آرزو میکنم که دوباره به زمان کودکی خود بازگردم و دختری آزاد و بیقید و بند و فارغ از هر گونه اندوه و غم باشم. زمانی که به سختیها و رنجها و دردها میخندیدم نه مثل حالا که در زیر بار آنها خرد شدهام.
راستی چرا من تا این اندازه تغییر کردهام؟ چرا تا این حد خونسردی خود را از دست دادهام و با چند کلمه که برخلاف میلم گفته شود به کلی از جا به در میروم؟ آه چقدر دلم میخواست دوباره همان دختر شیطان و بیغم بر فراز تپههایوودرینگهایتز بودم.