
|قافیه باران|
۲۵
برادرم به من میگوید اصلاً فکرش را نکن. میگوید تو سرحال بهنظر میآیی. این از هرچیز دیگری مهمتر است. پول اهمیتی ندارد. پول میآید و میرود. ولی چیزی که مهم است، برادرها هستند.
kamrang
۱۴
آنها عجیب و غریب هستند، دخترها را میگویم. با اینحال آدم نمیتواند از آنها پرهیز کند. زیبایند. و همهجا هستند. آدم از کارشان سر در نمیآورد. از صدایشان خوشم میآید. وقتی میخندند و لبخند میزنند هم از آنها خوشم میآید. و همینطور وقتی راه میروند. کمی هم ترسناکند. گاهیوقتها فکر میکنم از چیزی خبر دارند که من خبر ندارم. ولی زیبا هستند. و بهدست آوردن دلشان دشوار است. و همیشه از دیدن اینکه مهربانترین و خوشروترین دخترها جذب مزخرفترین پسرها میشوند، متحیر و متعجب میمانم.
rain_88
۱۳
ناگهان همهچیز برایم بیمعنی شده بود.
زندگی خودم، زندگی دیگران، جانوران و گیاهان، و کل دنیا. انگار دیگر با هم جور درنمیآمد.
kamrang
۱۰
چیزیکه واقعا برایم مفید است، حضور فردی بزرگتر از خودم است. یک مرشد. کسی که بتواند به من بگوید چطور هرچیزی سر جای خودش قرار میگیرد.
در آنصورت او از من میخواست کارهایی را انجام بدهم که در نظرم بیمعنی و مفهوم است. من هم طاقتم را از دست میدادم و اعتراض میکردم، ولی بههرحال آن کارها را انجام میدادم. و بهتدریج، پس از ماهها کار سخت و طاقتفرسا، متوجه میشدم که در پس همه این چیزها، مفهومی ژرفتر هست، و مرشد در تمام این مدت نقشهای زیرکانه داشته است.
kamrang
۸
این اواخر زندگیام عجیب و غریب شده است و به مرحلهای رسیدهام که به کل علاقهام را به همهچیز از دست دادهام.
kamrang
۵
پدربزرگ من واقعا آدم خوبی است.
نمیدانم من هم آدم خوبی هستم یا نه.
نمیدانم اصلاً در نسل من واقعا آدم خوب پیدا میشود یا نه.
Mehdi A713
۵
در حالیکه اتومبیل را توی دنده دو میگذارم، برای آخرین بار نگاهی به لیز میاندازم. از توی آیینه عقب. مدتهاست به هیچ دختری نگاه نکردهام. از آن تیپهایی است که دلم میخواهد بیشتر ببینمش؛ شاید حتی هر روز.
پویا پانا
۵
چرا من با کسی دوست نیستم؟ هیچ دلیل منطقی و مناسبی برایش پیدا نمیکنم. افرادی که یکذره هم به خوشبرخوردی من نیستند، تنها نیستند.
دنیا پر از بیعدالتی و حماقت است. به گمانم همین بخشی از مشکل من است.
یعنی افراد کودن مسئول تمامی آهنگهای مسخره، کتابها و مجلات، فیلمها و کارتونهای غذاهای احمقانه آگهیهای تلویزیونی هستند؟
یعنی امکان دارد قضیه بههمین سادگی باشد؟ گاهیوقتها فکر میکنم همینطور است. این مسئله کاملاً قابل تامل و توضیح است و بینهایت جذاب.
شاید این مردم واقعا احمق نیستند، و حسنِ نیت دارند، ولی بارها و بارها ناکام میمانند؟ اینهم امکانپذیر است. تفاوت زیادی است میان احمق بودن و بداقبالی. مورد حتمی این است که آنها تنها نیستند. تک به تکشان. ولی من نه.
پویا پانا
۳
همه ما در لحظاتی محزون و گرفتهایم. روزهایی که حس پوچی در وجودمان رخنه میکند و ما غرق بدبینی و حس طعنه و تمسخر میشویم. روزهایی که اعتقادمان را به عشق از دست میدهیم. و احساس اینکه در نهایت همهچیز روبراه خواهد بود را نیز کاملاً از دست میدهیم. در چنین لحظاتی شنیدن صدای ضعیف و بیثبات کودکی که آوازی دلنشین میخواند، نعمت است.
Mehdi A713
۲
ولی تا جایی که به من مربوط است، هرچیزی که با دخترها در ارتباط باشد، اصلاً به من مربوط نمیشد. تا مدتها نسبت به آنها کاملاً بیتفاوت بودم. در واقع هیچوقت تمایزی بین دختر و پسرها نمیدیدم، چه برسد به اینکه فکر کنم فلان دختر مژههای بلندی دارد یا نه.
Mehdi A713
۲
زمانی وجود ندارد. چیزی بهنام زندگی و مرگ هست. مردم و حیوانات وجود دارند. افکار ما وجود دارند. و همینطور جهان. عالم هستی هم همینطور. ولی چیزی به اسم زمان وجود ندارد. شاید بهتر باشد سخت نگیری و راحت باشی. حالا حس بهتری داری؟
پویا پانا
۲
روزنامه ورق میزنم یا روی کاناپه دراز میکشم و به سقف خیره میشوم.
هیچ برنامهای ندارم.
و هنوز هم حس میکنم همهچیز پوچ و بیمعناست.
پویا پانا
۲
مرد سیاهپوستی با لباس قرمز که در میدان تایمز با بلندگو فریاد میکشید: «در جامعه امروز عشق کجا رفته؟ خبری از عشق و محبت نیست.»
masod
۲
بهدلایلی گمان میکنم درباره اموری که آگاهی زیاد دربارهشان احمقانه است، زیاده از حد میدانم.
masod
۲
وقتی عالم هستی ناپایدار است، آدم احساس میکند که هستیاش بیمعنی است. اصلاً برای چه باید کاری انجام بدهم؟
از طرف دیگر آدم وسوسه میشود کاری انجام دهد و از این فرصت بهترین استفاده ممکن را بکند.
•●فاطمه✍●•
۲
این اواخر زندگیام عجیب و غریب شده است و به مرحلهای رسیدهام که به کل علاقهام را به همهچیز از دست دادهام.
|قافیه باران|
۱
از اینکه وانمود میکنم اوضاع با گذشته فرق کرده، خسته شدهام.
Mitir
۱
خیلی زود به ذهنم خطور کرد که موضوع با این واقعیت که من ۲۵ ساله شدهام، ارتباط مستقیمیدارد و من هم نمیتوانستم بهخوبی با آن کنار بیایم.
برایم، از مدتها پیش بزرگتر شدن با حس معذب شدنی بهخصوص همراه بوده است. بهطور کلی پشیزی برای هستی ارزش قائل نیستم، ولی با زمان مشکل دارم.
پویا پانا
۱
هر آنکس که دوچرخهای میراند، دوست من است.
گری فیشر
پویا پانا
۱
بهطور کلی پشیزی برای هستی ارزش قائل نیستم، ولی با زمان مشکل دارم.
پویا پانا
۱
دلم میخواست یک ساعت مچی داشتم، ولی ادعا نمیکنم ضروری است. فقط خوشم میآید ساعت مچی داشته باشم. تا اینطوری به زمان توجه بیشتری کنم. همانطور که گفتم، وقتی با زمان سروکار دارم، به مشکل بر میخورم، و تصور میکنم بهتر است آدم با مشکلاتش روبرو بشود تا اینکه از آنها پرهیز کند. ولی اینکه ساعت مچی ضروری باشد؟ واقعا نه.
پویا پانا
۱
گاه و بیگاه با دوربین عکسهایی میگیرم که سرعتشان کمتر از یک هزارم ثانیه است.
ولی این در مقایسه با کاری که اتمهای سزیم میتوانند انجام بدهند، هیچ است.
پویا پانا
۱
باز هم قضیه فضاست. تمام آن افکار مربوط به شب گذشته ذرهای از میرایی من نکاسته است. وقتی عالم هستی ناپایدار است، آدم احساس میکند که هستیاش بیمعنی است. اصلاً برای چه باید کاری انجام بدهم؟
از طرف دیگر آدم وسوسه میشود کاری انجام دهد و از این فرصت بهترین استفاده ممکن را بکند. بههرحال من اینجایم. اگر بخواهم تجسم کنم که ترجیح میدادم کجا باشم، قوه تخیلم کمکی نمیکند.
شرمنده نیستم که چنین افکاری دارم.
پویا پانا
۱
آنها عجیب و غریب هستند، دخترها را میگویم. با اینحال آدم نمیتواند از آنها پرهیز کند. زیبایند. و همهجا هستند. آدم از کارشان سر در نمیآورد. از صدایشان خوشم میآید. وقتی میخندند و لبخند میزنند هم از آنها خوشم میآید. و همینطور وقتی راه میروند. کمی هم ترسناکند. گاهیوقتها فکر میکنم از چیزی خبر دارند که من خبر ندارم. ولی زیبا هستند. و بهدست آوردن دلشان دشوار است. و همیشه از دیدن اینکه مهربانترین و خوشروترین دخترها جذب مزخرفترین پسرها میشوند، متحیر و متعجب میمانم.
پویا پانا
۱
انیشتین در زندگیاش دو آرمان داشت؛ نخست یک زندگی ساده و دوم تدوین نظریهای که بههم پیوستگی طبیعت را نشان بدهد، و در نهایت برای همگان صلح و عدالت به همراه داشته باشد.
masod
۱
رایم، از مدتها پیش بزرگتر شدن با حس معذب شدنی بهخصوص همراه بوده است. بهطور کلی پشیزی برای هستی ارزش قائل نیستم، ولی با زمان مشکل دارم.
شعبدهباز واژگان
۱
به مرحلهای رسیدهام که به کل علاقهام را به همهچیز از دست دادهام
مرسده خدادادی
۱
برایم، از مدتها پیش بزرگتر شدن با حس معذب شدنی بهخصوص همراه بوده است. بهطور کلی پشیزی برای هستی ارزش قائل نیستم، ولی با زمان مشکل دارم.
mahsa m
۱
من نخواستم به دنیا بیایم. بقیه آدمها هم چنین درخواستی نکردند. مقیاس و اندازه و درهم پیچیدگی عالم هستی باعث میشود حس کنم بسیار ناچیزم و عاری از هرگونه مسئولیتی. و موجب میشود حس کنم تنها کار بامعنایی که میتوانم انجام بدهم این است که سعی کنم اوقات خوشی داشته باشم. شما این حس را میفهمید؟ خودتان هم چنین احساسی دارید؟
کاربر ۱۷۶۴۳۲۲
۰
درباره اینکه در بچگی همهچیز چهطوری بود، با هم حرف زدیم، و به این نتیجه رسیدیم که همهچیز فرق داشت. همهچیز ساده، و بزرگ بود، اما از اینها مهمتر؛ متفاوت بود. و در مواردی اوضاع از حالا بهتر بود، و گاهی هم بدتر. برادرم خیال میکند ادعای اینکه همهچیز قبلاً بهتر بود، یک خیابان بنبست یکطرفه است. ولی او از واژه متفاوت لذت میبرد. دیشب مجبورش کردم چکشکاری کند.