
arezoo
۶۳۸
«شما زیادی فکر میکنید. همهاش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم، ترسمان به کلّی میریزد.
hasty
۳۲۲
«مرگ خیلی آسان میتواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا میتوانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم – که میشوم- مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...»
Hiba
۲۸۹
من میخواهم بدانم که، راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا میشود زندگی کرد؟...
The fly number 2000 marjan
۲۴۲
ماهی سیاه گفت: «شما زیادی فکر میکنید. همهاش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم، ترسمان به کلّی میریزد.»
مجتبی
۱۹۲
من میخواهم بدانم که، راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا میشود زندگی کرد؟...» وقتی حرف ماهی کوچولو تمام شد، مادرش گفت: «بچه جان! مگر به سرت زده؟ دنیا!..... دنیا!.....دنیا دیگر یعنی چه؟ دنیا همین جاست که ما هستیم، زندگی هم همین است که ما داریم...»
reza
۱۵۳
ماهی سیاه گفت: «شما زیادی فکر میکنید. همهاش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم، ترسمان به کلّی میریزد.»
نادر
۱۲۷
شب تا صبح همهاش در فکر دریا بود...
Narges
۱۲۲
چه سال و زمانهیی شده! حالا دیگر بچهها میخواهند به مادرهاشان چیز یاد بدهند.»
Ghazal..
۱۱۶
در دنیا خیلیهای دیگر هم هستند که ریختشان برای خودشان خیلی هم خوشایند است!
:)
۱۰۱
من میخواهم بدانم که، راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا میشود زندگی کرد؟...» و
Tila
۹۵
«شما زیادی فکر میکنید. همهاش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم، ترسمان به کلّی میریزد.»
ka'mya'b
۹۰
«شما زیادی فکر میکنید. همهاش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم، ترسمان به کلّی میریزد.»
عرف
۷۲
ماهی کوچولو حسرت به دلش مانده بود که یک دفعه هم که شده، مهتاب را توی خانهشان ببیند!
شیلا در جستجوی خوشبختی
۶۲
ماهی کوچولو گفت: «صد تا از این عمرها هم آه بکنی، باز هم یک قورباغهی نادان و درمانده بیشتر نیستی.»
سعیده حمیدی
۵۷
کفچه ماهیها گفتند: «مگر غیر از برکه، دنیای دیگری هم داریم؟» ماهی گفت: «دست کم باید فکر کنید که این آب از کجا به اینجا میریزد و خارج از آب چه چیزهایی هست.»
sachli
۵۴
من میخواهم بدانم که، راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا میشود زندگی کرد؟...
Artin👑
۴۵
ماهی سرخ کوچولوئی هر چقدر کرد، خوابش نبرد، شب تا صبح همهاش در فکر دریا بود...
تئو:)
۴۲
، ما آزادی میخواهیم!»
farez
۳۶
اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم – که میشوم- مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...
حجت
۳۴
مرگ خیلی آسان میتواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا میتوانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم – که میشوم- مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد.
『تیتی :)♡』
۲۸
مسخرهاش کردند و گفتند: «ریختش را باش! تو دیگر چه موجودی هستی؟» ماهی، خوب وراندازشان کرد و گفت: «خواهش میکنم توهین نکنید. اسم من ماهی سیاه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگویید تا با هم آشنا بشویم.» یکی از کفچه ماهیها گفت: «ما همدیگر را کفچه ماهی صدا میکنیم.» دیگری گفت: «دارای اصل و نسب.» دیگری گفت: «از ما خوشگلتر، تو دنیا پیدا نمیشود.» دیگری گفت: «مثل تو بیریخت و بد قیافه نیستیم.» ماهی گفت: «من هیچ خیال نمیکردم شما اینقدر خودپسند باشید. باشد، من شما را میبخشم، چون این حرفها را از روی نادانی میزنید.»
saniya
۲۲
میخواهم بروم ببینم دنیا چه خبرست! چه حرفهای گنده گنده یی!» همسایه گفت: «کوچولو، ببینم تو از کی تا حالا عالم و فیلسوف شدهای و ما را خبر نکردهای؟» ماهی کوچولو گفت: «خانم! من نمیدانم شما «عالم و فیلسوف» به چه میگویید. من فقط از این گردشها خسته شدهام و نمیخواهم به این گردشهای خسته کننده ادامه بدهم و الکی خوش باشم و یک دفعه چشم باز کنم ببینم مثل شماها پیر شدهام.
ʕ·ᴥ·ʔ jakson
۲۰
ماهی کوچولو حسرت به دلش ماند
h mohammadi
۱۸
همسایه گفت: «کوچولو، ببینم تو از کی تا حالا عالم و فیلسوف شدهای و ما را خبر نکردهای؟» ماهی کوچولو گفت: «خانم! من نمیدانم شما «عالم و فیلسوف» به چه میگویید. من فقط از این گردشها خسته شدهام و نمیخواهم به این گردشهای خسته کننده ادامه بدهم و الکی خوش باشم و یک دفعه چشم باز کنم ببینم مثل شماها پیر شدهام.
Leyla
۱۸
مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد
♥💗🐞لیدی باگ🐞💗♥
۱۸
دنیا دیگر یعنی چه؟ دنیا همین جاست که ما هستیم، زندگی هم همین است که ما داریم...»
saniya
۱۸
ماهی ریزه گفت: «تو دیگر ... کی هستی؟ ... مگر نمیبینی دارم ... دارم از بین ... میروم؟ ... اوهو .. اوهو ... اوهو ... ننه ... من ... من دیگر نمیتوانم با تو بیام تور ماهیگیر را ته دریا ببرم ... اوهو ... اوهو!»
جرمی برو میراکلس بساز بدبخ😐
۱۷
مادرش گفت: «آخر، صبح به این زودی کجا میخواهی بروی؟» ماهی سیاه کوچولو گفت: «میخواهم بروم ببینم آخر جویبار کجاست. میدانی مادر، من ماههاست تو این فکرم که آخر جویبار کجاست و هنوز که هنوز است، نتوانستهام چیزی سر در بیاورم. از دیشب تا حالا چشم به هم نگذاشتهام و همهاش فکر کردهام.
💖🌈SANIYA🌈💖
۱۷
شب چله بود. ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچهها و نوههایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه میگفت: «یکی بود یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود آه با مادرش در جویباری زندگی میکرد. این جویبار از دیوارههای سنگی کوه بیرون میزد و در ته دره روان میشد. خانهی ماهی کوچولو و مادرش پشت سنگ سیاهی بود؛ زیر سقفی از خزه. شبها، دوتایی زیر خزهها میخوابیدند. ماهی کوچولو حسرت به دلش مانده بود که یک دفعه هم که شده، مهتاب را توی خانهشان ببیند! مادر و بچه، صبح تا شام دنبال همدیگر میافتادند و گاهی هم قاطی ماهیهای دیگر میشدند و تند تند، توی یک تکه جا، میرفتند و بر میگشتند. این بچه یکی یک دانه بود - چون از ده هزار تخمی که مادر گذاشته بود - تنها همین یک بچه سالم در آمده بود. چند روزی بود که ماهی کوچولو تو فکر بود و خیلی کم حرف میزد. با تنبلی و بیمیلی از ای
s
۱۷
ماهی سیاه گفت: «شما زیادی فکر میکنید. همهاش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم، ترسمان به کلّی میریزد.»
