جملات زیبا از متن کتاب کلمات تنم را کبود کرده اند | طاقچه
تصویر جلد کتاب کلمات تنم را کبود کرده اند
off
٪۶۰
subscriptionAvailable

کتاب کلمات تنم را کبود کرده اند

۳.۸(از ۴۶ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
نسرینا رضایی
انتشارات: 
نشر چشمه
categoryدسته‌بندی: 
شعر نو، شعر معاصر

۵۱,۰۰۰

۶۰٪

قیمت:

۲۰,۴۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

زمان هم از زیستن خسته است راهی برای مُردن می‌جوید
Raya
۱۳۹
تنهایی  زنی است  که مقابل آینه  اولین چروک روی صورتش را  کشف می‌کند
-Dny.͜.
۶۳
دیگر از فکر کردن می‌ترسم
khazar
۴۹
جهان دست به توطئه زده است هیچ خیابانی مسیر رفتنت را لو نمی‌دهد
-Dny.͜.
۳۸
سلول‌های مغزم تنها  به بی‌قراری کردن برای تو  فرمان می‌دهند
-Dny.͜.
۳۴
ما، مُردگانی هستیم که رشد می‌کنند عاشق می‌شوند و مُردگانی دیگر را می‌زایند و حواس‌شان نیست که دارند درون قبری دسته‌جمعی به سر می‌برند
Raya
۳۱
تو وحشتناک‌ترین کوهستانی هستی که می‌شود از لب‌هایش سقوط را بوسید
khazar
۲۶
راهی به من نشان بده تا بتوانم سرباز خسته از جنگی را که درونم ایستاده است مجاب کنم اسلحه‌اش را از روی شقیقه‌ام بردارد کسی دارد از مرزهای تنم فرار می‌کند
sima_sun
۲۵
۳: توفانی را که در وجودم به راه افتاده در کدام سرزمین رها کنم؟
mmmmm
۲۰
ما، مُردگانی هستیم که رشد می‌کنند عاشق می‌شوند و مُردگانی دیگر را می‌زایند
Limou
۲۰
آن‌قدر جدا افتاده‌ام که دیگر هیچ انسانی را نمی‌شناسم به گمانم درونم نسل جدیدی از میمون‌ها در راه پیدایش است
Raya
۱۷
کاش جاذبه آن‌قدر قدرت داشت تا آرامش را روی زمین بند کند
سوفیا
۱۶
عجله کن تا لب‌هایت را قیچی نکرده‌اند بوسه‌هایت را درون سبدی بگذار و به رودخانه بینداز شاید هنوز معجزه‌ای وجود داشته باشد
سوفیا
۱۵
آن‌قدر جدا افتاده‌ام که دیگر هیچ انسانی را نمی‌شناسم به گمانم
پناه
۱۴
کودکی‌ام زیاد کنار کودکی‌ام دوام نیاورد هنگامی که سوراخ کوچک کف کفشم دریچه‌ای شد به روی جهان واقعیت‌ها
سوفیا
۱۴
در جهانی که گرد آفریده شده است هیچ کنجی وجود نخواهد داشت تا با احساست خلوت کنی
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۱۴
اعتراضم را ریخته‌ام توی چشم‌هایم
آزادی
۱۲
هیچ پناهگاهی نداشت آرام در خود می‌گریست
sima_sun
۱۲
آینده  با ظاهری ژولیده  و کفش‌هایی که به پایش تنگ است  می‌آید از رویت می‌گذرد می‌رود
Hadis
۱۱
مبادا رؤیاهایم را از زیر سنگ قبرم پیدا کنند
حــــــــنا🌼
۱۱
جلوِ گلوله‌ها فرستادی فرمانده! حالا بگو برای پس گرفتن آغوشی که تمام وطنم بود به کجا لشگر بکشم؟
آفتاب
۱۰
تعجبی ندارد! در جهانی که گرد آفریده شده است هیچ کنجی وجود نخواهد داشت تا با احساست خلوت کنی
Sheyda Shojaei
۱۰
ما، مُردگانی هستیم که رشد می‌کنند عاشق می‌شوند و مُردگانی دیگر را می‌زایند و حواس‌شان نیست که دارند درون قبری دسته‌جمعی به سر می‌برند
heliyan
۹
شاید مرگی که به انگشت‌هایم چسبیده است از خواب برخیزد و چراغ را روشن کند تا سیاهی سایه‌ای که از تنهایی‌ام برخواسته است راه خروج از خانه را پیدا کند
Raya
۹
حداقل زمان را با خودت می‌بردی
maha :)
۸
همیشه وحشتناک‌ترین کوه‌ها چهره‌ای فریبنده دارند
Mehdi ;)
۸
مغزم هفت طبقه تا رهایی از تو فاصله دارد، دست از شکنجه بردار لاکردار حداقل زمان را با خودت می‌بردی
کاربر ۱۵۵۴۹۴۴
۷
هنوز جای صدایت درون گوش‌هایم درد می‌کند
Limou
۷
آن‌قدر جدا افتاده‌ام که دیگر هیچ انسانی را نمی‌شناسم به گمانم درونم نسل جدیدی از میمون‌ها در راه پیدایش است
(:Ne´gar:)
۶
تاس را انداختیم من باختم «تنهایی» اتاقم را تصاحب کرد
reyhan
۶