احساسات ما همچون سگی است که در سرمان زندگی میکند. این بخش از وجودمان فقط تمایل به خوردن، خوابیدن، رابطه و بازی دارد، و هیچ تصوری از عواقب یا ریسکهای آینده ندارد.
این بخشی از وجود ماست که به تعلیم نیاز دارد.
احساسات ما مهماند؛ اما بهنوعی خنگاند. نمیتوانند به عواقب کار فکر کنند یا چندین عامل مختلف را در حین عمل در نظر بگیرند.
احساسات ما عمداً زیادی واکنش نشان میدهند. آنها برای زنده نگهداشتن ما تکامل یافتهاند؛ همان وقتی که بوفالوهای آب بندر ساوانا را شکار میکردیم یا خلاصه کارهای دیگری مثل این میکردیم. وقتی میترسیم، دوست داریم فرار کنیم یا پنهان شویم. وقتی عصبانی هستیم، میخواهیم همهچیز را بشکنیم.
خوشبختانه مغز ما تکامل یافته تا منطق و تواناییِ درنظرگرفتن گذشته و آینده و همهٔ آن چیزهای عالی را داشته باشد. این چیزی است که از ما یک انسان میسازد، و نه سگ.