
بریدههایی از کتاب افسانه باران
۴٫۳
(۲۱)
من کتابها را تنها به این دلیل میخوانم که هیچکس را بینصیب از اندرزهای خود نگذارم؛
یارا
«تمام کسانی که به یک قلّه میروند، حتی اگر صد راه را انتخاب کردهباشند سرانجام به هم خواهندرسید.»
hassan fatemi
شما یک شب و حتّی یک لحظه به ما امانِ خودبودن را ندادهیید. بدون آنکه بدانید بازی چیست و نمایش ما چگونه تمام میشود، با ارادههای پست و ناچیزتان، تنها بهدلیلآنکه بازی بهخاطر تماشاگر است و تماشاگرْ صاحب قدرت، انتخاب و ادامهٔ ماجرا همیشه با شما بودهاست و ما از هراس آنکه جز بازیگربودن کاری نیاموختهییم، به پستترین اندیشههای شما تن دادهییم…
یارا
«قضاوتکنندهیی عادلتر از تاریخ وجود ندارد.»
hosein
ما نگین بودیم
در حلقهٔ دشمنان خویش.
hassan fatemi
گاهی فکر میکنی که مردم را «باید» شکنجه داد. گاهی شکنجه را بهصورت یک راهحلّ عادلانه میپذیری. از تو عزیزی را دزدیدهاند. دهنفر را هم گرفتهاند که میگویند بدونشک یکی از دهنفر دزد است. در بازجویی همه انکار میکنند. آنوقت تو فکر میکنی اگر آنها را زیر شکنجهٔ چینی بگذارند، ناخنهایشان را یکییکی بکشند، با آتش سیگار بدنشان را بسوزانند تا اقرار کنند، کار بسیار عادلانهیی انجام گرفتهاست؛ اما یادت نرود که فقط یکی از ده نفر را باید مجازات کرد نه همهٔ آنها را. و همینجاست که تو دیگر عادل نیستی.
hassan fatemi
«تاریخ، مشعلیست که__ اگر نه امروز__ سرانجام، سراسر راه بشر را روشن خواهدکرد.»
محمدحسین
غیر از حرف، هیچچیز «مفت» توی این مملکت به آدم تحویل نمیدهند.
🌱ehsan
این پرنده باید از جایی گریختهباشد. در شهرها دیگر پرندههای قشنگ، آزاد نیستند.
محمدحسین
ما آدمهای بیدلیلی هستیم. عیب ما فقط همین است. بیدلیل.
محمدحسین
تو مهمان روز بلندی هستی که من از وسعت شبش میترسم.
ricablancamode
ما یک مشتْ مثلِ قدیمی داشتیم و یک خروار سادگی.
محمدحسین
فانوس، خورشید نیست.
اما راه خلوت و باریک شب، مفهوم قناعت را میداند.
Saye
«قضاوتکنندهیی عادلتر از تاریخ وجود ندارد…»
*𝐻𝑒𝒾𝓇𝒶𝓃
برای سنگی بر گور
برای خطّی خوش بر سنگ
برای جایی خوب در خاک
برای خفتن در اماکن متبرّک
برای قرب به مقابر متبرّک
برای یک مجلس محترمانهٔ «ختم»
و برای آنکه بگویی: «مورچگان! مورچگان! من بهسوی شما میآیم، که از شما بودهام و نه بیشتر…»
شیوا
__ «مسئول»، «مسئولیت» … چرکها، چرکها… یکمشت آدم چرک… نه، فقط یک مشت لباس چرک. آدم؟ هه!
و یاد آن وکیلمدافعی میافتد که گفتهبود: «اگر لباس زیر من، روز محاکمه، چرک باشد، حتماً موکلم محکوم میشود. تجربه دارم.» جوان فکر میکند: «اینجاست که حقیقت و عدالت تحتالشّعاع زیرشلواری قرار میگیرد» و لبخند میزند.
NAST2L
«تمام کسانی که به یک قلّه میروند، حتی اگر صد راه را انتخاب کردهباشند سرانجام به هم خواهندرسید.»
ricablancamode
دو خنده نمیتوان یافت که یک مفهوم را تصویر کند
M.M. SAFI
غیر از حرف، هیچچیز «مفت» توی این مملکت به آدم تحویل نمیدهند.
🌱ehsan
وقتی میرفت گفت: کاری کنید که بچّهها از حالا راه و رسم دزدی را یاد نگیرند.
بیانصاف شدهبودم که گفتم: پس شما مخالف این راهورسم نیستید، فقط وقتش را مناسب نمیدانید.
کاربر ۱۲۵۹۸۷۱
فانوس، خورشید نیست.
اما راه خلوت و باریک شب، مفهوم قناعت را میداند.
ricablancamode
«ما که نمیتوانیم خودمان را درست قضاوت کنیم. ما فقط میتوانیم انتخاب کنیم __ و فقط تاریخ است که عادلانهترین قضاوت را خواهدکرد…»
فا
«این پرنده باید از جایی گریختهباشد. در شهرها دیگر پرندههای قشنگ، آزاد نیستند. من میدانم. در شهرها پرندگان، چون چلچراغ و پردهٔ گلدار و فرش ریزبافت کرمان، زینتِ مظلوم خانهها هستند. اینجا که در تمام خیابانها، دیگر درخت، طبیعت نیست و درختها همه مثل سنجاقهای سبزِ سینه بر جامهیی بلند و خاکستری فرو رفتهاند، یک پرندهٔ رنگین در قلب شاخهها منزل نمیکند. نه، این پرنده باید از جایی گریختهباشد.»
کاربر ۱۲۵۹۸۷۱
«تمام کسانی که به یک قلّه میروند، حتی اگر صد راه را انتخاب کردهباشند سرانجام به هم خواهندرسید.»
آبیِ آسمونی
هیچ بچّهیی نباید برای خاطر پدرش بجنگد. برای پدر جنگیدن یعنی برای یک چیز کهنه و مندرس جنگیدن. باید خودش بداند که چهکار میکند، چه میخواهد، برای چه کشته میشود. آنها__ اگر فقط برای خاطر من کشتهشدند__ حقشان بود که جوانْمرگ شوند.
*𝐻𝑒𝒾𝓇𝒶𝓃
آیا مطمئنی که هیچچیزِ هیچکس را ندزدیدهیی؟
ricablancamode
نخواستم کیف و جیبهای هیچکدامشان را بگردم. این راهِ من نبود که به ارواح کوچک تأثیرپذیرشان صدمهیی بزنم.
ricablancamode
«چه خوب بود.» مهران با خودش میگفت: «چه خوب بود روزگار معجزه، روزگار نگین سلیمان، روزگار پرندگان بخت و روزگار قالیچهٔ عزیز مقدّس که در فضا میرفت. چه خوب بود روزگار تعبیر خوابها و گردش شبانگاهی خلیفه در شهر__ و ایمان به امکان معجزه…
ricablancamode
تو مهمان روز بلندی هستی که من از وسعت شبش میترسم.
ricablancamode
«تمام کسانی که به یک قلّه میروند، حتی اگر صد راه را انتخاب کردهباشند سرانجام به هم خواهندرسید.»
فا
