جملات زیبا از متن کتاب کلمات تنم را کبود کرده اند | طاقچه
تصویر جلد کتاب کلمات تنم را کبود کرده اند
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب کلمات تنم را کبود کرده اند

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۴۷ رأی)
پدیدآورندگان: 
نسرینا رضایی
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Raya
۱۳۹
زمان هم از زیستن خسته است راهی برای مُردن می‌جوید
-Dny.͜.
۶۳
تنهایی  زنی است  که مقابل آینه  اولین چروک روی صورتش را  کشف می‌کند
khazar
۴۹
دیگر از فکر کردن می‌ترسم
-Dny.͜.
۳۸
جهان دست به توطئه زده است هیچ خیابانی مسیر رفتنت را لو نمی‌دهد
-Dny.͜.
۳۴
سلول‌های مغزم تنها  به بی‌قراری کردن برای تو  فرمان می‌دهند
Raya
۳۱
ما، مُردگانی هستیم که رشد می‌کنند عاشق می‌شوند و مُردگانی دیگر را می‌زایند و حواس‌شان نیست که دارند درون قبری دسته‌جمعی به سر می‌برند
khazar
۲۶
تو وحشتناک‌ترین کوهستانی هستی که می‌شود از لب‌هایش سقوط را بوسید
sima_sun
۲۵
راهی به من نشان بده تا بتوانم سرباز خسته از جنگی را که درونم ایستاده است مجاب کنم اسلحه‌اش را از روی شقیقه‌ام بردارد کسی دارد از مرزهای تنم فرار می‌کند
mmmmm
۲۰
۳: توفانی را که در وجودم به راه افتاده در کدام سرزمین رها کنم؟
Limou
۲۰
ما، مُردگانی هستیم که رشد می‌کنند عاشق می‌شوند و مُردگانی دیگر را می‌زایند
Raya
۱۷
آن‌قدر جدا افتاده‌ام که دیگر هیچ انسانی را نمی‌شناسم به گمانم درونم نسل جدیدی از میمون‌ها در راه پیدایش است
سوفیا
۱۶
کاش جاذبه آن‌قدر قدرت داشت تا آرامش را روی زمین بند کند
سوفیا
۱۵
عجله کن تا لب‌هایت را قیچی نکرده‌اند بوسه‌هایت را درون سبدی بگذار و به رودخانه بینداز شاید هنوز معجزه‌ای وجود داشته باشد
پناه
۱۴
آن‌قدر جدا افتاده‌ام که دیگر هیچ انسانی را نمی‌شناسم به گمانم
سوفیا
۱۴
کودکی‌ام زیاد کنار کودکی‌ام دوام نیاورد هنگامی که سوراخ کوچک کف کفشم دریچه‌ای شد به روی جهان واقعیت‌ها
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۱۴
در جهانی که گرد آفریده شده است هیچ کنجی وجود نخواهد داشت تا با احساست خلوت کنی
آزادی
۱۲
اعتراضم را ریخته‌ام توی چشم‌هایم
sima_sun
۱۲
هیچ پناهگاهی نداشت آرام در خود می‌گریست
Hadis
۱۱
آینده  با ظاهری ژولیده  و کفش‌هایی که به پایش تنگ است  می‌آید از رویت می‌گذرد می‌رود
حــــــــنا🌼
۱۱
مبادا رؤیاهایم را از زیر سنگ قبرم پیدا کنند
آفتاب
۱۰
جلوِ گلوله‌ها فرستادی فرمانده! حالا بگو برای پس گرفتن آغوشی که تمام وطنم بود به کجا لشگر بکشم؟
Sheyda Shojaei
۱۰
تعجبی ندارد! در جهانی که گرد آفریده شده است هیچ کنجی وجود نخواهد داشت تا با احساست خلوت کنی
heliyan
۹
ما، مُردگانی هستیم که رشد می‌کنند عاشق می‌شوند و مُردگانی دیگر را می‌زایند و حواس‌شان نیست که دارند درون قبری دسته‌جمعی به سر می‌برند
Raya
۹
شاید مرگی که به انگشت‌هایم چسبیده است از خواب برخیزد و چراغ را روشن کند تا سیاهی سایه‌ای که از تنهایی‌ام برخواسته است راه خروج از خانه را پیدا کند
maha :)
۸
حداقل زمان را با خودت می‌بردی
Mehdi ;)
۸
همیشه وحشتناک‌ترین کوه‌ها چهره‌ای فریبنده دارند
کاربر ۱۵۵۴۹۴۴
۷
مغزم هفت طبقه تا رهایی از تو فاصله دارد، دست از شکنجه بردار لاکردار حداقل زمان را با خودت می‌بردی
Limou
۷
هنوز جای صدایت درون گوش‌هایم درد می‌کند
(:Ne´gar:)
۶
آن‌قدر جدا افتاده‌ام که دیگر هیچ انسانی را نمی‌شناسم به گمانم درونم نسل جدیدی از میمون‌ها در راه پیدایش است
reyhan
۶
تاس را انداختیم من باختم «تنهایی» اتاقم را تصاحب کرد