جملات زیبای کتاب موهایم را تو بباف | طاقچه
تصویر جلد کتاب موهایم را تو بباف

کتاب موهایم را تو بباف

نوع کتاب
۳.۶ امتیاز(از ۴۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
سیده حنانه حسینی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Ketab_baz
۱۲
ناگهان چشمم به تابلوی بالای پیشخوان خورد که نوشته بود: لطفاً برای سفارش تشریف بیاورید. عذر من را بپذیرید. چه مسخره!!! حتی در این حد به مشتری ارزش قائل نیستند که برای گرفتن سفارش خود را به‌زحمت بندازند! حتماً مد جدید کافه‌ها این است! با اکراه مِنو را برداشتم و نگاه کردم، جمله‌ای نظرم را به خودش جلب کرد. «هر پنج صفحه مطالعه کتاب، هزار تومان تخفیف» ناخودآگاه خنده‌ام گرفت. هرکسی می‌تواند ادعای خواندن فلان صفحه کتاب کند و نیز تخفیف هم بگیرد. صاحب اینجا یا خیلی سرخوش است یا برای خودنمایی دست به این کار زده است. تعلل بی‌فایده است، برای سفارش باید خودم همت کنم، هوس کاپوچینوی داغ‌کرده‌ام، سمت پیشخوان رفتم، انتهای آن به یک آشپزخانه مارسید که تقریباً قسمتی از آن دیده می‌شد، زنگ روی پیشخوان را نواختم و منتظر ماندم. عود همچنان می‌سوخت و خاک آن روی عود سوز می‌ریخت! در همین حین مرد میان‌سالی لنگان‌لنگان از آشپزخانه بیرون آمد. او تقریباً چهل‌وشش یا هفت‌ساله
Ketab_baz
۹
لطف خدا بیشتر از جرم ماست نکته سربسته چه گویی خموش!
Ketab_baz
۶
«هر چه دادم به او حلالش باد غیر از آن دل که مفت بخشیدم دل من کودکی سبکسر بود خود ندادنم چگونه آرامش کرد او که میگفت دوستت دارم پس چرا زهر غم به جامش کرد»
فاطمه
۵
در این دیار هوای نفس کشیدن نیست برای هیچ پری فرصت پریدن نیست
فاطمه
۵
حالا دیگر دوست دارم تو موهایم را ببافی...مثل وقتی که بچه بودم و موهای خرمایی بلندم را میبافتی... حالا دیگر حال دلم خیلی خوب است...خیلی
فاطمه
۳
«هر چه دادم به او حلالش باد غیر از آن دل که مفت بخشیدم دل من کودکی سبکسر بود خود ندادنم چگونه آرامش کرد او که میگفت دوستت دارم پس چرا زهر غم به جامش کرد»
زینب
۲
دیدم سینی چای را روی میز گذاشته و منتظر من است! نگاهم کرد و گفت: حالا سر و وضعت خوب نیست اینی!!! خوب بود که الان باید زنگ میزدی اورژانس!! بعد بلند خندید... لبخند زدم...آمدم و و کنارش روی کاناپه نشستم. نمیدانم چرا دیگر مثل گذشته درصدد خودنمایی برای او نیستم، بلعکس، حالا که او به دیدنم مشتاق شده من کمی خجالت زده میشوم و از تعاریفش گونه هایم سرخ می شود. هنوز باور نمیکنم که هاتف از اینهمه نزدیکی به من معذب نباشد! دستم را بین دستان گرم و مهربانش گرفته و میفشرد...با خنده گفتم: مگه میخوام فرار کنم اینجوری محکم دستمو گرفتی؟!!