آن شب، سوزِ سرما تا مغز استخوان رخنه میکرد. ابر در آسمان، مانند خمیر به هر شکلی درمیآمد. قطرات شبنمگونهٔ معلق در هوا، در برزخ برف و باران گیر کرده بود، یکیدرمیان، برف و باران میشد تا اینکه فقط برف بیمهابا باریدن گرفت. در یک چشمبرهمزدن، پشتبهپشت، مانند پنبه روی زمین ریخت و کوچه را سفیدپوش کرد.