جملات زیبای کتاب ابوالمشاغل (داستان یک زندگی، جلد دوم) | طاقچه
تصویر جلد کتاب ابوالمشاغل (داستان یک زندگی، جلد دوم)subscriptionAvailable

کتاب ابوالمشاغل (داستان یک زندگی، جلد دوم)

نوع کتاب
۴.۲ امتیاز(از ۱۱۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
نادر ابراهیمی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Amin
۱۲۷
خداوندا! اگر داشتن، ذلیلِ داشتنم می‌کند ندارم کُن اگر کاشتن، اسیر چیدنم می‌کند بیکارم کُن اگر اندیشهٔ خیانت به یاران بر سرم افتاد بر سر دارم کُن اگر به لحظهٔ غفلتی درافتادم پیش از سقوط، هشیارم کُن اگر رنج بیماران، لحظه‌یی از دلم بیرون رفت سخت و بی‌ترحّم، بیمارم کُن خداوندا! خوارم کُن امّا مردم‌آزارم مَکُن!
fr
۷۸
توسعه‌دهندگانِ فساد و فحشاء، در سراسر جهان، همیشه، تحصیل‌کرده‌ها بوده‌اند و هستند، نه روستاییانِ بی‌سواد و کارگرانِ کمْ‌سواد.
کاربر ۴۵۹۵۳۳۰
۷۸
این ابداً مهم نیست که دیگران، ما را چگونه قضاوت می‌کنند. مهم این است که ما، در خلوتی سرشار از خلوص، خویشتن را چگونه قضاوت می‌کنیم.
Amin
۷۷
… بیا تصمیم بگیریم، تصمیم خیلی جدّی، که سه روز، فقط سه روزْ دروغ نگوییم؛ هیچ نوع دروغی نگوییم، به هیچ عنوان، به هیچ صورت، به هیچ دلیل و بهانه، به هیچکس… فکر می‌کنم بعد از این سه روز، خیلی چیزها دُرُست بشود، و یا کاملاً خراب. یعنی مسلماً دیگر چیزی به این صورت نیمه‌ویرانِ تهدیدکنندهٔ عذاب‌دهنده، باقی نخواهد ماند…
fr
۵۶
عزیز من! زندگی، بدونِ روزهای بَد نمی‌شود؛ بدونِ روزهای اشک و درد و خشم و غم. امّا، روزهای بَد، همچون برگهای پاییزی، باور کُن که شتابانْ فرو می‌ریزند، و زیرِ پای تو__ اگر بخواهی__ استخوان می‌شکنند؛ و درخت، استوار و مُقاوم، بر جای می‌مانَد… عزیز من! برگهای پاییزی، بی‌شک، در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت، و مفهوم بخشیدن به تداومِ درخت، سهمی از یادنرفتنی دارند…
غوطہ‌ور🪐🌱🌊
۵۳
در روزگار ما. این ابداً مهم نیست که دیگران، ما را چگونه قضاوت می‌کنند. مهم این است که ما، در خلوتی سرشار از خلوص، خویشتن را چگونه قضاوت می‌کنیم.
plato
۴۹
آرزوها، سربازانِ سپاهِ زندگی ما هستند. ما برای رسیدن به پیروزی، فوج‌فوج از خوبترین و محبوب‌ترین سربازان‌مان را در تمامی جبهه‌ها از دست می‌دهیم: دلاوران را، مؤمنان را، پاکبازان را، و شاید آنها را که اگر می‌ماندند می‌توانستند جهان را عوض کنند…
plato
۴۷
اگر این چرخ، بعد از من و تو، خواهد چرخید__ که بی‌شک خواهد چرخید بگذار دلیلی یا دلائلی برای خوبْ چرخیدنْ در اختیارش بگذاریم.
Amin
۴۰
ما می‌خواهیم کسی با ما باشد که «ما» نباشد، دستگیرندهٔ ما باشد و دستگیرنده‌اش باشیم، هشداردهندهٔ به ما باشد و هشداردهندهٔ به او باشیم، بیدار کنندهٔ ما و بیدار کننده‌اش… رفیقی که تو را دائماً تأیید می‌کند یا تحسین، اسیر است نه رفیق.
Amin
۳۷
نکتهٔ خاص و گرانبها در دوستی شگفت‌انگیز ما این است که هیچکداممان، در طول این سالهای بلندِ پُرخاطره، خود را مختصری هم تغییر ندادیم تا شبیه دیگری کنیم. برای حفظِ دوستی، حذفِ شخصیّت نکردیم و به همْ باجِ «هر چه بخواهی، همان درست است» ندادیم. محمود، محمودْ باقی ماند__ با جملگیِ خصلت‌هایش، و منْ من ماندم. ما هر دو تغییر کردیم، فراوان، امّا هرگز شبیهِ هم نشدیم. این رازِ بزرگ و محور اساسی دوستی ما بود. یکی در دیگری مستحیل نشد. یکی نسخهٔ بدل دیگری نشد. و یکی نکوشید که در راهِ تکدّی دوستی، خویشتنِ خویش فرو بگذارد…
plato
۲۹
تا به پایان برسد قصّهٔ این درد بزرگ جان ما هم به لبِ تشنهٔ ما آمده است
Hossein shiravand
۲۲
شادی، نداشتنِ غم نیست؛ بلکه داشتنِ کوهی از غم، و غلبه بر این کوه‌است!
سينا
۲۰
من هنوز هم شیرینی خامه‌یی را چنان می‌خورم که نصفِ صورتم را خامه بپوشاند و تو بخندی، از ته قلب بخندی… من هنوز هم در خیابانها، به هنگام راه رفتن، چنان شلنگ تخته‌هایی می‌اندازم که گویی تقلید احمق‌ترین درازقامتانِ روزگار را در می‌آورم… به خدا هنوز هم طعم گوجهٔ ترشی که در دهان توست و تو دندان در آن فرو کرده‌یی، به همان تُرشی در دهان من می‌پیچد، دهانم را آب می‌اندازد، و داخلِ گونه‌هایم را به تیر کشیدنی غیرقابل توصیف__ که با خنده آمده است__ گرفتار می‌کند…
M.R.k
۲۰
زمانی که گالیله، در دادگاه، از پا درمی‌آید و تسلیم می‌شود و به خطای ناکرده اعتراف می‌کند، یکی از حاضرانِ در دادگاه، درهم شکسته و سختْ افسرده می‌گوید: «بیچاره ملّتی که قهرمانْ ندارد» و گالیله می‌شنود و دلْ‌مُرده پاسخ می‌دهد: «بیچاره ملّتی که به قهرمانْ احتیاج دارد.» و این، عینِ مسألهٔ ماست. ما دیگر به آدمهای سالم__ به قهرمان‌های سلامت__ احتیاجی نداریم؛ چرا که به قدر کافی، و بیشتر از هر زمانی در تمام طول تاریخ، صاحبِ قهرمانانِ پاک‌باختهٔ صادقِ از جان گذشتهٔ سراپا ایمان و شهامتْ هستیم. ما، امروز، فقط به یک ملّتِ سالم محتاجیم__ فقط. و این، مسأله‌یی‌ست که بیگانه می‌داند، و با تمامی قدرتِ خود، راهش را می‌بندد.
saeed
۲۰
تو نیمهٔ مُکمّلِ خود را می‌خواهی نه سایهٔ خود را، نه شَبَحِ خود، نه شبیهِ خود را…
❤ محمد حسین ❤
۱۹
انسان، تا معنی سوآل را نفهمد و ابعاد آن را درک نکند، باید خیلی ابله باشد که جواب بدهد.
مشتاق شهادت
۱۹
در روزگار ما. این ابداً مهم نیست که دیگران، ما را چگونه قضاوت می‌کنند. مهم این است که ما، در خلوتی سرشار از خلوص، خویشتن را چگونه قضاوت می‌کنیم.
Zeinab
۱۸
روزگاری، نداشتن، دردسری هم نداشت. نداشتن، فقط نداشتن بود، نه یک مجموعه مصیبتِ پیوسته به هم. با نداشتن، اُخت بودیم، رفیق بودیم، می‌ساختیم. پایمان توی گلیم خودمان دراز بود و هیچکس هم با این گلیم کاری نداشت.
plato
۱۷
جداً که اطمینان به آینده، همچون تریاک، انسان را لَش و ذلیل و دَنی طبع می‌کند و بندیِ حقیرترین‌ها
plato
۱۷
ابن‌مشغله می‌گفت: راهِ بسیار درازی در پیش است؛ بسیار دراز… در این راهِ طولانی، وقت، برای همه کار خواهی داشت، به‌قدرِ کافی، و اضافه هم خواهی آورد __ آنقدر که دیگر ندانی با آن چه می‌توانی بکنی، و چه باید کرد… پس، خودت را خسته مکن، و از نَفَس مینداز! ابوالمشاغل می‌گوید: راه، تنها زمانی بسیار دراز است که در ابتدای آن باشی
م.ظ.دهدزی
۱۷
رومن رولان گفته است: عشق، آن نیست که دو نفر به هم نگاه کنند. عشق، آن است که دو نفر، به یک نقطه نگاه کنند. ابن‌مشغله می‌گوید: و آن نقطه هرقدر دورتر، آرمانی‌تر، و انسانی‌تر باشد، آن عشق هم عمیق‌تر و پایدارتر است.
M.M. SAFI
۱۶
در راه هدفْ مُردن، در قلبِ هدفْ مُردن است
م.ظ.دهدزی
۱۶
کمی دیر رسیدن، بسیار غم‌انگیزتر از هرگز نرسیدن است. (این را، مسافرانِ یک لحظه دیر رسیدهٔ جا مانده، خوب می‌دانند. آنها همیشه با حسرت می‌گویند: کاش، لااقل، آنقدر عجله نکرده بودم.)
hedie
۱۶
ما خستگی را نفی نمی‌کنیم؛ زیر سلطهٔ خستگی، کمر خم کردن را نفی‌می‌کنیم…»
*𝐻𝑒𝒾𝓇𝒶𝓃
۱۴
می‌گویند «زمین خوردن‌های مکرر، آدمیزاد را پوستْ کلفت می‌کند». بله… بعضی از زمین خوردن‌ها واقعاً آدم را پوستْ‌کلفت می‌کند؛ امّا فقط بعضی از زمین خوردن‌ها، نه همهٔ آنها، و نه در هر شرایطی و روی هر زمینی. زمین خوردن‌هایی هم هست که پوست زانوی آدمیزاد را بدجوری می‌بَرَد، و پوستِ آرنج‌ها را، و تن را مجروح می‌کند، و روح را… شاید به طور دائم… یادت باشد که تکرار، همیشه ایجاد مهارت نمی‌کند، و یا مهارت را بیشتر نمی‌کند. تکرار، مثل هر چیز دیگر، حدّ و حسابی دارد. از مقدار معیّنی که گذشت، تحلیل می‌بَرَد و فرسوده می‌کند و می‌آزارد. هلیا می‌گوید: مگذار که تکرار، خستگی بیافریند…
Amin
۱۳
دوستی، ریشه در اعماقْ دارد؛ اعماقِ ازمنهٔ از دست رفتهٔ بازنگشتنیِ تکرارنشدنی. بنابراین، این سخن که من و فلان، به تازگی دوست شده‌ییم، حرفِ مُفت مُفت است. این که ما شش ماه است یا یک سال، که دوستان صمیمی هم هستیم، حرفِ پرتِ مضحکی‌ست. زمان… زمان… عُنصر اساسیِ دوستی، زمان است. دوستی، عتیقه شدن یادها و روابط است؛ و «عتیقهٔ نو» آشکار است که تا چه حد می‌تواند معنا داشته باشد.
مجهول
۱۳
خیلی‌ها می‌آیند به طرف تو، و مجذوب می‌شوند، و مغلوب. و بعد، ناگهان می‌بینی که تکیه کلامهای تو را، حرکاتِ تو را، طرز حرف زدن تو را، و حتیٰ سلیقهٔ تو را در غذا خوردن و دوست داشتنِ این یا آن میوه و شیرینی تقلید می‌کنند. اینها، هرگز دوستانِ خوبی نمی‌شوند. تو نیمهٔ مُکمّلِ خود را می‌خواهی نه سایهٔ خود را، نه شَبَحِ خود، نه شبیهِ خود را… دوست، دوست را کامل می‌کند
f_samaei
۱۲
در دنیای ما هنوز کسانی هستند که با آهنِ سُرخِ شقاوت، روحِ دردمندِ انسان را، آهسته آهسته، و با لذّتی دیوانه می‌سوزانند و در عین حال فریاد می‌کشند: زنده باد آزادی!
❤ محمد حسین ❤
۱۲
تا صد سالِ دیگر حتماً قیمت این خانهٔ روبرویی که الان ششصد هزار تومان است، ششصد میلیون تومان می‌شود… نه؟
❤ محمد حسین ❤
۱۲
ما، خوکچه‌های هندیِ آزمایشگاه تاریخ هستیم. هر بلایی که بخواهند سر ملّتی بیاورند تا مقدار مقاومتِ یک ملّت را در برابر بلا بسنجند، آن بلا را سر ما می‌آورند