
Mohammad
۱۷
اکنون نالهی آب را درک میکنم،
و ضجهی ستارهها را،
و ضجهی باد را میان کوه،
و وزوز تیز
زنبور را.
چرا که من مرگم.
Mohammad
۱۶
ای عشق، کیست که بتواند تو را بشناسد!
Mohammad
۱۶
یک کرم کوچک دیروز عصر,
از عشقش بهمن گفت؛
دوستش ندارم، تا وقتی
درآورد دو بال و چهار پا.
MIEL
۲
خودش میگوید عاشق چیزی است که هیچوقت به دستش نمیآورد.
کاربر ۱۸۸۶۱۷۷
۰
یک کرم کوچک دیروز عصر,
از عشقش بهمن گفت؛
دوستش ندارم، تا وقتی
درآورد دو بال و چهار پا.
کاربر ۴۱۰۵۵۶۳
۰
وروره جادو، اونقدر شراب بهما بده تا از چشمامـون درآد بیرون. اشکهامون قشنگ میشه؛ اشکهای زبرجد، اشکهای یاقوت...
کاربر ۴۱۰۵۵۶۳
۰
(در کمد را باز مـیکند.) قـلب کوچیک من! درخت کوچیک باغ من!
کوکولیچه (او را در آغوش میگیرد.) میخک گلخونـهای مـن! یـه مـشتِ کوچولوی دارچین من!
آفتاب ۵۸
۰
کجاست آن آب
آب آرام و گوارا
که تسکین دهد
عطش بیقراریام را؟