
بریدههایی از کتاب شاهزاده کاسپین (ماجراهای نارنیا، جلد چهارم)
۴٫۴
(۱۸)
لوسی گفت: «از جنگهای ایران و روم هم بدتر است.»
ℝ𝕠𝕟𝕒𝕜
«رویت را برگردان. طرف دیگر را نگاه کن. بین سنجابها نگاه کردن به انبار ذخیره همدیگر، انگار که میخواهی جایش را یاد بگیری، کار زشتی است.»
آفتاب
ـ اگر یک روز توی دنیای خودمان، توی خانه، مردم بزند به سرشان و مثل حیوانهای اینجا وحشی بشوند، ولی قیافههایشان باز هم مثل آدمها باشد، طوری که هیچوقت نفهمی کی به کیه، آن وقت چه میشود؟
book.lover
حوادث هیچوقت دو بار به یک شکل اتفاق نمیافتند.
یك رهگذر
همه خیلی امیدوار بودند که فردا شاه کاسپین را پیدا کنند و در عرض دو سه روز میراز را شکست دهند. شاید معقول نبود که چنین احساسی داشته باشند، اما واقعیت همین بود.
book.lover
مثل همان جادوگری که توی قصههای هزار و یک شب، یک جن را احضار میکند، جن هم مجبور است بیاید.
کاربر ۶۹۶۱۱۸۹
اسلان پرسید: «میشود بپرسم چرا پیروانت همه شمشیر کشیدهاند؟»
موش دوم که نامش پیپیسیک بود گفت: «امر، امر شماست اعلیحضرت! ما منتظریم تا در صورت لزوم و در صورتی که رئیسمان بیدم بماند، دمهایمان را قطع کنیم. ما حاضر نیستیم ننگِ داشتن شرافتی برتر از موش رهبرمان را بپذیریم.»
سرگیو
به ترتیبی که شبیه درگاهی بود میان هیچجا و هیچجا.
سرگیو
ـ تو از تبار عالیجناب آدم و بانو حوا هستی. همین برای آنکه مفلوکترین گدایان با شرافت سر خود را بالا بگیرد و برای آنکه بزرگترین امپراتور زمین از فرط ننگ سرافکنده باشد کافی است. از آنچه هستی خشنود باش.
سرگیو
اسلان پرسید: «اصلاً این دم به چه کارت میآید؟»
موش جواب داد: «قربان! بدون دم هم میتوانم بخورم، بخوابم و برای پادشاه هم بمیرم. اما دُم، مظهر شرف و شکوه هر موشی است.»
سرگیو
اسلان گفت: «خوشآمدی، شاهزاده! آیا در خود میبینی که بتوانی سلطنت نارنیا را بپذیری؟»
کاسپین گفت: «من... من شک دارم که بتوانم، قربان! من هنوز یک بچهام.»
اسلان گفت: «صحیح. اگر خودت را برای این مقام صاحب صلاحیت میدیدی، خود شاهدی بود بر عدم صلاحیت تو. بنابراین تحت زعامت ما و زعامت شاهنشاه پیتر، شاه نارنیا خواهی بود و سالار کایرپاراول و امپراتور لون آیلندز. این سلطنت از آن تو و جانشینانت خواهد بود، تا انقضای این تبار.
سرگیو
لوسی گفت: «اسلان! تو بزرگتر شدهای.»
اسلان جواب داد: «دلیلش این است که تو بزرگتر شدهای، کوچولو!»
ـ یعنی تو بزرگتر نشدهای؟
ـ نه، نشدهام. ولی، هر سال که تو بیشتر رشد میکنی، مرا هم بزرگتر خواهی یافت.
سرگیو
پس کی میخواهید مرا به صبحانه دعوت کنید؟ نمیدانید مراسم اعدام چقدر اشتهای آدم را باز میکند.
Mohamad Faraji
کاسپین رو به نیکابریک کرد و پرسید: «تو به اسلان اعتقاد داری؟»
نیکابریک جواب داد: «من به هر کس و هر چیزی که این تلماریهای ملعون و وحشی را تکهتکه کند یا از نارنیا بیرونشان کند اعتقاد دارم. هر کس و هر چیز، میخواهد اسلان باشد یا ساحره سفید؛ متوجهای؟»
Mohamad Faraji
لوسی گفت: «از جنگهای ایران و روم هم بدتر است.»
Aryamehr
گفت: «رویت را برگردان. طرف دیگر را نگاه کن. بین سنجابها نگاه کردن به انبار ذخیره همدیگر، انگار که میخواهی جایش را یاد بگیری، کار زشتی است.»
#mahta
«از پیتر که به عطای اسلان، به اختیار، به تنفیذ و به استیلا شاه شاهان نارنیا، امپراتور آیلندز و سالار کایرپاراول، سلحشوری از بلندترین مرتبهها در میان نجبای حلقه شیر است، به میراز، پسر کاسپین هشتم، لرد حامی سلطنت پیشین نارنیا که امروز خود را شاه نارنیا میخواند، درود. این را نوشتی؟»
#mahta
اگر یک روز توی دنیای خودمان، توی خانه، مردم بزند به سرشان و مثل حیوانهای اینجا وحشی بشوند، ولی قیافههایشان باز هم مثل آدمها باشد، طوری که هیچوقت نفهمی کی به کیه، آن وقت چه میشود؟
محمد نصیری
ترامپکین با خشم فریاد زد: «ای توپ و ترقه! این چه طرز حرفزدن با پادشاه است؟ مرا بفرستید سرورم! من حاضرم.»
کاسپین جواب داد: «ولی فکر میکردم تو به آن شیپور اعتقاد نداری، ترامپکین!»
ـ هنوز هم ندارم، اعلیحضرت! ولی این ربطی به موضوع ندارد. احتمال کشته شدن در تعقیب و گریز با سربازهای میراز، با مردن در اینجا عملاً یکی است. شما شاه مایید. من فرق بین مشورت دادن و فرمانبرداری را میفهمم. شما رأی مرا شنیدید، حالا دیگر وقت فرمان بردن است.
سرگیو
خب، مسئله این است که وقتی اولین بار یک سال پیش ـ یا هزار سال پیش، فرقی ندارد ـ
سرگیو
وقتی به جایی نگاه میکنی که صدها سال پیش در آن پیروزی شکوهمندی به دست آوردهای، گذشته از آنکه قلمروی را فتح کردهای، وجودت ناخواسته سرشار از قدرت میشود.
سرگیو
لوسی گفت: «اسلان! تو بزرگتر شدهای.»
اسلان جواب داد: «دلیلش این است که تو بزرگتر شدهای، کوچولو!»
ـ یعنی تو بزرگتر نشدهای؟
ـ نه، نشدهام. ولی، هر سال که تو بیشتر رشد میکنی، مرا هم بزرگتر خواهی یافت.
سرگیو
ـ تو از تبار عالیجناب آدم و بانو حوا هستی. همین برای آنکه مفلوکترین گدایان با شرافت سر خود را بالا بگیرد و برای آنکه بزرگترین امپراتور زمین از فرط ننگ سرافکنده باشد کافی است. از آنچه هستی خشنود باش.
سرگیو
به ترتیبی که شبیه درگاهی بود میان هیچجا و هیچجا.
سرگیو
حجم
۱٫۱ مگابایت
تعداد صفحهها
۲۸۰ صفحه
حجم
۱٫۱ مگابایت
تعداد صفحهها
۲۸۰ صفحه
قیمت:
۸۰,۰۰۰
تومان