ای فروغ ماه حسن از روی رخشانِ شما
آبِ روی خوبی از چاه زنخدانِ شما
عزم دیدارِ تو دارد جان بر لب آمده
بازگردد یا برآید؟ چیست فرمانِ شما؟
کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت
به که نفروشند مستوری به مستانِ شما
بخت خوابآلود ما بیدار خواهد شد مگر
زانکه زد بر دیده آب از روی رخشانِ شما
با صبا همراه بفرست از رخت گلدستهای
بو که بویی بشنویم از خاک بستانِ شما
عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم
گرچه جام ما نشد پُر میبه دورانِ شما
دل خرابی میکند دلدار را آگه کنید
زینهار ای دوستان! جان من و جانِ شما
کی دهد دست این غرض یارب که همدستان شوند
خاطر مجموع ما زلف پریشانِ شما
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری
کاندرین رَه کُشته بسیارند قربانِ شما
میکند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو
روزیِ ما باد لعل شکّرافشانِ شما