
آرام
۱۵
کتابهای کاغذی در بستر بلورین خود، مانند فرشتهها میخوابند. یک نگاه کافی است تا از خواب چند صد ساله برخیزند و هنوز مهربان و سرزنده باشند.
samira
۱۰
دانستن این که زندهایم، دانستن همه چیز است.
چیز بیشتری برای یافتن در این زندگی وجود ندارد مگر یك جواب «بله» که بیشك شعلهورش میکند.
مغزم را به جالباسی آویختم و به گردشی تمام عیار رفتم.
Armin
۸
مرگ موسیقی را خاموش نمیکند، گلهای سرخ را خاموش نمیکند، کتابها را خاموش نمیکند. مرگ هیچچیز را خاموش نمیکند.
در برابر نوزاد، جنگلی است سوزان که باید پا برهنه از آن بگذرد.
samira
۶
کتابها مأمن روحند، ظروف دانه برای پرندگان ابدیت، نقاط مقاومت. من دست کاغذینم را به سوی موجوداتی ناپیدا دراز میکنم.
samira
۶
سینهسرخی که دم در گاراژ مرده یافتیم، گرمای روزهای خوش را زیر کُرکهایش حفظ کرده بود. خدا قاتلی به پاکی برف است.
samira
۵
اغلب اوقات آنقدر اشتباه میکنم که وقتی کتابی حکیمانه میخوانم، خودم را مورچهای احساس میکنم که در برابر کوه سفید بی عیب و نقصی كه خود ساخته ایستاده است.
samira
۵
به خاطر اینکه هرکس به هر قیمت که شده میخواهد کمتر رنج بکشد، زندگی به جهنم تبدیل شده است.
هربار که اضطراب از راه میرسد، آن را توی چمدان میگذارم و زیر تختم سُر میدهم. گهگاه چمدان را بیرون میکشم، روی تخت میگذارم و درش را باز میکنم: یا خالی است یا یک درخت میوه کوچک نورانی توی آن است.
Razi
۴
کتابهای کاغذی در بستر بلورین خود، مانند فرشتهها میخوابند. یک نگاه کافی است تا از خواب چند صد ساله برخیزند و هنوز مهربان و سرزنده باشند.
mohi.hooshyar
۴
آن چیزی که در نزدیکیمان است، نجاتمان میدهد، نه چیزهای بزرگی که در رؤیا میبینیم. «اینطور است، آقا، اینطور است.»
نرجس
۴
انسانها معجزاتی هستند که خود خبر ندارند
pejman
۳
خدا یک فکر و عقیده نیست، بلکه بخار صورتی و آبیرنگ باقیمانده از لبهای حلزونمانند کودکان بر شیشه است
همای
۲
صندوق پست، لای سرخسها، در ابتدای جاده قرار دارد. در صندوق را باز میکنم، ته آن فقط یک کرم ابریشم را با ابروان قهوهای میبینم. در را دوباره میبندم. از اینکه مزاحم مقدسهای در حال آرایش شدهام معذبم.
هر پروانه از خطخطیهای خدا بر روی برگی آسمانی که زود چروکیده میشود، بیرون میآید.
همای
۲
هیچچیز سرجای خود نمیماند، نه ابرها، نه زندهها، نه مُردگان. قرمزگرد و برجسته چراغ راهنمایی، مانند تمشکی، در خامه آسمان فرو میرود. فکر میکنم: «معنی زندگی در گرامیداشتن آن است.»
pejman
۲
آن چیزی که در نزدیکیمان است، نجاتمان میدهد، نه چیزهای بزرگی که در رؤیا میبینیم.
88
۲
روزی خواهیم فهمید که شعر یک نوع ادبی کهنه و به دردنخور نیست، بلکه امری حیاتی است، آخرین فرصت برای نفس کشیدن در زندان واقعیت است.
همای
۱
پیادهروی میکنیم. هریک قلبی مجنون و وفادار به مانند مسیح داریم. من آدمهای عادی را میشناسم، و میدانم كه از هر چیزی ترسناکترند
همای
۱
یک روز از فرط احساس ملال، به سیاهیای که از ازل، زیر آسمان آبی فرمانروایی میکند، پی خواهیم برد. کسانی که قادر باشند زیر سیاهی، آبیای از جنسی متفاوت را تشخیص دهند نادرند: رنگی یكدست دارد و شبیه لکه کوچک جوهر آبی زیر بال جیجاق است
Baharak
۱
در جیبم یک جلد از تفکرات پاسکال را گذاشتهام. این کتاب را گاهی با خود به همراه دارم تا در هنگام انتظار، قحطی یا جنگی بسیار طولانی، به کارم آید. کتاب را از جیبم در میآورم، راه میروم و میخوانم: «ما فقط بخشی از خود را میتوانیم دوست بداریم که از آن ما نیست.» کتاب را میبندم. گربهای از باغی میگذرد که مأمن ارواح است. جذابیت فوقالعاده باغهای رهاشده، وجود خدایی کولیصفت را ثابت میکند.
Baharak
۱
به راهم ادامه میدهم، با شور و حرارتی که نمیدانم از کجا سرچشمه میگیرد: از رنگ خاکستری هلندی خانههای لوکروزو، از صدای مطمئن پاسکال یا فقط از سرمستی تجربه کردن زندگیای که هر لحظهاش بیهمتاست.
Baharak
۱
ما فقط یک لحظه فرصت داریم دستبندهای روشنایی را که دور مچ دستهای زندگی صدا میدهند، بدزدیم.
pejman
۱
ما با گذر از بدترینها، به سوی چیزهای بسیار باطراوت و لطیف میرویم، چیزهایی که با راز وجودیمان همسازند.
pejman
۱
الاغ روی تختهسنگ از حواری طلاپوشِ روی دیوار زیباترست.
mohi.hooshyar
۱
متوجه شدم که به دور از اطرافیان و آشناهایمان، هیچ ارزشی نداریم. این را دیوارها، ملافهها و ادب سرد و بیاعتنای هتلداران به ما میفهمانند.
نرجس
۱
بازگشت پیروزمندانه کتابهای قدیمی از ظلمت، با آن پوست چروکیدهشان، به هیجانم میآورد. ابزارآلات علمی با سرعتی غیرقابل تصور کهنه میشوند. پس از مرگشان، جلوی دست و پا را میگیرند، آلوده میسازند، زشت میکنند. کتابهای کاغذی در بستر بلورین خود، مانند فرشتهها میخوابند. یک نگاه کافی است تا از خواب چند صد ساله برخیزند و هنوز مهربان و سرزنده باشند.
نرجس
۱
از خودم میپرسم زندگی چه چیزی کم دارد هنگامیکه زیبایی برای یک لحظه از آن عبور میکند. شاید هیچ.
نرجس
۱
صندوق پست مانند اتاق مهمان است. سرخسها شروع به خوردنش کردهاند. اشکالی ندارد: خدا آدرسم را بلدست.
آنقدر از خدا حرف میزنم که عاقبت تصور میکنند او را میشناسم.
نرجس
۱
سینهسرخی که دم در گاراژ مرده یافتیم، گرمای روزهای خوش را زیر کُرکهایش حفظ کرده بود. خدا قاتلی به پاکی برف است.
نرجس
۱
زن بسیار پیری وارد مغازه چاقوسازی بُن میشود. سری مانند هسته هلو دارد، با دو چشم آتشین خاکستری. اصیل و بامزه است، آماده برای یک گفتگوی درست و حسابی. اعتراف میکند آنقدر تنهاست که وقتی در آشپزخانه غذا میخورد، «صدای لامپ» را میشنود. این گفته، خیلی بیشتر از شاهكارهایی كه زیر نورهای كمسوی موزهها نگهداری میشوند، درباره زندگی طاقتفرسای روح بشر به ما چیز میآموزند.
نرجس
۱
شاید خدا فقط نشانه حساس بودن ماست، باریکترین رشته عصبیمان، سیمی از طلا به ضخامت یک هزارم میلیمتر. سیمی كه در برخی پاره شده و در برخی دیگر با تمام قدرت مرتعش میشود.
Nero
۱
شما را از خانهتان بیرون میکنند و دیگر نمیتوانید به آنجا بازگردید: چارهای ندارید جز اینکه از این پس «خانهتان» هوایی باشد که استنشاق میکنید و آسمانی که با نگاهتان میکاوید.