قبلا به چه کسی تعلق داشته، لباس مورد نظر از آن لحظه به بعد به شما تعلق پیدا میکرد.
Zeinab
۶
این چیزی بود که او خود اغلب فراموش میکرد؛ اینکه یک شکست فرد را به یک بازندهٔ تمام عیار تبدیل نمیکند.
ن. عادل
۴
وقتی پدرش بیمار شد، وسوسهٔ دعا و نیایش دوباره برگشت. ابتدا با خود گفت شاید این تنها ساز و کار برای کنار آمدن با چنین دردی باشد؛ یک راه ساده برای اینکه حس کند زمانی که جهانِ اطرافش در حال فروپاشی است، باز هم میتواند کنترل را در دست داشته باشد. اما هر چه بیشتر دعا میکرد، احساس راحتی و آرامش خیالش هم بیشتر میشد. هر چند در ذهنش هیچ تردیدی نداشت که خدا برای نجات پدرش کاری نخواهد کرد ـهمانطور که برای نجات مادرش کاری نکرده بود ـ اما این بار به خودش اجازه داد از آرامشی که هنگام گفتگو با خدای خودش پیدا میکرد، لذت ببرد.
Azar
۴
در حقیقت، این چیزی بود که او خود اغلب فراموش میکرد؛ اینکه یک شکست فرد را به یک بازندهٔ تمام عیار تبدیل نمیکند.
zeinab.ghl
۴
از دست دادنِ فردی به خاطرِ یک اتفاق غیرمنتظره به اندازهٔ کافی بد بود، اما بدتر از آن این بود که کسی که عاشقش بودید شما را به این دلیل ترک کند که به اندازهٔ کافی لایقش نبودهاید.
Mithrandir
۴
اینجا یادآوری سختی از این حقیقت بود که عاقبتِ همه یک چیز است؛ مرگ.
kimi_z_
۳
گاهی اوقات، آتش در طبیعت باعث میشد میوههای کاج باز شده و گیاهان چمنزار شکوفه دهند. آتش، درختان قدیمی و مُرده را از روی زمین محو میکرد تا راهی برای زندگی جدید باز شود. گاهی آتش نه به معنای ویرانی، بلکه به معنای تجدید حیات بود. گاهی آتش یک ضرورت، یک نیاز بود.
zeinab.ghl
۳
مخفی کردن رازها برایش آسانتر به نظر میرسید. اما افشای رازها بسیار سخت بود.
Mithrandir
۳
او بلافاصله از اینکه دستش به قدری آسیب ببیند که نتواند برای مدتی موسیقی بنوازد، وحشتزده شد.
zeinab.ghl
۲
اگه حواسِت به خودت نباشه، نمیتونی به بقیه هم کمک کنی
zeinab.ghl
۱
لبخند الی همانند لبخند پدرش در عکس روز عروسی بود. مهم نبود او در نهایت چه لباسی انتخاب میکرد؛ زیرا این لبخند برای بازگویی احساس درونیاش کافی بود.
zeinab.ghl
۱
«خدایا، من این رازو خیلی وقته تو دلم نگه داشتم. گفتنش با صدای بلند چه حس خوبی داره.»
Mithrandir
۱
تصاویرِ موجود در عکس در طی سالها محو و کدر شده بودند، درختان سبزِ پس زمینه حالا زرد بودند، رنگهای سیاه حالا خاکستری مایل به آبی و رنگهای سفید تا حدودی قهوهای شده بودند، اما وقتی آملیا به عکسِ روی دیوار نگاه میکرد، تنها چیزی که همیشه میتوانست در آن تصویر ببینید، عشق بود.
kimi_z_
۰
زمان، تفاوتِ بینِ چند بخیهٔ ساده در مقابل تزریق خون، یک عمل جراحی حفظ اندام در مقابل قطع اندام و در نهایت، دیدارِ دوباره با عزیزی که از اتاق جراحی بیرون آمده در مقابلِ وداع ابدی با او بود.
zeinab.ghl
۰
اتفاقات خوب گاهی اوقات به گذشت زمان و اندکی صبر نیاز دارند تا زیبایی خود را نشان دهند
zeinab.ghl
۰
این یکی از آن لحظات بحرانی زندگی بود. یکی از آن لحظاتی که قبل از وقوعشان میدانید قرار است همه چیز تغییر کند
zeinab.ghl
۰
استیو وسواس زیادی در مورد امنیت داشت.
zeinab.ghl
۰
ای کاش زخم گلوله را هم میشد با محبت و سخنان مثبت درمان کرد.
zeinab.ghl
۰
دانستنِ این موضوع خوشحالش میکرد که شخصی با شغلی در زمینهٔ خدمات عمومی میتوانست شکست الی در کسب امتیاز کلی را نادیده گرفته و در عوض، به موفقیتش در حداقل یک حوزه توجه کند. در حقیقت، این چیزی بود که او خود اغلب فراموش میکرد؛ اینکه یک شکست فرد را به یک بازندهٔ تمام عیار تبدیل نمیکند.
zeinab.ghl
۰
او هنوز هم رازش را برای خود داشت. به محض اینکه با کسی حرف میزد، همه چیز تغییر میکرد.
zeinab.ghl
۰
تراویس میداند باید حرف درست را در زمان مناسب به زبان آورد.
zeinab.ghl
۰
گاهی اوقات، ندانستن امنتر از دانستن بود.
zeinab.ghl
۰
زمان، چیزی بود که استیو همیشه به عنوان یک آتشنشان از اهمیتش صحبت میکرد.
zeinab.ghl
۰
هر چه بیشتر دعا میکرد، احساس راحتی و آرامش خیالش هم بیشتر میشد
zeinab.ghl
۰
دعاهای دوران بزرگسالی بسیار سادهتر از دوران کودکی بودند
zeinab.ghl
۰
دیگر از اینکه با همه مهربان و مؤدب باشد، خسته شده بود.
zeinab.ghl
۰
فکر میکرد بوی گل رز، رمانتیکترین بوی دنیاست.
zeinab.ghl
۰
چرا دهانش مداومآ حرفهایی میزد که ذهنش با آن موافق نبود؟
zeinab.ghl
۰
ترسش کمکم به عصبانیت تبدیل میشد. دیگر از اینکه دیگران برایش تصمیم بگیرند خسته شده بود.
zeinab.ghl
۰
اینکه دیگران به او نیاز داشتند، او را میخواستند و عاشقش بودند، حس خوبی به الی میداد.
