
کتاب افسانه باران
پدیدآورندگان:
نادر ابراهیمیانتشارات:
انتشارات امیرکبیر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
یارا
۱۷
من کتابها را تنها به این دلیل میخوانم که هیچکس را بینصیب از اندرزهای خود نگذارم؛
hassan fatemi
۱۴
«تمام کسانی که به یک قلّه میروند، حتی اگر صد راه را انتخاب کردهباشند سرانجام به هم خواهندرسید.»
یارا
۱۱
شما یک شب و حتّی یک لحظه به ما امانِ خودبودن را ندادهیید. بدون آنکه بدانید بازی چیست و نمایش ما چگونه تمام میشود، با ارادههای پست و ناچیزتان، تنها بهدلیلآنکه بازی بهخاطر تماشاگر است و تماشاگرْ صاحب قدرت، انتخاب و ادامهٔ ماجرا همیشه با شما بودهاست و ما از هراس آنکه جز بازیگربودن کاری نیاموختهییم، به پستترین اندیشههای شما تن دادهییم…
hosein
۱۰
«قضاوتکنندهیی عادلتر از تاریخ وجود ندارد.»
hassan fatemi
۸
ما نگین بودیم
در حلقهٔ دشمنان خویش.
hassan fatemi
۷
گاهی فکر میکنی که مردم را «باید» شکنجه داد. گاهی شکنجه را بهصورت یک راهحلّ عادلانه میپذیری. از تو عزیزی را دزدیدهاند. دهنفر را هم گرفتهاند که میگویند بدونشک یکی از دهنفر دزد است. در بازجویی همه انکار میکنند. آنوقت تو فکر میکنی اگر آنها را زیر شکنجهٔ چینی بگذارند، ناخنهایشان را یکییکی بکشند، با آتش سیگار بدنشان را بسوزانند تا اقرار کنند، کار بسیار عادلانهیی انجام گرفتهاست؛ اما یادت نرود که فقط یکی از ده نفر را باید مجازات کرد نه همهٔ آنها را. و همینجاست که تو دیگر عادل نیستی.
محمدحسین
۷
«تاریخ، مشعلیست که__ اگر نه امروز__ سرانجام، سراسر راه بشر را روشن خواهدکرد.»
🌱ehsan
۷
غیر از حرف، هیچچیز «مفت» توی این مملکت به آدم تحویل نمیدهند.
محمدحسین
۴
این پرنده باید از جایی گریختهباشد. در شهرها دیگر پرندههای قشنگ، آزاد نیستند.
محمدحسین
۴
ما آدمهای بیدلیلی هستیم. عیب ما فقط همین است. بیدلیل.
ricablancamode
۴
تو مهمان روز بلندی هستی که من از وسعت شبش میترسم.
محمدحسین
۳
ما یک مشتْ مثلِ قدیمی داشتیم و یک خروار سادگی.
Saye
۳
فانوس، خورشید نیست.
اما راه خلوت و باریک شب، مفهوم قناعت را میداند.
*𝐻𝑒𝒾𝓇𝒶𝓃
۲
«قضاوتکنندهیی عادلتر از تاریخ وجود ندارد…»
شیوا
۲
برای سنگی بر گور
برای خطّی خوش بر سنگ
برای جایی خوب در خاک
برای خفتن در اماکن متبرّک
برای قرب به مقابر متبرّک
برای یک مجلس محترمانهٔ «ختم»
و برای آنکه بگویی: «مورچگان! مورچگان! من بهسوی شما میآیم، که از شما بودهام و نه بیشتر…»
NAST2L
۲
__ «مسئول»، «مسئولیت» … چرکها، چرکها… یکمشت آدم چرک… نه، فقط یک مشت لباس چرک. آدم؟ هه!
و یاد آن وکیلمدافعی میافتد که گفتهبود: «اگر لباس زیر من، روز محاکمه، چرک باشد، حتماً موکلم محکوم میشود. تجربه دارم.» جوان فکر میکند: «اینجاست که حقیقت و عدالت تحتالشّعاع زیرشلواری قرار میگیرد» و لبخند میزند.
ricablancamode
۲
«تمام کسانی که به یک قلّه میروند، حتی اگر صد راه را انتخاب کردهباشند سرانجام به هم خواهندرسید.»
M.M. SAFI
۱
دو خنده نمیتوان یافت که یک مفهوم را تصویر کند
🌱ehsan
۱
غیر از حرف، هیچچیز «مفت» توی این مملکت به آدم تحویل نمیدهند.
کاربر ۱۲۵۹۸۷۱
۱
وقتی میرفت گفت: کاری کنید که بچّهها از حالا راه و رسم دزدی را یاد نگیرند.
بیانصاف شدهبودم که گفتم: پس شما مخالف این راهورسم نیستید، فقط وقتش را مناسب نمیدانید.
ricablancamode
۱
فانوس، خورشید نیست.
اما راه خلوت و باریک شب، مفهوم قناعت را میداند.
فا
۱
«ما که نمیتوانیم خودمان را درست قضاوت کنیم. ما فقط میتوانیم انتخاب کنیم __ و فقط تاریخ است که عادلانهترین قضاوت را خواهدکرد…»
کاربر ۱۲۵۹۸۷۱
۰
«این پرنده باید از جایی گریختهباشد. در شهرها دیگر پرندههای قشنگ، آزاد نیستند. من میدانم. در شهرها پرندگان، چون چلچراغ و پردهٔ گلدار و فرش ریزبافت کرمان، زینتِ مظلوم خانهها هستند. اینجا که در تمام خیابانها، دیگر درخت، طبیعت نیست و درختها همه مثل سنجاقهای سبزِ سینه بر جامهیی بلند و خاکستری فرو رفتهاند، یک پرندهٔ رنگین در قلب شاخهها منزل نمیکند. نه، این پرنده باید از جایی گریختهباشد.»
آبیِ آسمونی
۰
«تمام کسانی که به یک قلّه میروند، حتی اگر صد راه را انتخاب کردهباشند سرانجام به هم خواهندرسید.»
*𝐻𝑒𝒾𝓇𝒶𝓃
۰
هیچ بچّهیی نباید برای خاطر پدرش بجنگد. برای پدر جنگیدن یعنی برای یک چیز کهنه و مندرس جنگیدن. باید خودش بداند که چهکار میکند، چه میخواهد، برای چه کشته میشود. آنها__ اگر فقط برای خاطر من کشتهشدند__ حقشان بود که جوانْمرگ شوند.
ricablancamode
۰
آیا مطمئنی که هیچچیزِ هیچکس را ندزدیدهیی؟
ricablancamode
۰
نخواستم کیف و جیبهای هیچکدامشان را بگردم. این راهِ من نبود که به ارواح کوچک تأثیرپذیرشان صدمهیی بزنم.
ricablancamode
۰
«چه خوب بود.» مهران با خودش میگفت: «چه خوب بود روزگار معجزه، روزگار نگین سلیمان، روزگار پرندگان بخت و روزگار قالیچهٔ عزیز مقدّس که در فضا میرفت. چه خوب بود روزگار تعبیر خوابها و گردش شبانگاهی خلیفه در شهر__ و ایمان به امکان معجزه…
ricablancamode
۰
تو مهمان روز بلندی هستی که من از وسعت شبش میترسم.
فا
۰
«تمام کسانی که به یک قلّه میروند، حتی اگر صد راه را انتخاب کردهباشند سرانجام به هم خواهندرسید.»