
کتابخور
۱۲
با دقت و اندکی غمگین مرا برانداز کرد و زیر لب گفت: «من هرگز روحی به بیاحساسی روح شما ندیدهام.»
سپیده
۱۱
اتاق پر از نور دلانگیز اواخر عصر بود.
سپیده
۱۰
همهٔ آنها با من ابراز همدردی کردند و سلست به من گفت: «هیچکس جای مادر را نمیگیرد.»
سپیده
۱۰
مادر شما اغلب به دوستانش ابراز میکرده است که آرزو دارد با تشریفات مذهبی به خاک سپرده شود. من خودم مسئولیت انجام این کار را بر عهده میگیرم. اما میخواستم شما را از آن مطلع گردانم.» از او تشکر کردم. مامان، ملحد نبود اما در زمان حیاتش هرگز به مذهب فکر نکرده بود.
عادل
۸
امروز مامان مرد. یا شاید دیروز، نمیدانم.
zeinab.P_J
۸
انسان همیشه دربارهٔ آنچه که نمیشناسد اغراق میکند
آترین🍃
۷
آدم هیچوقت کاملا بدبخت نیست.
کاوه
۴
امروز مامان مرد. یا شاید دیروز، نمیدانم. تلگرامی از آسایشگاه سالمندان دریافت کردم: «مادر مرحوم شد. فردا مراسم خاکسپاری است. با کمال همدردی.»
کیانا
۴
انسان همیشه دربارهٔ آنچه که نمیشناسد اغراق میکند.
کتابخور
۳
از من پرسید آیا به خدا اعتقاد دارم؟ جواب دادم نه. او با تنفر و تحقیر نشست. به من گفت که این محال است و گفت که همهٔ مردم به خدا ایمان دارند، حتی کسانی که از او روی برگرداندهاند. این ایمان وی بود و اگر روزی در آن شک میکرد دیگر زندگی برایش بیمعنی بود، فریاد زد: «آیا میخواهید که زندگانی من بیمعنا باشد؟» به نظرم، این مسئله به من ربطی نداشت و این را به او گفتم.
آترین🍃
۳
و به من گفت: «چرا همیشه از ملاقات من خودداری میکنید؟» جواب دادم به کشیش اعتقاد ندارم. میخواست بداند آیا من از این مطلب کاملا مطمئنم؟ و من گفتم تاکنون آن را از خود نپرسیدهام، چون این موضوع در نظرم مسئلهٔ بیاهمیتی میآید.
کتابخور
۲
غالبا فکر میکردم که اگر مجبورم میکردند تا در درون تنهٔ درخت خشکیدهای زندگی کنم و در آن مکان هیچ کاری جز نگاه کردن به گل آسمان بالای سرم نمیداشتم، باز به آن نیز کمکم عادت میکردم. آنجا هم منتظر دیدن پرندگان میشدم و یا به انتظار دیدن ابرها وقت خود را میگذراندم
کتابخور
۲
در حالی که انگشت خود را به طرف من دراز کرده بود، به آهستگی و شمرده شروع به صحبت کرد: «آقایان قضات، این مرد فردای مرگ مادرش به شنا میرود، رابطهٔ نامشروع با زنی را شروع میکند، و برای خندیدن به تماشای یک فیلم کمدی میرود. چیز دیگری ندارم که برایتان بگویم.»
Amirhossein
۲
این یکی از عقاید مامانم بود و غالبا هم آن را تکرار میکرد که انسان در نهایت به همه چیز عادت میکند.
کاربر ۱۰۳۹۹۲۶۹
۲
عاقلانهترین کار این است که خودم را مجبور به کاری نکنم.
Aryan
۱
ابتدا به من گفت اینطور که پیداست شما آدم کمحرف و توداری هستید و خواست نظر مرا در این مورد بداند، جواب دادم: «علتش این است که هرگز چیز مهمی برای گفتن ندارم. بنابراین ساکت میمانم.»
farideh_hamzeh
۱
در مورد من، نمیخواستم کسی کمکم کند و به درستی وقت آن را نداشتم تا به چیزهایی که مورد علاقهام نیست، علاقهمند شوم.
زینب دهقانی
۱
گمان کردم که مرا به خاطر چیزی سرزنش میکند و به این علت موضوع را برایش تشریح کردم. اما حرفم را قطع کرد: «فرزند عزیزم، لازم نیست خودتان را تبرئه کنید،
زینب دهقانی
۱
گفت: «خانم مورسو سه سال پیش وارد اینجا شد. شما تنها حامی وی بودید.»
گمان کردم که مرا به خاطر چیزی سرزنش میکند و به این علت موضوع را برایش تشریح کردم. اما حرفم را قطع کرد: «فرزند عزیزم، لازم نیست خودتان را تبرئه کنید، پروندهٔ مادرتان را مطالعه کردهام شما نمیتوانستید احتیاجات او را برآورید. او به یک پرستار نیاز داشت. حقوق شما کم بود. و جدا از همهٔ این مسائل، او در اینجا خوشبختتر بود.» من گفتم: «بله، آقای مدیر.»
زینب دهقانی
۱
«میدانید، او دوستانی داشت، افرادی به سن و سال خودش. میتوانست علائق مربوط به گذشته را با آنها در میان بگذارد. شما جوان هستید و زندگی با شما او را کسل میکرد.» این مطلب حقیت داشت.
زینب دهقانی
۱
دربان مرا به خانهٔ خود برد و کمی به سر و وضعم رسیدم. یک فنجان دیگر شیر و قهوه نوشیدم که خیلی مطبوع بود.
زینب دهقانی
۱
همهٔ اینها، آفتاب، بوی چرم و بوی سرگین اسب کالسکه نعشکش، بوی رنگ و کندر، خستگی و بیخوابی شبانه، افکار و نگاه مرا به هم ریخته بود.
زینب دهقانی
۱
به هر حال آدم همیشه کمی خطاکار است.
زینب دهقانی
۱
کمی بعد، برای اینکه کاری انجام داده باشم، روزنامهٔ کهنهای برداشتم و آن را خواندم. مطلبی مربوط به اعلان نمک کروشن را از آن بریدم. در دفترچهٔ قدیمیام که مطالب جالب روزنامه را در آن قرار میدادم، چسباندم.
کاربر ۱۰۳۹۹۲۶۹
۱
زندگی ارزش سخت زیستن را ندارد
کتابخور
۰
دادستان دربارهٔ روح من صحبت میکرد. میگفت که آقایان قضات، روح مرا به دقت بررسی کرده بودند ولی هیچ چیزی در آن نیافته بودند. میگفت در حقیقت من ابدا، روح ندارم و نه هیچ انسانیتی، و نه هیچ اصول اخلاقی که قلب آدمی را محافظت میکند، حتی یکی را هم دارا نیستم.
الی
۰
آن زمان، فهمیدم آدمی که فقط یک روز زندگی کرده باشد میتواند بی هیچ رنجی صد سال در زندان زندگی کند. چون به اندازهٔ کافی خاطره دارد که حوصلهاش سر نرود.
farideh_hamzeh
۰
در هر صورت، من شاید به آنچه که حقیقتا مورد علاقهام بود مطمئن نبودم، اما به آنچه که مورد علاقهام است کاملا اطمینان دارم
farideh_hamzeh
۰
کشیش به اطراف خود نگاه کرد با صدایی که ناگهان به نظر خسته میآمد جواب داد: «تمام این سنگها پر از درد و رنجاند، من این را میدانم. هرگز بدون اضطراب به آنها نگاه نکردهام. اما از ته قلبم، میدانم که بدبختترین شما هم از تاریکی درونشان، گاهی چهرهای ملکوتی بیرون آمده است. میشود از شما خواست این چهرهٔ ملکوتی خودتان را ببینید.»
ali
۰
پرسیدم چه اتفاقی افتاده است؟ به من گفت با یارویی که پشت سرش حرف چرت و پرت میزده دعوا کرده است.
به من گفت: «ملتفت هستید آقای مورسو، من آدم شروری نیستم ولی حساسم.» یارو به من گفت: «اگر مردی از تراموای پیاده شو.» به او گفتم: «برو، آرام باش.» بعد به من گفت مرد نیستم. بنابراین پیاده شدم و به او گفتم: «بس کنی برایت بهتر است و الّا مجبورم ادبت کنم.» جواب داد: «چطور؟» بنابراین یک مشت به او زدم
