«پرسش سادهای بود که بیپاسخ ماند. سلامی بود که از کسی پاسخی نگرفت.
یعنی از من و پدرم نگرفت. توقع زیادی نداشت. فنجانی بود یا سیگاری یا مهمانی که سالها منتظر ماند تا پُر شود، روشن شود، در آغوش کشیده شود. نشد. یک نقطهٔ روشن بود در همهٔ روزهای سیاه پشتسر و امکانی بود برای بینهایت دوست داشتن.
هر چه بیشتر دوستش میداشتی هنوز ناکافی بود. بزرگتر از آن بود که نیروی "دوست داشتن" بتواند بر او چیره شود. رفت، چنان ناگهانی انگار نقطهای وسط عبارتی ناتمام. بیلی باد.»