وقتی پای گور در میان است، تمام کارهایی که انجام میدهیم، نامعقول میشود. آدم برای یک «هیچکس» گل میبرد، علفهای هرز روی گورش را میکنَد و آن شخصی که بهخاطرش آمده، هیچ نمیداند که او اینجاست. با این احوال ما این کار را انجام میدهیم. چیزی از مردهها میخواهیم. در گوشه پنهانی از قلبمان، این تصور را داریم که میبیندمان و متوجه میشود به او میاندیشیم؛