جملات زیبای کتاب قصه‌ی دلبری | طاقچه
تصویر جلد کتاب قصه‌ی دلبری

کتاب قصه‌ی دلبری

شهید محمدحسین محمدخانی به روایت مرجان درعلی همسر شهید

نوع کتاب
۴.۶ امتیاز(از ۱۱۲۰ رأی)
پدیدآورندگان: 
محمدعلی جعفری
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
ــسیّدحجّتـــ
۴۹۷
«هرکس رو که دوست داری، باید براش آرزوی شهادت کنی!»
amir89
۴۳۴
این تناقض تا ابد شیرین‌ترین مرثیه است/ سرترین آقای دنیا را خدا بی‌سر گذاشت
کتابخوان
۳۴۳
جملهٔ شهید آوینی را می‌خواند: «شهادت لباس تک‌سایزیه که باید تن آدم به‌اندازهٔ اون دربیاد. هروقت به سایز این لباس تک‌سایز دراومدی، پرواز می‌کنی، مطمئن باش!»
mohammad
۳۴۱
روزی موقع خرید جهیزیه، خانم فروشنده به عکسِ صفحهٔ گوشی‌ام اشاره کرد و پرسید: «این عکس کدوم شهیده؟» خندیدم که «این هنوز شهید نشده، شوهرمه!»
آلوین (هاجیك) ツ
۳۱۲
نشسته بودم گوشهٔ رواق که سخنران گفت: ’اینجا جاییه که می‌تونن چیزی رو که خیر نیست، خیر کنن و بهتون بدن.‘
الهه
۲۳۳
«درگذشته دنبال چیزی نگردید، بالاترین مقام نزد خدا تسلیم‌بودنه!»
پارسا هژبری
۲۲۴
از آقای قرائتی شنیده بودم: «۵۰ درصد ازدواج تحقیقه و ۵۰ درصدش توسل. نمیشه به تحقیق امید داشت، ولی می‌توان به توسل دل بست.» بین خوف و رجا گیر افتاده بودم. بااینکه به دلم نشسته بود، باز دلهره داشتم. متوسل شدم.
ای که مرا خوانده ای ،راه نشانم بده
۱۸۸
خیالم راحت شد، سر به بدن داشت.
ــسیّدحجّتـــ
۱۸۵
آدم می‌تواند زخم‌ها و جراحی‌ها را تحمل کند چون خوب می‌شود، اما زخم‌زبان‌ها را نه. زخم‌زبان به این زودی‌ها التیام پیدا نمی‌کند.
الهه
۱۸۰
گاهی به بهزیستی سرمی‌زد و کمک مالی می‌کرد. وقتی پول نداشت، نصف روز می‌رفت با بچه‌ها بازی می‌کرد
یك رهگذر
۸۶
«دست من و تو نیست اگر نوکرش شدیم/ خیلی حسین زحمت ما را کشیده است!»
خانومــ🧕🏻گُل🌸
۸۴
با شوخی و خنده بهش گفتم: «طوری با ولع داری جمع می‌کنی که داره به سوریه حسودیم می‌شه!» وقتی آمد لباس‌های نظامی و پوتینش را بگذارد داخل کوله، سعی کردم کمی حالت اعتراض به خود بگیرم. بهش گفتم: «اونجا خیلی خوش می‌گذره یا اینجا خیلی بد گذشته که این‌قدر ذوق‌مرگی؟» انگشتانم را فشار داد و شروع کرد به خواندن: «ما بی‌خیال مرقد زینب نمی‌شویم/ روی تمام سینه‌زنانت حساب کن!»
fmaotheammmeahd
۷۴
البته زیاد هیئت دونفری داشتیم. برای هم سخنرانی می‌کردیم و چاشنی‌اش چند خط روضه هم می‌خواندیم، بعد چای، نسکافه یا بستنی می‌خوردیم. می‌گفت: «این خوردنیا الان مال هیئته!» هروقت چای می‌ریختم می‌آوردم، می‌گفت: «بیا دوسه خط روضه بخونیم تا چای روضه خورده باشیم!»
zsmirghasmy
۶۱
«باید بگیم خوش‌به‌حالت هاجر! اون‌قدر که رفتی و اومدی، بالاخره آب برای اسماعیلت پیدا شد، کاش برای رباب هم آب پیدا می‌شد
یك رهگذر
۵۸
وقتی نگاهم به خانهٔ کعبه افتاد گفت: «ببین خدا هم مشکی‌پوش حسینه!»
さくら
۵۲
روزی موقع خرید جهیزیه، خانم فروشنده به عکسِ صفحهٔ گوشی‌ام اشاره کرد و پرسید: «این عکس کدوم شهیده؟» خندیدم که «این هنوز شهید نشده، شوهرمه!»
Melikathe3D
۴۵
بار اول که دیدمت چنان بی‌مقدمه زیبا بودی که چند روز بعد یادم افتاد باید عاشقت می‌شدم.
ای که مرا خوانده ای ،راه نشانم بده
۴۳
این حاجت نگفته گشته روا می‌کشد مرا
حسین
۴۳
اولین زیارت مشترکمان را از باب‌الجواد (ع) شروع کردیم. این شعر را خواند: «صحنتان را می‌زنم بر هم جوابم را بده این گدا گاهی اگر دیوانه باشد بهتر است جان من آقا مرا سرگرم کاشی‌ها نکن میهمان مشغول صاحب‌خانه باشد بهتر است گنبدت مال همه، باب‌الجوادت مال من جای من پشت در میخانه باشد بهتر است»
zarzar
۴۲
پرسید: «چی بخونم؟» گفتم: «هرچی به زبونتون اومد!» گفت: «خودت بگو!» نفسم بالا نمی‌آمد. انگار یکی چنگ انداخته بود و گلویم را فشار می‌داد. خیلی زور زدم تا نفس عمیق بکشم، گفتم: «از حرم تا قتلگه زینب صدا می‌زد حسین/ دست‌وپا می‌زد حسین / زینب صدا می‌زد حسین!»
الهه
۴۱
داخل صحن، کفش‌هایش را درمی‌آورد. توجیهش این بود که «وقتی حضرت موسی (ع) به وادی طور نزدیک می‌شد، خدا بهش گفت: (فَاخْلَعْ نَعْلَیْک) !» صحن امام‌رضا (ع) را وادی طور می‌پنداشت.
کاربر ۱۰۶۰۹۰۹
۴۱
«ما مکلف به وظیفه‌ایم نه نتیجه!»
.me.
۴۱
«صحنتان را می‌زنم بر هم جوابم را بده این گدا گاهی اگر دیوانه باشد بهتر است جان من آقا مرا سرگرم کاشی‌ها نکن میهمان مشغول صاحب‌خانه باشد بهتر است گنبدت مال همه، باب‌الجوادت مال من جای من پشت در میخانه باشد بهتر است»
fatemeh bgh
۳۸
«لطفی که کرده‌ای تو به من، مادرم نکرد ای مهربان‌تر از پدر و مادرم حسین»
Elahe
۳۶
«تو همونی که دلم می‌خواست، کاش منم همونی شم که تو دلت می‌خواد!»
𝓐𝓵𝓻𝓪𝓱𝓲𝓵
۳۴
جملهٔ شهید آوینی را می‌خواند: «شهادت لباس تک‌سایزیه که باید تن آدم به‌اندازهٔ اون دربیاد. هروقت به سایز این لباس تک‌سایز دراومدی، پرواز می‌کنی، مطمئن باش!»
zeynab
۳۱
اگه بیدار شدی و دیدی هنوز اذان نگفته‌ن و فقط یه سجدهٔ شکر به جا بیاری که سحر رو بیدار شدی، همونم خوبه!»
fmaotheammmeahd
۳۰
هیئت که می‌رفتیم، اگر پذیرایی یا نذری می‌دادند، به‌عنوان تبرک برایم می‌آورد. خودم قسمت خانم‌ها می‌گرفتم، ولی باز دوست داشت برایم بگیرد. بعد از هیئت رأیةالعباس با لیوان چای، روی سکوی وسط خیابان منتظرم می‌ایستاد. وقتی چای و قند را به من تعارف می‌کرد، حتی بچه‌مذهبی‌ها هم نگاه می‌کردند. چند دفعه دیدم خانم‌های مسن‌تر تشویقش کردند و بعضی‌هایشان به شوهرشان می‌گفتند: «حاج‌آقا یاد بگیر، از تو کوچیک‌تره!»
Mhmd313
۲۹
روزی موقع خرید جهیزیه، خانم فروشنده به عکسِ صفحهٔ گوشی‌ام اشاره کرد و پرسید: «این عکس کدوم شهیده؟» خندیدم که «این هنوز شهید نشده، شوهرمه!»
هدهد
۲۸
نشسته بودم گوشهٔ رواق که سخنران گفت: ’اینجا جاییه که می‌تونن چیزی رو که خیر نیست، خیر کنن و بهتون بدن.‘