
٪۵۰
کتاب کلمات تنم را کبود کرده اند
پدیدآورندگان:
نسرینا رضاییانتشارات:
نشر چشمه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Raya
۱۳۷
زمان هم از زیستن خسته است
راهی برای مُردن میجوید
-Dny.͜.
۶۳
تنهایی
زنی است
که مقابل آینه
اولین چروک روی صورتش را
کشف میکند
khazar
۴۸
دیگر از فکر کردن میترسم
-Dny.͜.
۳۶
جهان
دست به توطئه زده است
هیچ خیابانی
مسیر رفتنت را لو نمیدهد
-Dny.͜.
۳۳
سلولهای مغزم
تنها
به بیقراری کردن برای تو
فرمان میدهند
Raya
۳۰
ما، مُردگانی هستیم
که رشد میکنند
عاشق میشوند
و مُردگانی دیگر را میزایند
و حواسشان نیست
که دارند
درون قبری دستهجمعی به سر میبرند
khazar
۲۵
تو
وحشتناکترین کوهستانی هستی
که میشود از لبهایش
سقوط را بوسید
sima_sun
۲۴
راهی به من نشان بده
تا بتوانم
سرباز خسته از جنگی را
که درونم ایستاده است
مجاب کنم
اسلحهاش را
از روی شقیقهام بردارد
کسی دارد از مرزهای تنم فرار میکند
mmmmm
۱۹
۳: توفانی را که در وجودم به راه افتاده
در کدام سرزمین رها کنم؟
Raya
۱۷
آنقدر جدا افتادهام
که دیگر
هیچ انسانی را نمیشناسم
به گمانم
درونم
نسل جدیدی از میمونها
در راه پیدایش است
سوفیا
۱۵
کاش
جاذبه آنقدر قدرت داشت
تا آرامش را روی زمین بند کند
سوفیا
۱۵
عجله کن
تا لبهایت را قیچی نکردهاند
بوسههایت را درون سبدی بگذار
و به رودخانه بینداز
شاید هنوز معجزهای
وجود داشته باشد
پناه
۱۴
آنقدر جدا افتادهام
که دیگر
هیچ انسانی را نمیشناسم
به گمانم
سوفیا
۱۴
کودکیام زیاد کنار کودکیام دوام نیاورد
هنگامی که سوراخ کوچک کف کفشم
دریچهای شد
به روی جهان واقعیتها
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۱۳
در جهانی که گرد آفریده شده است
هیچ کنجی وجود نخواهد داشت
تا با احساست خلوت کنی
آزادی
۱۲
اعتراضم را ریختهام توی چشمهایم
sima_sun
۱۲
هیچ پناهگاهی نداشت
آرام در خود میگریست
Hadis
۱۱
آینده
با ظاهری ژولیده
و کفشهایی که به پایش تنگ است
میآید
از رویت میگذرد
میرود
آفتاب
۱۰
جلوِ گلولهها فرستادی
فرمانده!
حالا بگو
برای پس گرفتن آغوشی
که تمام وطنم بود
به کجا لشگر بکشم؟
Sheyda Shojaei
۱۰
تعجبی ندارد!
در جهانی که گرد آفریده شده است
هیچ کنجی وجود نخواهد داشت
تا با احساست خلوت کنی
حــــــــنا🌼
۱۰
مبادا رؤیاهایم را
از زیر سنگ قبرم پیدا کنند
heliyan
۹
ما، مُردگانی هستیم
که رشد میکنند
عاشق میشوند
و مُردگانی دیگر را میزایند
و حواسشان نیست
که دارند
درون قبری دستهجمعی به سر میبرند
Raya
۹
شاید
مرگی که به انگشتهایم چسبیده است
از خواب برخیزد
و چراغ را روشن کند
تا سیاهی سایهای
که از تنهاییام برخواسته است
راه خروج از خانه را پیدا کند
Mehdi ;)
۸
همیشه وحشتناکترین کوهها
چهرهای فریبنده دارند
maha
۷
حداقل
زمان را با خودت میبردی
کاربر ۱۵۵۴۹۴۴
۷
مغزم
هفت طبقه تا رهایی از تو
فاصله دارد،
دست از شکنجه بردار
لاکردار
حداقل
زمان را با خودت میبردی
reyhan
۶
تاس را انداختیم
من باختم
«تنهایی» اتاقم را تصاحب کرد
maha
۶
بازوهایت
ارتش مقتدری است
هربار که به آغوشت میآیم
اسیر میشوم
Rana
۶
هرگز کسی تنهاییهایم را درک نکرد
یک
خلوتم را فقط کاردی شناخت
که وقتی به استخوانهایم رسید
خودکشی کرد
دو
تیغ
عاشق رگم شد
من قربانی شدم
سه
تیغ
قصد خودکشی داشت
رگم را روی خودش کشید
sima_sun
۶
در هوایی که اکسیژنش،
قصد خودکشی دارد.
فرق چندانی ندارد
که نفس را بکِشی
یا حبس کنی
ما، مُردگانی هستیم
که رشد میکنند
عاشق میشوند
و مُردگانی دیگر را میزایند
و حواسشان نیست
که دارند
درون قبری دستهجمعی به سر میبرند