من فقط قسمتی از تو و قسمتی از زندگیت رو نمیخوام حتی اگر هم میتونستی، که نمیتونی بزرگترین قسمت زندگیت را به من اختصاص بدی، این چیزی نیست که من میخوام. من تمام وجودت و تمام بخشهای زندگی شب و روزت رو میخوام.»
نوبت مسیح بود که صحبت کنه.
- «مک، من نمیخوام که توی لیست چیزهای باارزش، شماره یک باشم، بلکه میخوام که مرکز همه چیز باشم. وقتی در تو زندگی کنم، آن وقت با هم میتوانیم از هر آنچه برایت اتفاق میافته عبو کنیم. به جای رأس هرم بودن، میخواهم که مرکز ثقل زندگیات باشم، جایی که هر آنچه در زندگیت، دوستانت، خانوادهات، شغلت افکارت و فعالیتهایت، هست، به من متصل شود و با باد جابهجا شود. عقب و جلو، بالا و پایین، رقصی شگفتآور از موجودیت.»