جملات زیبای کتاب ناظم حکمت در قلب پیرایه | طاقچه
تصویر جلد کتاب ناظم حکمت در قلب پیرایهsubscriptionAvailable

کتاب ناظم حکمت در قلب پیرایه

نامه‌ها و عاشقانه‌های بانوی گیسو حنایی

نوع کتاب
۴.۱ امتیاز(از ۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
نازان آریسوی، یاسمن پوری
انتشارات: 
نشر سنگ

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
mehrnaz
۵
انسان به هنگام جدایی‌هاست که متوجه حدت عشقش می‌شود.
mehrnaz
۵
نمی‌شود از مردی که عاشقِ عاشق‌شدن است، انتظار وفاداری داشت.
mehrnaz
۴
قلبم از نبودنت آتش خواهد گرفت، اما کسی نه شعلهٔ درونم را خواهد دید و نه خاکسترش را.
mehrnaz
۴
اگر قرار باشد کسی را نفرین کنم، خواهم گفت الهی که بی عشق بمانی. بی‌شک این نفرین، لعنتی بس کاراست.
Nima.Fatemeh
۳
بزرگ‌ترین کمبود انسان در بند، خلأ عاطفی اوست. یک زندانی همواره می‌خواهد نزدیکان به یادش باشند، به او اهمیت بدهند، دوستش داشته باشند و بهانه‌ای برای زندگی در این چهاردیواری لعنتی به او بدهند. از همین روست که اگر کسی (هر که می‌خواهد باشد)، به گوشه‌کنار دلش دست محبتی بکشد، برایش عزیز می‌شود.
mehrnaz
۳
اگر روزی کسی از من بپرسد معنای زندگی‌ات چه بوده و شادترین لحظات عمرت کدام سال‌ها بوده‌اند؟ جوابم بی‌شک سال‌هایی است که عاشقت بوده‌ام.
Nima.Fatemeh
۲
برای آن‌که مرگ ما را تا ابد از هم جدا نکند، فکر بکری یافته‌ای. شعری جانسوز نوشته‌ای و خواسته‌ای بدنت را پس از مرگ بسوزانند تا بدل به خاکستر شوی. خواسته‌ای خاکسترت را در ظرفی بر تاقچهٔ اتاقم بگذارم و وصیت کنم خاکسترم را با خاکسترت بیامیزند. عاشق حقیقی من خواسته تا بی‌نهایت یکی شویم و رد کردن این تقاضا، زیبندهٔ بانویی عاشق چون من نیست.
Nima.Fatemeh
۲
پسرت به دنیا آمد. پسرت ممد بسیار شبیه توست. برایت خوشحالم. امیدوارم ممد روزی مانند پدرش مرد بزرگی شود، اما بهتر است برخی خلق‌وخوهایش شبیه تو نباشد تا دل هیچ کس را نشکند و عذابشان ندهد.
Nima.Fatemeh
۲
علت اصلی بحران‌های روحی ناظم، دل‌بستنش به منور بود. ناظم با وجود حضور پیرایه، دل به دایی‌زاده‌اش بسته بود، اما منور به همسر پیشینش بازگشته بود. ناظم که در این دوران از منور ناامید شده بود، برای به دست آوردن دل پیرایه به هر دری می‌زد. درست زمانی که همه چیز داشت روبه‌راه می‌شد، منور دوباره رسید و گفت که شوهرش را ترک کرده است و دیگر به او بازنخواهد گشت. حال ناظم با شنیدن این خبر خوب شد و سلامتی از دست رفته‌اش را بازیافت و به نوشتن رو نهاد. اگر چه بازگشت منور، پیرایه را غرق در غم کرد، اما برای ناظم این خبر به مثابه تولدی دوباره بود و سلامتی و نشاطش را به او بازگرداند. سال‌های سخت تنهایی پیرایه پس از این واقعه شروع شدند.
mehrnaz
۲
کسی از حال دلم خبر ندارد، اما هر از گاهی زخم دلم، لکهٔ خونی بر پیراهنم بر جای می‌گذارد.
Sana
۲
«چشمانم چشمانت را از آن رو ترک کرد که نگاه به دیگری کردی. دست‌هایم دستانت را ترک کرد، چرا که دستی بیگانه را در دست‌هایت فشرده بودی. نتوانستم قانع‌شان کنم بمانند. روحم که در تنهایی به یاد تو با عشقت عجین شده بود، روحت را ترک کرد. نتوانستم نگهش دارم. گوش به من نداد و مرا هم تنها گذاشت و رفت.»
Sana
۱
زنان عاشق به ماهی‌های معصومی می‌مانند که در دام صید مردان عاشق‌پیشه گرفتار می‌شوند. طور احمقانه‌ای گیر قلاب می‌افتند و زندگی‌شان پایان می‌یابد. پیرایه اما صید ناظم نبود. او دستی بود که ناظم با آن قلابش را می‌گرفت. پیرایه از نوک این قلابْ خود را بالا کشید. طی تشریفاتی بر تخت دل ناظم نشست و در دلش چه بسیار شورها و سورها بر پا کرد.
Sana
۱
پیرایه زبان عشق در شعر ناظم بود. پیرایه معشوق تمام شعرهای ناظم بود و اکنون ناظم زبان شعرش را، پیرایه‌اش را از دست داده بود.
Nima.Fatemeh
۰
آن‌گاه که در ابتدای راهی که به تو ختم می‌شد، نومیدانه به همراه دو کودکم مانده بودم، این مصرع‌ها به یاری‌ام آمدند: «بی‌پروا باش و نزد یارت برو. بی‌توجه به آن‌چه می‌گویند، از با او بودن لذت ببر. نه پروای ستایش خلق را داشته باش و نه بیم نکوهش‌شان را. جان دوستان سلامت باشد. بگذار هر چه می‌خواهند بگویند.» قدم‌های سست و ترسویم با این مصرع‌ها جان گرفته بود و به سویت شتافته بودم. می‌دانی، هیچ پشیمان نیستم. انسان باید آن‌چه را که به‌شدت طلب می‌کند، به چنگ آورد. من خودم را در سایهٔ موجودیت تو کشف کردم. اگر روزی کسی از من بپرسد معنای زندگی‌ات چه بوده و شادترین لحظات عمرت کدام سال‌ها بوده‌اند؟ جوابم بی‌شک سال‌هایی است که عاشقت بوده‌ام.
Nima.Fatemeh
۰
ناظم زنان زندگی‌اش را به‌شدت دوست می‌داشت و به‌شدت حسودی‌شان را می‌کرد. حسودی‌اش از آن رو بود که می‌ترسید زنان زندگی‌اش همانند خود او زیاد قابل اعتماد نباشند. ناظم خلق‌وخوی خودش را می‌دانست. از آن‌جا که بزرگ‌ترین تجربهٔ عشقش را با دو زن متأهل زیسته بود، می‌ترسید همسرش هم با او همین معامله را بکند. از همین رو پیرایه را با این حسادت‌های بیمارگونه به ستوه می‌آورد. حسادتش را به زبان می‌آورد و گاهی حتی پیرایه را مقصر می‌دانست. قدیمی‌ها می‌گویند انسان لاجرم روزی آن‌چه را که بر سر دیگران آورده است، شخصاً تجربه خواهد کرد. ناظم به این طور گفته‌ها اعتقادی نداشت، اما ته دلش از همین می‌ترسید. به صداقت زنان زندگی‌اش تردید داشت و گاه روح‌شان را زخم می‌زد.
Nima.Fatemeh
۰
زمانم سر آمده است. زمان رهایی از اسارت عشق فرارسیده است. رهایت می‌کنم ای عشق. خدا نگهدار ای عشق، خدا نگهدار ناظم...
Sana
۰
عشق ناظم همچون گردنبند مرواریدی بود که گسسته باشد. مرواریدهای زیبایش ریخته بودند و تنها چند دانه مروارید با یک تکه نخ از آن گردنبند برای پیرایه باقی مانده بود. اگر دوباره آن‌ها را نخ می‌کرد، گردنبندی می‌ساخت که زیبایی و جلوهٔ پیشین را نداشت. هر آن‌چه پاره شود، نیمه است و پیرایه نقصان را نمی‌خواست. پیرایه عشق ناظم را به تمامی می‌خواست، نه به نقصان.
Sana
۰
پیرایه: از تو رنجیده‌ام، چرا که کمال و سامیه را هم در غم سنگین جدایی‌مان شریک کرده‌ای. چرا ایمان کمال به عشق را خدشه‌دار کردی؟ مگر نمی‌دیدی که با چه غبطه‌ای ما را می‌نگرد و با همین انگیزه است که عاشق عشق شده؟ از تو خواسته بودم خاطراتت را و هر آن‌چه را از تو برایم مانده، سرِ زبان‌ها نیندازی. من کلامی به کسی نگفتم. حتی به عزیزترین کسم، ممت‌ام، چیزی بروز ندادم. شاید امید آن را داشتی که کمال از زیر زبانم حرفی بکشد، اما بدان که کمال از شدت اندوه و شرم، حتی یک سطر هم برایم ننوشته و چیزی نپرسیده است.