پاهایش از این خیستر نمیشود. همهجایش خیس است، تمام جانش، تا زیر لباس. بهنظرش همهچیز این شهر غرق در اندوهی است که از اقیانوس بر آن میوزد، اندوهی که مردم را دیوانه میکند و تازهواردان را وامیدارد که از عرشهٔ کشتی خود را به آب بیفکنند و نشانی از آنها نماند. از یک سوپرمرکارو دو بطری آب میخرد؛ اما ناگهان شکش میبرد که مبادا آبمعدنی سوپرمارکتهای وراکروز هم آلوده به آن اندوه باشد.