
کتاب اسب و پسرک او (ماجراهای نارنیا، جلد سوم)
انتشارات:
انتشارات قدیانی٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
آفتاب
۳۳
اگر سواری بلد نیستی، دستکم افتادن را که بلدی؟»
شستا گفت: «فکر میکردم افتادن دیگر بلدی نخواهد.»
ـ منظورم این است که وقتی افتادی، میتوانی بدون گریه و زاری دوباره بلند شوی و سواری کنی و دوباره بیفتی و باز هم از افتادن نترسی؟
آفتاب
۲۰
آراویس گفت: «پس به نظرم شانس آوردهام!»
پیرمرد گفت: «دخترم! تاکنون صد و نُه بهار را دیدهام، اما هرگز چیزی به نام شانس را پیدا نکردهام.
ℝ𝕠𝕟𝕒𝕜
۳
تاکنون صد و نُه بهار را دیدهام، اما هرگز چیزی به نام شانس را پیدا نکردهام. در این ماجرا نکتههایی وجود دارد که از دایره درک من بیرون است؛ اما اگر بناست دلیلش را بفهمیم، یقین بدان که خواهیم فهمید
✧ کتاب باز ✧
۳
نکتههایی وجود دارد که از دایره درک من بیرون است؛ اما اگر بناست دلیلش را بفهمیم، یقین بدان که خواهیم فهمید.»
ISmail Sharifi
۳
وقتی آدم عصبی است، هیچچیز بهتر از این نیست که رو به خطر کنی و پشتت به چیزی گرم و مطمئن باشد.
هانیه
۲
تاکنون صد و نُه بهار را دیدهام، اما هرگز چیزی به نام شانس را پیدا نکردهام. در این ماجرا نکتههایی وجود دارد که از دایره درک من بیرون است
Mohamad Faraji
۲
سالها بعد که دیگر بزرگ شده بودند، چنان به بگومگو با هم عادت کرده بودند که مجبور شدند با هم ازدواج کنند تا بتوانند راحتتر با هم بگومگو کنند.
او و دوستانش
۲
سرانجام، صبح از راه رسیده بود، بیآنکه حتی پرندهای نغمهای در استقبالش خوانده باشد.
او و دوستانش
۲
فرستادن کودکان به جنگ، جنایتی مسلّم است
ژنرالیسم
۲
او هنوز یاد نگرفته بود که وقتی کار خیری انجام بدهی، معمولاً پاداشت این است که از تو بخواهند کار خیر دیگری سختتر و بهتر از قبلی انجام دهی.
hazratsaadi
۲
ای بانو! به هیچوجه آسیبی به خودت نزن، چون اگر زنده بمانی، باز هم میتوانی از بخت خوش نصیبی ببری. اما مردگان هیچ فرقی با هم ندارند.
Book
۱
آنکه بخواهد خردمندان را بفریبد، به دست خود برای تازیانه پشت عریان کرده است.
Fatima
۱
من تنها قصه تو را برایت باز میگویم، نه قصه او را. هیچکس جز از قصه خودش باخبر نخواهد شد.»
او و دوستانش
۱
سالها بعد که دیگر بزرگ شده بودند، چنان به بگومگو با هم عادت کرده بودند که مجبور شدند با هم ازدواج کنند تا بتوانند راحتتر با هم بگومگو کنند.
#mahta
۱
ای بانو! به هیچوجه آسیبی به خودت نزن، چون اگر زنده بمانی، باز هم میتوانی از بخت خوش نصیبی ببری. اما مردگان هیچ فرقی با هم ندارند.
#mahta
۱
«با من حرف نزنید، با من حرف نزنید. دارم فکر میکنم. چنان فکرم مشغول شده که حتی نمیتوانم نفس بکشم. صبر کنید، صبر کنید.»
یك رهگذر
۱
وقتی آدم عصبی است، هیچچیز بهتر از این نیست که رو به خطر کنی و پشتت به چیزی گرم و مطمئن باشد.
یك رهگذر
۱
«چه نیک گفته است شاعر: آتش عشق جوانی را فرو نشاندن نشاید، مگر با جرعههایی سرشار از چشمه خرد.»
hazratsaadi
۱
یکی از بدترین نتایج بردگی و اجبار به کار، این است که وقتی کسی بالای سر فرد نباشد تا مجبورش کند، میبیند که نمیتواند خودش را مجبور کند.
hazratsaadi
۱
توبه گرگ مرگ است، خواهر! اما به شیر سوگند که اگر دوباره پیمانشکنی کند، باشد که هر یک از ما در چنان زمان و مکانی به او دست یابیم که در نبرد سر از تنش جدا کنیم.
hazratsaadi
۱
نیاز به تذکر به والاحضرت همایونی نیست که برابر حقوق ملتها و بر مبنای اصول سیاستی دوراندیشانه، زدن گردن شما حق مسلّم ما یا هر انسان فانی دیگری است.
hazratsaadi
۱
هرگز کسی را به مسخره مگیر، مگر آنکه از تو قویتر باشد
هانیه
۰
«فرزند! من تنها قصه تو را برایت باز میگویم، نه قصه او را. هیچکس جز از قصه خودش باخبر نخواهد شد.»
Monika
۰
او هنوز یاد نگرفته بود که وقتی کار خیری انجام بدهی، معمولاً پاداشت این است که از تو بخواهند کار خیر دیگری سختتر و بهتر از قبلی انجام دهی.
او و دوستانش
۰
اگر سواری بلد نیستی، دستکم افتادن را که بلدی؟»
شستا گفت: «فکر میکردم افتادن دیگر بلدی نخواهد.»
ـ منظورم این است که وقتی افتادی، میتوانی بدون گریه و زاری دوباره بلند شوی و سواری کنی و دوباره بیفتی و باز هم از افتادن نترسی؟
او و دوستانش
۰
دختر پرسید: «تو چرا به جای من، همهاش با اسبم حرف میزنی؟»
بری جواب داد: «عذر میخواهم، ترخینا! (گوشهای بری فقط کمی به عقب چرخید.) ولی حرفهای شما مربوط به کالرمن است. من و هوون دو نارنیایی آزادیم و گمان کنم اگر شما هم دارید به سمت نارنیا فرار میکنید، لابد میخواهید آزاد باشید. در این صورت، هوون دیگر اسب شما نیست. حتی میشود گفت که تو آدمِ اویی.»
او و دوستانش
۰
آراویس گفت: «پس به نظرم شانس آوردهام!»
پیرمرد گفت: «دخترم! تاکنون صد و نُه بهار را دیدهام، اما هرگز چیزی به نام شانس را پیدا نکردهام. در این ماجرا نکتههایی وجود دارد که از دایره درک من بیرون است؛ اما اگر بناست دلیلش را بفهمیم، یقین بدان که خواهیم فهمید.»
Hoyame
۰
کر گفت: «ای وای! ولی من اصلاً دلم نمیخواهد. کرین!... من خیلیخیلی متأسفم. هیچوقت فکرش را هم نمیکردم که با پیدا شدن سر و کله من، تو از پادشاهی محروم شوی.»
کرین گفت: «هورا! هورا! دیگر لازم نیست شاه بشوم. دیگر لازم نیست شاه بشوم. همیشه یک شاهزاده میمانم. خوشگذرانی واقعی مال شاهزادههاست.»
شاه لون گفت: «کر! این بیش از آن حدّی که برادرت میپندارد، حقیقت دارد. زیرا شاه بودن یعنی اینکه در هر حمله نومیدانه در صف اول باشی و در هر عقبنشینی مذبوحانه نفر آخر؛ وقتی قحطی بر سرزمینت چنگ انداخت (و بیشک در سالهای بد، گهگاه این اتفاق خواهد افتاد) آنگاه که برای صرف غذایی فقیرانهتر از خوراک هر فرد سرزمینت پشت میز نشستی، لباسهایت مرتبتر و صدای خندههایت بلندتر از همیشه باشد.»
#mahta
۰
هر دو اسب بیشترین تلاشی را که خودشان فکر میکردند میتوانند، میکردند؛ هر چند که تواناییشان واقعاً بیش از آن بود؛ و این دو تا کاملاً با هم فرق میکنند.
یك رهگذر
۰
کشورهای کوچک که هممرز با امپراتوریهای بزرگ باشند، همواره مایه انزجار اربابان امپراتوریهای بزرگاند. این امپراتوریها پیوسته درصدد بلعیدن و نابودی آنهایند.