نفس یِوا بند آمد. آرام گفت: «چون این داستان منم هست. چون فکر میکردم که تا شهر و ترک نکنم و نرم تو جنگل زندگی کنم. خوشحال نمیشم، و بعد فکر کردم فقط اگه هر روز شکار کنم خوشحال میشم، و بعد فکر کردم که اگه انتقام مرگ پدرمو بگیرم خوشحال میشم. چون یه سال تو یه قلعهٔ قدیمی، با شاهزاده جوان و گرگ خاکستری موندم و فکر میکردم که اگه هر دوشونو بکشم خوشحال میشم، و وقتی اونا رو کشتم، بیشتر از هر زمانی تو زندگیم گریه کردم. چون فکر میکردم اگه برگردم خونه خوشحال میشم، و بعد فکر میکردم تا برنگردم قلعه خوشحال نمیشم.»