تنها به پرندۀ بیپرواز میاندیشم؛
که آب و دانۀ این قفسِ پُرهیاهو
پرواز را ز خاطرش
نبُرده است؛
این دانۀ اسارت
و آن آبِ فراموشی!
تنها به یک آرزو میاندیشم؛
که دیگر در تعقیبِ واژههای بِکر نباشم
تا از این گُنبد سکوت
رُخصتِ های و هوی برنخیزد
تنها به یک مرگ میاندیشم
به یک مرگ مُحتاجم
به یک مرگ در زیر آوار حرفهای ناگفتۀ تو
که اگر یک حنجره آزاد میبود
صدای مهربانِ تو
از هزار پنجره