شکافهای چندهفتهای در تومارِ وجودم بود، فصلهایی میگذشت که هیچ خاطرهٔ حقیقی، حسِ خاص یا بلندمدتی از آنها نداشتم: روزهایی که با هر حرکت دچار این اضطراب وسواسگونه میشدم که پیشتر دقیقاً در همین وضعیت همین کار را کردهام، همین کنج نشستهام، همین حرفها را زدهام و به قایقِ بادبانی گرفتار در شیشهٔ وزنهٔ کاغذ نگاه کردهام.